در روز شنبه، دوم اسد ۱۳۹۵، کابل شاهد بزرگترین و کمنظیرترین حرکت مدنی در تاریخ افغانستان بود. روزی که دهها هزار شهروند هزاره، زن و مرد، پیر و جوان، با شاخههای گل، پرچم سهرنگ افغانستان و شعارهای عدالتخواهانه به خیابان آمدند تا از حق شهروندی خود دفاع کنند. مطالبهی آنان نه سقوط حکومت بود و نه خشونت. آنها فقط میخواستند مسیر لین انتقال برق «توتاپ» از بامیان بگذرد؛ مسیری که از نگاه آنان عادلانه، توسعهی متوازن و پایان تبعیض ساختاری بود و همچنان به لحاظ تخنیکی و مهندسی مناسب و مطمیین ارزیابی شده بود.
روشنایی تا دهمزنگ
صبح آن روز (دوم اسد ۱۳۹۵)، هوا گرم بود؛ اما خیابانهای غرب کابل از شور و امید موج میزد. با وجود هشدار حکومت مبنی بر ناتوانی در تأمین امنیت و با وجود آنکه شماری از چهرههای سیاسی از مردم خواسته بودند در تظاهرات شرکت نکنند، هزاران نفر تصمیم خود را گرفته بودند. آنان باور داشتند که مطالبهی عدالت، برابری و رواداری را باید از راه مدنی و مسالمتآمیز فریاد زد.
آصف، یکی از همان معترضان، بدون وابستگی سیاسی – تشکیلاتی و تنها از سر باور به عدالت، در کنار هزاران نفر دیگر در تظاهرات شرکت کرده بود. او آن زمان دانشجوی دانشگاه کابل بود و برای امتحان میانِ سال (چهار و نیمماهه) آماده میشد؛ اما میگوید احساس میکرد حضور در این راهپیمایی، بخشی از مسوولیت شهروندی – مدنی اوست.
او میگوید: «ما با گل به خیابان آمده بودیم، نه با اسلحه. حتا شماری از معترضان به سربازان شاخههای گل هدیه دادند تا نشان دهند که هزارهها و جنبش روشنایی فقط عدالت میخواهند، نه خشونت.»
راهپیمایی از دشت برچی آغاز شد، از کوتهی سنگی گذشت و به میدان دهمزنگ رسید. جمعیت لحظهبهلحظه بیشتر میشد و از گوشهوکنار کابل، مردم به سیل معترضان میپیوستند. در پیشاپیش جمعیت، پرچم بزرگ سهرنگ افغانستان حمل میشد. پیام آن روشن بود که این اعتراض، مطالبهای در سایهی همان بیرق سهرنگ و در چارچوب همان کشوری بود که هزارهها نیز خود را شهروند برابر آن میدانستند.
معترضان قصد داشتند تا ارگ ریاستجمهوری پیش بروند؛ اما با دیوارهای کانتینری و موانع امنیتی روبهرو شدند. پس از گفتوگو میان برگزارکنندگان، تصمیم گرفته شد که اعتراض به یک تحصن دوامدار تبدیل شود و چادرهایی در میدان دهمزنگ (میدان روشنایی) برپا شود.
آصف پس از آن تصمیم، به خوابگاه دانشگاه کابل برگشت تا برای امتحان روز بعد آماده شود. او که پیش از چاشت با لباس سفید و با دل سرشار از انرژی و امید به خیابان رفته بود، وقتی به خوابگاه رسید، تماسی دریافت کرد که حالش را به هم زد و دلش از امید خالی شد: «با لباس سفید در تظاهرات بودم. وقتی تحصن اعلام شد، به خوابگاه برگشتم تا برای امتحان آماده شوم. میخواستم درس بخوانم، فردا که امتحان را سپری کردم دوباره به میدان تحصن برگردم. هنوز نیم ساعت هم نگذشته بود که به خوابگاه رسیدم و وارد اتاقم شدم. هنوز کفشم را از پا نکشیده بودم که حسین، دوستم از پروان، تماس گرفت و گفت: “کجایی؟ در دهمزنگ انفجار شده…”»
همین یک جمله کافی بود تا همهچیز تغییر کند.
آصف لباس سیاه پوشید و دوباره خود را به دهمزنگ رساند؛ اما دیگر از آن میدان پر از امید و شعار خبری نبود:
«وقتی دوباره به میدان رسیدم، بیشتر زخمیها و کشتهها را انتقال داده بودند. وسط میدان، پرچم سهرنگ افغانستان را پهن کرده بودند و روی آن کفشها، لباسها، کتابها و وسایل خونآلود قربانیان را جمع کرده بودند. همان پرچمی که صبح نماد امید بود و پس از چاشت به پارچهی آغشته به خون تبدیل شده بود.»
در سه انفجار پیاپی که بعدتر مسوولیت آن را گروه داعش بر عهده گرفت، دستکم ۹۰ نفر کشته و بیش از ۴۰۰ نفر زخمی شدند. بسیاری از قربانیان دانشجو، آموزگار، کارمند دولت و جوانانی بودند که تنها برای دفاع از حق برابر شهروندی به خیابان آمده بودند.
آصف در میان آن آشوب، تنها احمد بهزاد را دید که آشفته با مردم سخن میگفت و سپس برای سرزدن به زخمیان، از جمله ذوالفقار امید، راهی بیمارستان شد.
آصف اما تا نیمهشب در میدان ماند: «آن شب همراه بازماندگان و خانوادههای قربانیان قرآن خواندیم. هیچکس باور نمیکرد که چند ساعت قبل همین میدان پر از امید، زندگی و مبارزهی مدنی مردم هزاره بود.»
وقتی میدان روشنایی به میدان خون بدل شد
دهمزنگ فقط محل وقوع سه انفجار نبود؛ آن روز، یکی از بزرگترین حرکتهای مدنی در تاریخ افغانستان در خون فرورفت. جنبش روشنایی جنبشی بود که بر اصل برابری شهروندان، توسعهی متوازن و حق مشارکت برابر در تصمیمهای ملی استوار بود. هزاران نفر با این باور به خیابان آمده بودند که حکومت صدای شهروندانش را خواهد شنید؛ اما آنچه در برابرشان قرار گرفت، دیوارهای کانتینری، ناتوانی در تأمین امنیت و سرانجام یکی از خونینترین حملههای تروریستی سالهای اخیر بود.
در جریان انفجارها، راههای منتهی به میدان نیز با موانع امنیتی مسدود بود و همین موضوع روند انتقال زخمیان به شفاخانهها را دشوارتر کرد. بسیاری از شاهدان آن روز هنوز از لحظههایی یاد میکنند که زخمیها با دستهای مردم و بر شانههای معترضان به سوی آمبولانسها و شفاخانهها انتقال داده میشدند.
آصف باور دارد که آنچه در دهمزنگ رخ داد، تنها یک حملهی تروریستی نبود؛ بلکه نقطهی عطفی در سرنوشت حرکتهای مدنی افغانستان بود و یک «نسلکشی» دیگر در تاریخ خونین مردم هزاره: «بعد از دهمزنگ، دیگر هیچوقت فضای اعتراض مدنی فراهم نشد. احساس میکردیم که امید مردم به عدالت، روشنایی و برابری را هدف قرار دادهاند، نه فقط جان انسانها را.»
به باور او، اگر جنبش روشنایی به جای سرکوب، با گفتوگو و پاسخگویی حکومت روبهرو میشد، شاید مسیر سیاست و جامعهی افغانستان نیز شکل دیگری پیدا میکرد: «اگر حکومت آن روز صدای مردمش را میشنید، همه برنده میشدند، هم حکومت و هم مردم؛ اما ظرفیت شنیدن یک مطالبهی مدنی وجود نداشت.»
ده سال از آن روز گذشته است؛ اما برای بازماندگان، دوم اسد هنوز پایان نیافته است. خاطرهی پرچم خونین، کتابهای پارهپاره، کفشهای بیصاحب و لباسهای آغشته به خون، همچنان بخشی از حافظهی جمعی هزارههاست.
آصف هنوز تصویری را به یاد دارد که هرگز از ذهنش پاک نشده است؛ یک لنگهی چپلی (دمپایی) خونآلود که بر روی پرچم سهرنگ افغانستان افتاده بود، بیآنکه کسی بداند صاحبش کجاست؛ زنده مانده یا در میان کشتهشدگان است: «آن دمپایی برای من فقط یک وسیله نبود؛ بلکه نماد انسانهایی بود که برای عدالت آمده بودند و دیگر به خانه برنگشتند.»
ده سال بعد؛ زخمی که هنوز باز است
نسلکشی هزارهها در دهمزنگ تنها به قربانیان همان روز محدود نماند. دهها خانواده عزیزانشان را از دست دادند، صدها زخمی سالها با درد جسمی و روحی زندگی کردند و جامعهی هزاره یکی از عمیقترین زخمهای تاریخ معاصر خود را تجربه کرد. بسیاری از جانباختگان دانشجو، آموزگار، کارمند، پژوهشگر و جوانانی بودند که میتوانستند در آینده نقش مهمی در توسعهی افغانستان داشته باشند.
پس از آن حمله، حکومت برگزاری تظاهرات را برای چند روز ممنوع کرد. داعش مسوولیت انفجارها را بر عهده گرفت؛ اما برای خانوادههای قربانیان، پرسشهای فراوانی دربارهی نحوهی مدیریت امنیت، بستهبودن مسیرها و جلوگیری از رسیدن بهموقع کمکها همچنان بیپاسخ ماند.
میدان دهمزنگ به «میدان شهدای روشنایی» نامگذاری شد؛ اما برای بازماندگان، تغییر نام یک میدان هرگز جای عدالت را نگرفت. آنان هنوز خواهان روشنشدن حقیقت، پاسخگویی مسوولان و بهرسمیتشناختهشدن رنجی هستند که بر جامعهی هزاره تحمیل شده است: «نسلکشی فقط کشتن انسانها نیست؛ نابود کردن امید یک جامعه هم هست. هزارهها در دوم اسد، امید خود نسبت به عدالت و رسیدن به مطالبهی شهروندی را از دست دادند.»
امروز، ده سال پس از آن روز خونین، دهمزنگ تنها نام یک میدان در کابل نیست؛ نام زخمی است که هنوز در حافظهی جمعی هزارهها و تاریخ افغانستان باز مانده است.
جنبش روشنایی برای امتیازخواهی به خیابان نیامده بود. آن جنبش برای برابری آمده بود. معترضان نه سلاح حمل میکردند و نه شعار انتقام میدادند. آنان با شاخههای گل، پرچم افغانستان و امید به شنیدهشدن صدای شهروندان، راهی خیابان شدند. پاسخ این مطالبهی مدنی؛ اما انفجار، خون و خاموشی بود.
اگر آن روز حکومت به جای بستن راهها، راه گفتوگو را باز میکرد و اگر به جای امنیتیکردن یک مطالبهی مدنی، آن را فرصتی برای تقویت اعتماد عمومی میدانست، شاید تاریخ افغانستان مسیر دیگری را تجربه میکرد. سرکوب بزرگترین جنبش مدنی کشور، تنها یک جامعه را زخمی نکرد؛ بلکه یکی از مهمترین فرصتهای شکلگیری فرهنگ گفتوگو، مشارکت و اعتماد میان دولت و شهروندان را نیز از میان برد.
ده سال گذشته است، اما دوم اسد ۱۳۹۵ هنوز پایان نیافته است. تا زمانی که عدالت برای قربانیان این «نسلکشی» محقق نشود، تا زمانی که رنج بازماندگان به رسمیت شناخته نشود و تا زمانی که حافظهی آن روز زنده بماند، میدان روشنایی دهمزنگ تنها یادآور یک انفجار نخواهد بود؛ بلکه نماد بزرگترین جنبش مدنی افغانستان و یکی از تلخترین فصلهای تاریخ معاصر مردم هزاره خواهد ماند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه