کارگاه کوچک دایرهای را در دست گرفته و نخها را یکییکی از میان تار و پود پارچه عبور میدهد. هر گل و هر نقش که بر لباس مینشیند، ساعتها زمان میبرد؛ اما برای پروین، این فقط گلدوزی نیست. او میگوید هر بخیهای که میزند، بخشی از رنجهای خودش و هزاران دختر محروم افغانستان را نیز بر پارچه میدوزد.
پروین ۲۵ سال سن دارد و در یکی از ولایتهای افغانستان زندگی میکند. او در کنار آشپزی، شستن ظرفها، رسیدگی به کارهای خانه و مراقبت از اعضای خانواده، خامکدوزی و گرافدوزی میکند تا بتواند سهم کوچکی در هزینههای زندگی داشته باشد. دستمزدی که از دوخت هر لباس، شال یا دستمال به دست میآورد، گاهی صرف کرایهی خانه میشود و گاهی بخشی از هزینههای روزانهی خانواده را تأمین میکند. آنچه برای او ارزش بیشتری دارد، این است که کارکردن، کتاب خواندن و یادگیری زبان انگلیسی، اجازه نمیدهد که تسلیم وضعیت شود و زیر بار سنگین ناامیدی فرو بریزد.
پروین میگوید زندگی امروز برای او نوعی مبارزه است؛ مبارزهای آرام، بیصدا و دوامدار: «وقتی تمام دروازههای امید به رویت بسته میشود، باید راهی پیدا کنی که دوام بیاوری. اگر خودم را با کار، مطالعه و یادگرفتن مشغول نکنم، نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم.»
او با زحمت فراوان دورهی دوازدهسالهی مکتب را به پایان رساند و در بهار سال ۱۴۰۰، تنها چند هفته پیش از سقوط جمهوریت به ریاست اشرف غنی، در آزمون کانکور شرکت کرد. رشتهی اقتصاد، انتخاب اولش بود – رشتهای که دوستش داشت و سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده بود.
او هنوز روز امتحان کانکور را با جزییات به یاد دارد: «برای کانکور خیلی زحمت کشیده بودم. شبهای زیادی بیدار ماندم. فقط یک آرزو داشتم؛ اینکه اقتصاد بخوانم و اقتصاددان شوم. همیشه فکر میکردم افغانستان یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست و اگر روزی بتوانم درس بخوانم، شاید سهم کوچکی در تغییر این وضعیت داشته باشم.»
چند ماه بعد، نتیجهی آزمون اعلام شد؛ اما از روز امتحان تا روز اعلام نتیجهی کانکور، همهچیز تغییر کرده بود.
طالبان دوباره بر افغانستان مسلط شدند.
پروین آن روزها را هنوز با تلخی به یاد میآورد. او همراه خانوادهاش تا فرودگاه کابل رفت تا شاید بتوانند از کشور خارج شوند؛ اما ازدحام، ترس و آشفتگی، آنها را وادار کرد به خانه برگردند. خانهای که از آن روز به بعد، معنای دیگری پیدا کرد و به زندانی برای زنان و دختران خانواده تبدیل شد.
او میگوید: «هیچوقت آن روز را فراموش نمیکنم. همه میخواستند فرار کنند. ما هم رفتیم؛ اما نتوانستیم. برگشتیم خانه و دیگر هیچ راهی برای رفتن پیدا نشد.»
ده روز پس از بازگشت طالبان، در روز سوم سنبلهی ۱۴۰۰، نتایج کانکور اعلام شد.
پروین در رشتهی اقتصاد پذیرفته شد؛ همان رشتهای که سالها رویایش را در سر داشت. او میگوید، خلاف آنچه همیشه تصور میکرد، هیچ حس شادی و سرزندگی نداشت: «قبول شدم؛ اما خوشحال نبودم. احساس میکردم دیگر آیندهای وجود ندارد. کشوری که در آن درس بخوانم، امنیت داشته باشم و بتوانم برای آینده برنامهریزی کنم، دیگر همان کشور سابق نبود.»
با وجود همهی این نگرانیها، در سال ۱۴۰۱ و با تشویق برادرانش وارد دانشگاه شد.
او میگوید روزهای دانشجویی زیر حاکمیت طالبان آسان نبود. هر هفته محدودیت تازهای وضع میشد؛ اما همین که اجازه داشت در صنف بنشیند و درس بخواند، برایش امیدبخش بود: «هر روز سختتر میشد؛ اما باز هم خوشحال بودیم که دانشگاه میرویم. فکر میکردیم اگر دوام بیاوریم، شاید آینده بهتر شود.»
رخصتیای که هرگز تمام نشد
سال تحصیلی ۱۴۰۱ که پایان یافت، دانشجویان دختر برای رخصتی زمستانی به خانههایشان برگشتند؛ رخصتیای که هیچکس تصور نمیکرد پایان نداشته باشد.
طالبان دروازههای دانشگاه را بستند و گفتند که تا اطلاع بعدی دختران در خانههای خود بمانند.
پروین دیگر هرگز به صنف درسی در دانشکدهی اقتصاد برنگشت: «ما به رخصتی زمستانی آمدیم؛ اما آن رخصتی دیگر هیچوقت تمام نشد. هر روز منتظر بودیم که شاید دوباره اجازه بدهند دانشگاه برویم؛ اما آن روز هیچوقت نرسید.»
خانهنشینی اجباری برای او، تنها محرومشدن از دانشگاه نبود؛ بلکه محرومشدن از مسیری بود که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده بود. با این حال، تصمیم گرفت که تسلیم نشود. چند بار در کورس زبان انگلیسی ثبتنام کرد؛ اما هر بار، پس از چند هفته یا یکی دو ماه، صنفهای دختران به دستور طالبان تعطیل شدند.
او میگوید: «هر بار فکر میکردم شاید این یکی ادامه پیدا کند؛ اما باز هم بسته میشد. هر راهی که برای یادگرفتن پیدا میکردیم، بعد از مدتی بسته میشد.»
از آن زمان، کتابها، خامکدوزی، گرافدوزی و یادگیری زبان در خانه، جای دانشگاه را در زندگیاش گرفتهاند؛ نه به این دلیل که اینها رویای او بودهاند، بلکه تنها راههایی هستند که اجازه میدهند احساس کند هنوز زندگی جریان دارد.
زندگی و امید به نخ و سوزن
پروین امروز بیشتر ساعتهای روز را میان کتابها، نخها و پارچههایی میگذراند که باید روی آنها خامک و گراف بدوزد. دوخت لباسهای زنانهی هزارگی کاری ظریف و زمانگیر است. گاهی تکمیل کردن یک لباس بیش از یک ماه زمان میبرد و دستمزدی که برای آن دریافت میکند، از چند صد تا دوهزار و سههزار افغانی بیشتر نیست. با این حال، پروین میگوید که او چارهی دیگری ندارد: «از هر لباس، شال یا دستمالی که میدوزم، بسته به سختی کار، بین ۲۵۰ تا ۳۰۰۰ افغانی دستمزد میگیرم. دوخت لباسهای هزارگی بسیار سخت است و هر لباس بیشتر از یک ماه وقت میگیرد؛ اما باید کار کنم. ما یک خانوادهی دهنفری هستیم و فقط یک برادرم نانآور خانواده است. نمیتوانم فقط تماشا کنم که همهی بار زندگی روی دوش او باشد.»
او میگوید این کار فقط برای بهدستآوردن درآمد نیست؛ بلکه راهی است برای دوام آوردن در روزهایی که امید، هر روز کوچکتر میشود. وقتی سوزن را از میان پارچه عبور میدهد، احساس میکند هنوز میتواند چیزی خلق کند. هنوز میتواند در برابر شرایطی که بر او تحمیل شده، تسلیم نشود.
در کنار گرافدوزی، زبان انگلیسی میخواند و هر فرصتی که پیدا کند، سراغ کتابهای رمان و تاریخ میرود. او باور دارد اگر ذهنش را به کار نگیرد، ناامیدی جای همهچیز را خواهد گرفت: «هرقدر هم انسان قوی باشد، باز هم ترس، نگرانی و افسردگی سراغش میآید؛ اما اگر مطالعه نکنم و خودم را مشغول نسازم، احساس میکنم از درون فرو میریزم.»
پروین میگوید وضعیت کار و درآمد در افغانستان به جایی رسیده که برادرش، تنها نانآور خانواده، گاهی هفتهها کار پیدا نمیکند. بسیاری از کارگران ساختمانی یا روزمزد، تنها یکی دو روز در هفته کار دارند و گاهی یک ماه میگذرد، بیآنکه حتا یک روز سر کار بروند و مزدی دریافت کنند: «وضعیت اقتصادی هر روز بدتر میشود. کار نیست، قیمت مواد خوراکی بالا میرود و مردم توان خرید ندارند. برادرم یک ماه میشود که حتا یک روز هم سر کار نرفته است. وقتی نانآور خانه کار نداشته باشد، همهی خانواده زیر فشار میروند.»
او میگوید در چنین وضعیتی، هر پول اندکی که از گرافدوزی به دست میآورد، بخشی از هزینههای زندگی را تأمین میکند. هرچند خودش میداند این درآمد هرگز پاسخگوی نیازهای یک خانوادهی دهنفری نیست. آنچه بیش از فقر او را نگران میکند، آیندهای است که هر روز تاریکتر به نظر میرسد.
پروین میگوید اگر وضعیت افغانستان تغییر نکند، تنها دختران قربانی نخواهند شد؛ بلکه جامعه نیز آرامآرام دگرگون خواهد شد: «اگر شرایط همینطور ادامه پیدا کند، به آیندهی خودم و میلیونها دختر دیگر هیچ امیدی ندارم. ما از ابتداییترین حقوق انسانی خود محروم شدهایم. آزادی از ما گرفته شده و دیگر حق انتخابی برای زندگی خود نداریم.»
او لحظهای سکوت میکند و سپس از نگرانی دیگری سخن میگوید؛ نگرانیای که به باور او، کمتر دربارهاش صحبت شده است: «دردناکترین چیزی که به آن فکر میکنم این است که اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، به مرور زمان بسیاری از مردان جامعه هم با همین تفکر (تفکر طالبانی) بزرگ میشوند. آن وقت ما فقط با طالبان روبهرو نخواهیم بود؛ بلکه مجبور خواهیم شد با مردانی زندگی کنیم که همان نگاه و همان رفتار را در خانه ادامه میدهند. آن روز، زندگی برای زنان سختتر از امروز خواهد شد.»
این نگرانی، فقط نگرانی یک دختر محروم از دانشگاه نیست؛ بلکه هشداری است دربارهی تغییر تدریجی ساختار یک جامعه. جامعهای که در آن، نسل تازهای ممکن است محرومیت زنان را نه بهعنوان یک استثنا، بلکه بهعنوان یک وضعیت عادی بپذیرد.
با این همه، پروین هنوز تسلیم نشده است!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه