بهار که از راه میرسد، پیامش سرسبزی، تغییر، شروع تازه برای زندگی بهتر و امید به نوآوریهای بیشتر است؛ اما برای مردم بهسود و بخشهای بزرگی از هزارهجات، بهار همزمان فصل ترس، اضطراب و نگرانی نیز هست. هوا هنوز گرم هم نمیشود که کاروانهای کوچیها با رمههای بزرگ گوسفند، شتر و مواشی، از مسیرهای مختلف افغانستان به سوی چراگاههای هزارهجات حرکت میکنند. حرکت و حضوری که در حافظهی جمعی مردم بهسود، فقط یک کوچ فصلی نیست، بلکه یادآور دههها منازعه، تخریب، کوچ اجباری، آتشزدن خانهها و پامالشدن کشتزارها است.
باشندگان ولسوالیهای بهسود ولایت میدانوردک، امسال نیز شاهد کوچیها و مواشیشان به طور سرسامآوری بر چراگاهها و زمینهای کشتشدهی خود هستند. آنها با چشمان خود میبینند که هجوم گستردهی کوچیها چگونه باعث از بینرفتن گندمزارها و تخریب کشتوکار شان میشوند.
طالبان کمیسیونی به نام «حل منازعهی کوچی و دهنشین» دارند که در ظاهر چراندن مواشی و عبور رمهها از زمینهای کشاورزی مردم را ممنوع کرده است؛ اما کوچیها به این ممنوعیت توجهی ندارند. حتا نام این کمیسیون نشان میدهد که کل مردم هزاره در بخشهای مرکزی افغانستان را در برابر کوچیها بسیار کوچک کرده است. نام «دهنشین» به کل مردم هزاره، به معنای تحقیر مردم در برابر کوچیها است. مردمی که صاحب خانه و سرزمین خود هستند؛ اما طالبان آنها را «دهنشین» میگویند.
این وضعیت همهساله تکرار میشود و در عمل هیچ نیرویی مانع تخریب زمینهای کشاورزی مردم نمیشود. طالبان در برابر کوچیها نرمش نشان میدهند و از مردم محل حمایت نمیکنند.
در نزدیک به دو دههی گذشته، منازعهی کوچیها و دهنشینان در بهسود، بارها به خشونت، درگیری مسلحانه، آتشزدن خانهها و آوارگی مردم انجامیده است. باشندگان بهسود میگویند که هنوز هم خاطرهی حملههای خونین سالهای ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ از ذهن مردم پاک نشده است. سالهایی که دهها خانواده مجبور شدند خانه و سرزمینشان را ترک کنند و به کابل و ولایتهای دیگر پناه ببرند.
سفر باتور به بهسود
«در روز یکشنبه ۲۰ ثور ۱۴۰۵، از کابل به سوی بهسود حرکت کردیم. صبح زود، ساعت چهار از خواب بلند شدیم در موتر نشستیم، از برچی بیرون شدیم و در چند دقیقه دیدم که در شاهراه عمومی کابل – بامیان و کابل – قندهار – هرات هستیم. پسر کاکایم که رانندگی میکرد، گفت که باید تانکی موترش را پر کند تا موتر تیل کافی داشته باشد و در سفر به بهسود به مشکل روبهرو نشویم.
موتر ما چون تیری در قلب باد حرکت میکرد، از چوک ارغندی تا میدانشهر سپس درهی میدان، جایی که در سالهای گذشته نام دیگرش (درهی مرگ) بود. طالبان در آنجا هزارهها را مورد شکنجه و خشونت قرار میدادند و بارها انسانهای هزاره را سربریدند. سرک خراب است و تأثیرهای انفجارها و ویرانیهای طالبان در همهجا دیده میشود.
در سرچشمه و سیاهخاک که رسیدیم گلههای گوسفند، خر و شتر کوچیها توجه ما را جلب کردند، همه به سوی بهسود و هزارهجات در حرکت هستند. دیدن کوچیها با رمهها و شترهایشان برای هر بهسودی و هزارهای که سالها خانه و سرزمینش توسط کوچیها تخریب شده باشد، خیلی دردناک است.»
کمتر از یک ماه میشود که باتور ۳۶ساله از یکی از کشورهای اروپایی، به افغانستان آمده است. او ۱۵ سال پیش، در جریان حکومت حامد کرزی و آنگاه که تنشها میان هزارهها و کوچیها در ولسوالیهای بهسود ولایت میدانوردک به اوج خود رسیده بود، افغانستان را ترک کرد و راهی اروپا شد.
باتور پس از ۱۵سال به افغانستان بازگشته تا از خانوادهاش دیدن کند. او در هفتهی گذشته با جمعی از نزدیکان خود، از کابل به زادگاهش در بهسود رفت تا روستایی را که در آن زندگی میکرد و همچنان همسایهگانش را ببیند.
باتور این بار با دیدگاه و درک متفاوتتر نسبت به وطن و زادگاهش نگاه میکند و برای او حضور کوچیها با هزاران گوسفند و شتر بر زمینها و چراگاههای مردم در بهسود، بسیار دردناک و آزاردهنده است.
از سال ۱۳۸۸ تا سالهای بعد و تا اکنون، کوچیها همهساله با رمهها و شترهای خود و در بسیاری موردها با تفنگ و با حالت تهاجمی بر بهسود هجوم بردهاند. روایت باتور برمیگردد به جنگ خونین میان هزارهها و کوچیها در سال ۱۳۸۹، جنگی که هزارهها در آن شکست خوردند و به گفتهی باتور «بهسود مورد معامله قرار گرفت و مردم مجبور شدند که از خانههای خود فرار کنند.»
در سال ۱۳۸۹، وقتی باتور با خانوادهاش از بهسود به کابل فرار کرد، یک جوان ۲۰ ساله بود. او دیگر به بهسود برنگشت؛ به جای آن راه مهاجرت را در پیش گرفت. او در سال ۱۳۹۰ به اروپا رسید و خانوادهاش هم در کابل ماندند و دیگر به بهسود برنگشتند.
«خانوادهی من قربانی هجوم کوچیها به بهسود شد. وقتی بهسود را معامله کردند، منطقهی ما به کلی تخلیه شد. مردم به سختی جان خود را کشیدند تا زنده بمانند. ما به کابل فرار کردیم. کوچیها خانههای مردم و بازار منطقهی ما را آتش زدند. من تصمیم گرفتم که دیگر به منطقه برنگردم. پس از کمتر از یک سال زندگی در کابل، از افغانستان بیرون شدم، به ایران رفتم و پس از آن راهی اروپا شدم. از سختیهای مسیر قاچاقی تا اروپا و مهاجرت چیزی نمیگویم. من پس از یکونیم دهه، دوباره به کشور برگشتهام و میبینم که رمه و شتر کوچی همچنان در کنار خانهی من علف میچرند و کوچیها بیهیچ نگرانی و دغدغهای بر زمین من خیمه زده و زندگی میکنند.»
باتور از سفرش به بهسود با دل پر از درد و ناراحتی برگشته است. او از اینکه در سراسر بهسود و در هر روستا و دشت آنجا، خیمهها و رمههای کوچیها را دیده و همینگونه درد و رنج مردم بهسود در این ۱۵ سال را شنیده است، میگوید که ظلم و ستم کوچیها بر مردم هزاره، بهویژه در بهسود، پایان ندارد و آنها همهساله با رمهها و شترهای بیشتر به بهسود هجوم میبرند، چراگاههای مردم را میخورند و کشتوکارهای مردم را پامال میکنند.
«این بار که به بهسود رفتم، چیزی که خیلی زیاد دیدم رمهها و خیمههای کوچی بود. آنها بدتر از سالهای گذشته با مردم رفتار میکنند. هر کاری بکنند، کسی جرأت ندارد که چیزی بگوید. وقتی از مردم میپرسم که در این سالها چه کشیدهاند، همه با ناامیدی میگویند که کوچیها بیشتر جرأت یافتهاند. طالبان میگویند که بین کوچیها و مردم هزاره درگیری صورت نگیرد؛ اما در عمل هیچ حمایتی از مردم هزاره نمیکنند. همین که اجازه میدهند، کوچیها هر سال بیایند و وقتی همهچیز مردم از چراگاهها و کشتزارها را خوردند برمیگردند، خودش ظلم است و این بزرگترین حمایت طالبان از کوچیها است.»
صدای سگهای کوچی در کنار خانههای مردم
باتور و همراهانش در سفر به بهسود، وقتی در بازار «سیاهخاک» صبحانه خوردند و سپس به «کوتل» اونی رسیدند، با آنکه رمههای کوچیها را دیدند، یک مرد کوچی و شترش را هم دیدند که به سوی بهسود میرفتند. دیدن آن مرد و شتر غولپیکرش برای آنها فقط یک پیام را میرساند و آن این است که کوچی و شترش هیچکاری ندارند که به بهسود بروند، مگر اینکه کشت هزاره را پامال کنند و علفچر هزاره را بچرند و در کنار خانهی یک بهسودی خیمه بزنند.
«همین که چشمم به آن کوچی و شترش افتاد با دیگران گفتم، این مرد هم میرود که شترش را بر زمین ما بچراند و کشتوکار ما را پامال کند. وقتی از کوتل اونی گذشتیم، دیدیم که خیمههای کوچیها در بهسود، به یکی دو و ده خیمه خلاصه نمیشود، بلکه در هر گوشه و در کنار هر روستا خیمهها زدهاند و شب وقتی در خانهی خودت میخوابی، صدای سگهای کوچی تو را از خواب بیدار میکند و این خیلی سخت و دردناک است.»
از دیدگاه باتور، حضور کوچیها در بهسود هرگز یک مسألهی ساده نیست و اگر این معضل پایان نیابد، هزارهها همهساله از سوی آنها آسیب میبینند و بیشتر آواره میشوند.
او میگوید که امروز مردم هزاره در وضعیتی قرار دارند که اگر یک چوپان کوچی بخواهد ده مرد هزاره را بکشد، میتواند و این وضعیت برای آیندهی مردم هزاره که صاحب اصلی سرزمیناند و حق دارند در خانههایشان بدون ترس زندگی کنند، بسیار خطرناک و دردناک است.
«من از مردم منطقه و کسانی که در روستای خود ما زندگی میکنند، در مورد رفتار کوچیها پرسیدم. همه میگویند که کوچیها همهچیز دارند، هم موتر و موتور دارند و هم اسلحه. آنها هر کاری بخواهند میکنند، مگر اینکه وقتی کشتوکار مردم را پامال میکنند، مردم هیچ چیزی نگویند.»
برای بسیاری از مردم بهسود، مسألهی کوچیها تنها عبور چند رمه از یک چراگاه نیست، بلکه یک زخم عمیق تاریخی است که هر سال دوباره باز میشود. مردمی که سالها جنگ، کوچ اجباری، تبعیض و بیپناهی را تجربه کردهاند، امروز نیز میگویند که هیچ تضمینی برای امنیت زمین، خانه و زندگیشان وجود ندارد.
در بهسود، هنوز هم وقتی بهار از راه میرسد و صدای زنگولهی گوسفندان و سگهای کوچی در دشتها میپیچد، بسیاری از خانوادهها به جای آرامش، به سالهای خون، آتش و فرار فکر میکنند – سالهایی که برای هزارهها هرگز بهطور کامل پایان نیافته است.
این وضعیت تا چه وقت ادامه خواهد یافت؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه