در افغانستان امروز، دانشگاه دیگر جایی برای تحصیل و آموزش دانش و تخصص نیست، بلکه به میدان اعمال قدرت، تحمیل ایدیولوژی و بازسازی و تغییر اجباری هویت تبدیل شده است. تازهترین دستور طالبان که دانشجویان را به پیروی از مذهب حنفی «برای حفظ وحدت» وادار میکند، تنها یک فرمان مذهبی نیست، بلکه بخشی از روندی گستردهتر است؛ روندی که در آن، تفاوت – چه مذهبی، چه قومی و چه فکری، باید یا حذف شود یا پنهان بماند.
دانشگاه هرات یکی از نمونههای روشن این وضعیت است. توزیع تعهدنامهای که در آن دانشجویان مجبور به پذیرش یک مذهب حنفی، نوع پوشش، سبک زندگی و حتا سکوت در برابر مجازاتها میشوند، نشان میدهد که «تحصیل» بهتدریج جای خود را به «تسلیم» داده است.
در این میان، روایت حسینعلی – دانشجوی هزارهتباری که بهتازگی از دانشگاه هرات فارغالتحصیل شده است، تصویر بیواسطه و تکاندهنده از آنچه در درون این نهاد میگذرد ارایه میدهد. روایتی که نه تحلیل است و نه شعار، بلکه تجربهی زیسته و آموختهی یک دانشجو است.
دانشگاهی که آموزش در آن به حاشیه رفته است
حسینعلی، تجربهی چهار سال تحصیل خود در دانشگاه هرات را چنین روایت میکند:
«دورهی دانشجویی در دانشگاه هرات چندان قابل قبول نبود؛ از کیفیت درس (تدریس مضامین غیر ضروری، نبود استادان مجرب و ورزیده) و تدریس گرفته تا رفتار مسوولان در قبال دانشجویان.»
این جمله کوتاه، تصویری فشرده از یک بحران عمیق است: دانشگاهی که نه از نظر علمی پاسخگو است و نه از نظر مدیریتی. اما این تنها بخشی از ماجراست.
او در ادامه از حضور و مداخله مستقیم طالبان در فضای دانشگاه میگوید:
«طالبان با دانشجویان رفتار خیلی سخت گیرانهای داشتند. هر ماه باید به جلسهی امربالمعروف و نهی از منکر حاضر میشدیم، وگرنه چندین جلسه از مضامین اصلی غیرحاضر میشدیم. و بر علاوه با دانشجویان هزاره رفتار نژادپرستانهای داشتند و در گفتوگوهای آنها به خوبی حس میشد که هزارهها را تحقیر میکنند.»
در چنین فضایی، دانشجو نهتنها با چالشهای آموزشی، بلکه با نظارت ایدیولوژیک و فشارهای قومی نیز مواجه است؛ فشاری که آموزش را به حاشیه میراند و اطاعت را به محور تبدیل میکند.
ریش، لنگی و کلاه؛ مهندسی اجباری ظاهر دانشجویان
کنترل طالبان تنها به فضای فکری محدود نمیشود، بلکه تا جزئیترین عناصر ظاهری دانشجویان امتداد یافته است.
حسینعلی در این مورد میگوید:
«محدودیتهای طالبان خیلی شدید و زیاد بودند؛ از جمله پوشیدن کلاه، گذاشتن ریش بلند و خودداری از پوشیدن لباسی غیر از پیراهنتنبان. بررسی و چککردن ظاهر همهی دانشجویان بهصورت ماهوار از طرف امربالمعروف و نهی از منکر طالبان و تذکر خودداری از پوشیدن کلاه هزارگی که به گفتهیشان مربوط به یک قوم خاص میباشد. سال گذشته گفتند که همه باید کلاه بپوشند. وقتی دانشجویان هزاره کلاه هزارگی پوشیدند، با تحقیر گفتند که این کلاه مربوط به یک قوم خاص است، آن را نپوشید.»
در اینجا، «کلاه هزارگی» صرف یک پوشش نیست؛ نشانهای از هویت است – هویتی که باید حذف شود یا دستکم در فضای عمومی دیده نشود.
او در ادامه به یکی از شدیدترین جلوههای این کنترل اشاره میکند:
«دانشجویانی که کلاه نداشتند، در صنفهای خود اجازه شرکت کردن را نداشتند و همچنان در امتحانات آخر سمستر، دانشجویان بهصورت تکیتکی بررسی میشد که آیا کلاه و لباس افغانی پوشیده یا خیر؛ اگر نه، اجازهی ورود به امتحانات را نداشتند.»
و این فشارها نهتنها ادامه یافته، بلکه هر روز شدیدتر شده است:
«وضعیت هر سال نسبت به گذشته سختتر و رفتار طالبان با دانشجویان سختگیرانهتر میشود؛ گذاشتن ریش و پوشیدن کلاه در اوایل دورهی طالبان ملاک نبود، ولی حالا دانشجویان بدون کلاه حق ورود به صنف را ندارند. تازه چند روز پیش نیروهای امربالمعروف و نهی از منکر طالبان حدود ۲۰ دانشجو را به خاطر نداشتن ریش دستگیر کردند و با خود بردند.»
از ظاهر تا باور؛ تغییر مذهب بهعنوان آخرین مرز محدودیتها
در ادامهی این روند، اکنون نوبت به باورهای درونی رسیده است.
تعهدنامهای که در دانشگاه هرات توزیع شده، از دانشجویان میخواهد که به پیروی از مذهب حنفی متعهد شوند؛ در حالیکه بسیاری از آنان، از جمله دانشجویان هزاره، پیرو مذهب تشیع هستند.
اینجا دیگر تغییر ظاهر کافی نیست؛ دانشجو باید باور خود را نیز تغییر دهد یا دستکم آن را انکار کند.
چنین روندی، آموزش را به پروژهای برای یکدستسازی مذهبی تبدیل میکند – پروژهای که در آن، تنوع نه بهعنوان واقعیت اجتماعی، بلکه بهعنوان تهدید دیده میشود.
دانشگاه بدون زنان؛ سکوتی که فریاد میزند
در کنار این فشارها، حذف کامل زنان از دانشگاهها یکی از تلخترین ابعاد این وضعیت است.
حسینعلی در اینباره میگوید:
«برای خودم، محرومیت دختران از حق تعلیم و تحصیل تأسفبار است. نبود دختران در صنوف ما، فضای رقابت مثبت که بین ما میبود، از میان برداشته بود و دیگر رنگ و رخ فضای دانشگاه آن شور و شوق تحصیلی را نداشت.»
او در ادامه این تجربه را یکی از تلخترین خاطرات خود میداند:
«به صورت علنی شاهد کدام رفتاری نبودم، ولی رفتار استادان دینی و نیروهای طالبان با دانشجویان هزاره نژادپرستانهتر بود. سپری کردن یک دورهی چهار سالهی تحصیلی بدون دختران، خودش یکی از تلخترین خاطرههای ما بود. وقتیکه ما در صنفهای خود مصروف تحصیل بودیم، دختران افغانستان به جرم دختر بودن از پایهترین حقوقشان محروم بودند.»
دانشگاهی که در آن نیمی از جامعه حذف شده است، دیگر نه تنها ناقص، بلکه از درون تهی است.
دانشگاه یا اردوگاه ایدیولوژیک؟
روایت حسینعلی، تنها روایت یک دانشجو نیست، تصویری است از یک سیستم. سیستمی که در آن، دانشجو باید ظاهرش را تغییر دهد، هویتش را پنهان کند و در نهایت، باورش را نیز تسلیم کند.
از ریش و کلاه تا مذهب و اندیشه، همهچیز در مسیر یکدستسازی اجباری قرار گرفته است. در چنین شرایطی، دانشگاه دیگر جای پرسشگری نیست. محل پذیرش بیچونوچرای پاسخهای از پیش تعیینشدهی طالبان است.
وقتی دانشجو برای ورود به صنف باید «شکل» خاصی داشته باشد، برای ادامهی تحصیل باید «باور» خاصی را بپذیرد و برای زنده ماندن در این فضا باید «سکوت» کند، دیگر چیزی از مفهوم دانشگاه باقی نمیماند.
آنچه میماند، ساختاری است که بیشتر به یک اردوگاه ایدیولوژیک شباهت دارد تا یک نهاد علمی.
و شاید پرسش اصلی همینجا شکل میگیرد:
در جایی که آموزش به اطاعت تقلیل یافته است، آیا هنوز میتوان از «دانشگاه» سخن گفت؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه