در افغانستان امروز، گاهی فاصله میان خانه و مرز، فاصلهی میان زندگی و مرگ است. هزاران جوان بیکار و ناامید، هر روز میان ماندن و رفتن تصمیم میگیرند. تصمیمی که برای بسیاری نه از سر آرزو، بلکه از سر ناچاری گرفته میشود. فقر، بیکاری و بنبست اقتصادی، بسیاری از خانوادهها را به نقطهای رسانده است که فرار و مهاجرت دیگر یک انتخاب نیست، بلکه آخرین راه برای زندهماندن به حساب میآید. هادی، جوان ۲۶سالهی کابلی، یکی از همین آدمهاست. جوانی که پس از ماهها جستوجوی بینتیجه برای کار، بار دیگر راه ایران را در پیش گرفت – سفری که قرار بود او را به نان برساند؛ اما در مرز، به صحنهی مرگ چهار همراهش تبدیل شد.
از کابل تا اسلامقلعه؛ فرار از بیکاری
هادی شغل کارگری دارد؛ اما حالا او بیکار و فقیر است. او پس از اخراج اجباری از ایران در تابستان سال ۱۴۰۴، ده ماه تمام در کابل دنبال کار گشت؛ اما کاری با اندکترین مزد هم نتوانست پیدا کند.
او پس از نزدیک به یک سال زندگی و سرگردانی در کابل، در اول ماه جوزای سال ۱۴۰۵، تصمیم گرفت که به طور قاچاقی به ایران برود. در روز یکشنبه سوم جوزا، کولهبارش را بست و ساعت سه پس از چاشت با مادر، برادر و خواهرانش خداحافظی کرد و به کمپنی (ایستگاه موترهای جنوب – غرب) رفت تا از آنجا با اتوبوس به هرات در ولایت مرزی افغانستان برود و خودش را به مرز اسلامقلعه برساند، جایی که با قاچاقبر قرار گذاشته بود.
هادی میگوید، برای او بسیار سخت بود که ببیند یک بار دیگر مادر و خواهرانش هنگام خداحافظی با او اشک میریزند و از سر مجبوری اجازه میدهند که از همدیگر دور شوند:
«پارسال که از ایران ردمرز شدم، مادر و خواهرانم خوشحال شده بودند. مادرم دل نازکی دارد و این که من برای دومین بار به خاطر کار و فرار از بیکاری خانه را ترک میکردم خیلی ناراحت شده بود و خیلی گریه کرد وقتی من از خانه بیرون شدم. مادرم یکسره دعا میکرد که خدا پشت و پناه من باشد.»
هادی پس از ۲۳ ساعت سفر در مسیر کابل – هرات، روز دوشنبه چهارم جوزا به مرز اسلامقلعه رسید و با قاچاقبر دیدار کرد. قاچاقبر او را در یک خانه در نزدیکیهای مرز برد و در آنجا ۲۵ نفر دیگر هم بودند که همه مثل هادی دنبال نان به ایران میرفتند.
قاچاقبر به هادی و همراهانش گفت که شبهنگام خوابگاه را ترک خواهند کرد تا از مرز عبور کنند و وارد خاک ایران شوند. آنها همه با نگرانی منتظر تاریکی نشسته بودند. ساعت 9 شب شد و سپس ده. ساعت دهونیم شب، قاچاقبر با سه نفر دیگر دروازه را تکتک کرد و به آنها دستور داد که به سرعت از جای برخیزند و حرکت کنند.
آنها پس از نیم ساعت در کنار دیوار مرزی رسیدند؛ اما در آن شب نتوانستند از دیوار عبور کنند:
«وقتی در نزدیک دیوار مرزی رسیدیم، قاچاقبر گفت که منتظر پیام همکارانش از آن سوی مرز بمانیم. آن شب تا صبح منتظر ماندیم؛ اما هیچ پیام و علامتی نیامد که حرکت کنیم. ما را پس به خوابگاه آوردند. همکاران قاچاقبر تماس گرفتند و گفتند که امشب باز هم حرکت کنیم تا شاید مأموران مرزی ایران در جای دیگری مصروف شوند یا از کنار دیوار مرزی و از همان نقطهای که ما باید از دیوار میپریدیم دورتر بروند.»
شب دیگر باز هم حرکت کردند. ساعت یازدهی شب از دیوار مرزی پریدند. همین که خواستند طبق هدایت قاچاقبر، به سرعت بدوند و از کنار دیوار دور شوند، دو موتر گشت پولیس ایران از دو طرف رسیدند و صدا کردند که اگر حرکت کنند شلیک خواهند کرد. مرزبانان ایرانی آنها را گرفتند و فردای آن شب از مرز اخراج کردند.
هادی میگوید که آنها پس به هرات برگشتند تا یک قاچاقبر دیگر پیدا کنند. قاچاقبر پیدا کردند و این بار قرار شد که از مرز نیمروز بروند:
«وقتی به دست پولیس ایران افتادیم، پولیس بسیار ما را تحقیر و چند نفر ما را به شدت لتوکوب کردند. آنها میگفتند که از دست ما خواب ندارند و هر روز و شب باید در کنار مرز گشت بزنند و از ورود ما به خاک ایران جلوگیری کنند. همین که ردمرز شدیم، تصمیم گرفتیم که با یک قاچاقبر دیگر گپ بزنیم. قاچاقبری که این بار پیدا کردیم، گفت که باید از مرز نیمروز برویم و مرز اسلامقلعه بیشتر کنترل میشود.»
مرز نیمروز؛ شبی که چهار نفر جان دادند
پس از دو روز توقف در هرات به سوی نیمروز حرکت کردند. این بار هادی تنها نبود، ۱۲ نفر دیگر او را همراهی میکردند. آنها با هماهنگی قاچاقبر، به سوی نیمروز حرکت کردند و در روز جمعه، هشتم جوزا وارد نیمروز شدند.
در نیمروز هم آنها را در یک خوابگاه بردند. هادی میگوید، «در نیمروز که رسیدیم، ما را به خوابگاه بردند، خوابگاه پر بود از دهها نفر کارگر سرگردانی که همه گوش به صدای قاچاقبران، منتظر حرکت به سوی مرز بودند.»
پس از یک شبانهروز، قاچاقبری که هادی و همراهانش را میبرد به آنها گفت که شب به سوی مرز خواهند رفت. قاچاقبر به آنها گفت که همهچیز با هماهنگی پیش میرود و همکارانش در آن سوی دیوار مرزی منتظر آنها خواهند بود تا آنها را همراهی و رهنمایی کنند.
آنها ساعت 10 شب در کنار دیوار مرزی رسیدند و بدون معطلی از دیوار پریدند. قاچاقبران مسافران را در گروههای پنجنفری تقسیم کردند و هادی در گروه پنجم قرار گرفت.
همین که از دیوار پریدند، مرزبانان ایرانی آنها را هدف شلیک گلوله قرار دادند و چهار نفری که هادی را همراهی میکردند، همه کشته شدند؛ اما هادی زنده ماند.
او میگوید:
«چهار گروپ پنجنفری که پیشتر از ما از دیوار پریدند، همه رفتند. وقتی ما پنج نفر از دیوار پریدیم، در اولین قدمهایی که از کنار دیوار برداشتیم و میخواستیم بدویم، غافلگیر شدیم و پولیس ما را به رگبار بست. چهار نفر همراهم کشته شدند. من زنده ماندم و بازداشتم کردند. پولیس گفت که از شانس من گلولهاش تمام شد، اگر نه من هم کشته میشدم. دستانم را بستند و مرا با دستمال گردنم خفه کردند. یکی از آن مأموران به من دشنام میداد و میگفت که میتواند به راحتی مرا بکشد و خفه کند؛ اما یکی از آنها اجازه نداد که مرا بکشد، ولی بسیار لتوکوب شدم.»
در آن چند دقیقه، رؤیای رسیدن به کار و درآمد، به صحنهای از مرگ، ترس و درماندگی تبدیل شد. مردانی که تا چند لحظه پیش کنار هم ایستاده بودند و برای رسیدن به آن سوی مرز برنامه میریختند، اکنون بر زمین افتاده بودند و جان میدادند. هادی میگوید هنوز چهره و صدای آن چهار نفر را فراموش نکرده است.
بازگشت از مرگ
مرزبانان هادی را در یک اردوگاه کوچک در نزدیک مرز بردند و فردای آن شب او را با چند نفر دیگر از مرز اخراج کردند.
هادی از شدت شکنجه و لتوکوب توسط مرزبانان ایرانی به سختی حرکت میکرد. او دو روز در نیمروز در یک هتل ماند؛ اما دیگر به سوی مرز ایران نرفت و پس به کابل برگشت تا حالش بهتر شود.
«این که دیدم چهار نفر چطور در پیش چشمانم به راحتی جان دادند، هرگز از یادم نمیرود. بدبختی تا این حد. ما مردم چه قدر بدبخت و بیچاره هستیم که برای رسیدن به یک لقمه نان، اینطور راحت کشته و تحقیر میشویم.
وقتی به نیمروز برگشتم، راه رفته نمیتوانستم و بدتر از آن تاثیر خشونت و تحقیر مرزبانان ایرانی بود که توانم برای رفتن دوباره به مرز را از من گرفت. من مجبور شدم که پس به کابل برگردم.»
اما بازگشت به کابل به معنای پایان نگرانیهای هادی نیست. همان فقر، همان بیکاری و همان بنبستی که او را تا مرز کشانده بود، هنوز پابرجاست.
هادی میگوید، از این که در کابل هم نمیشود بیکار دوام بیاورد نگران است و میخواهد باز هم وقتی حالش بهتر شد و اگر بتواند ویزای ایران را بگیرد، کابل را ترک خواهد کرد.
او میگوید که تجربه و چشمدیدش در مرز و کشتهشدن همراهانش را به مادر و خواهرانش نگفته است:
«همهچیز را نمیتوانم به مادرم قصه کنم. اگر آنها بفهمند من چه کشیدهام و همراهانم در پیش چشمانم کشته شدهاند، دیگر اجازه نمیدهند که از خانه بیرون شوم.»
هادی امروز دوباره در کابل است؛ زخمی، خسته و گرفتار همان بیکاریای که او را تا مرز اسلامقلعه و سپس نیمروز کشاند. شبهای دشوار در مرزها و این که چهار همراهش در برابر چشمانش بر زمین افتادند هنوز رهایش نمیکنند. با این حال، او مانند هزاران جوان دیگر، میان دو انتخاب دشوار مانده است؛ ماندن در فقر یا رفتن به سوی مرزی که هر لحظه ممکن است به آخرین سفرش تبدیل شود.
او هنوز امیدوار است که بتواند یک راه قانونی برای کار پیدا کند و با ویزا به ایران برود. امیدی که شاید کوچک باشد؛ اما تنها چیزی است که پس از ماهها سرگردانی و پس از آن شب خونین در مرز، برایش باقی مانده است. هادی میگوید زندگی باید ادامه پیدا کند حتا وقتی که خاطرهی گلولهها، فریادها و پیکرهای افتادهی همراهانت هنوز از ذهنت پاک نشده باشد.
مادرش هنوز از آنچه در مرز گذشته خبر ندارد. او تنها میداند که پسرش دوباره از یک سفر دشوار برگشته است. اگر مادرش بداند در آن شب چه اتفاقی افتاده، شاید دیگر هرگز اجازه ندهد پسرش برای جستوجوی نان، بار دیگر خانه را ترک کند و راهی ایران شود.
اما واقعیت تلخ این است که تا وقتی فقر، بیکاری و ناامیدی ادامه داشته باشد، راههای منتهی به مرز نیز خالی نخواهند شد؛ راههایی که هر روز جوانان بیشتری را با رویای کار و زندگی بهتر به سوی خود میکشانند. در میان همهی این تاریکیها، هادی هنوز به روزی فکر میکند که بتواند بدون ترس از گلوله، بدون تحقیر و بدون عبور از مسیرهای قاچاقی، برای ساختن آیندهی بهتر از مرز عبور کند. رویایی که تحققش برای میلیونها انسان در جهان عادی است؛ اما برای بسیاری از جوانان افغانستان هنوز به بهای جان و پایان زندگی تمام میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه