نوروز آمد؛ اما نان نیامد!

سال نو شد؛ اما در افغانستان تغییری دیده نمی‌شود. در این روایت، وضعیت زندگی دو خانواده را می‌خوانیم که با وجود تفاوت‌های ظاهری، تصویر روشنی از واقعیت زندگی میلیون‌ها انسان در این کشور را بازتاب می‌دهند. انسان‌هایی که در میان بی‌کاری، فقر، ناامیدی و آینده‌ی نامعلوم دست‌وپا می‌زنند و برای بسیاری از آنان، نوروز و عید نه نشانه‌ی آغاز، بلکه ادامه‌ی همان رنج‌های پایان‌ناپذیر است.

«احسان» ۴۹ ساله، باشنده‌ی ولایت هرات در غرب افغانستان است. او با همسرش «فهیمه‌»ی ۴۵ ساله و شش فرزند دختر و پسر زندگی می‌کند. در روز شنبه، اول سال ۱۴۰۵، با احسان  تماس گرفتم تا از وضعیت زندگی‌اش بپرسم. از او پرسیدم که اکنون کجاست، چه کار می‌کند، پسرانش مصروف چه کاری هستند و سال نو را چگونه آغاز کرده‌اند؟ همچنان خواستم بدانم برای سال پیش‌رو چه برنامه‌ای دارند و وضعیت کارگری در هرات چگونه است؟

خلاف انتظار من، پاسخ‌های احسان نه بوی امید داشت و نه نشانی‌ای از آغاز تازه. صدایش آمیخته با خستگی و نگرانی بود. وقتی سال نو را برایش تبریک گفتم، پاسخ داد:
«سال نو به همه مبارک باشد؛ اما برای خانواده‌ی من هیچ خوبی‌ای وجود ندارد. من و بچه‌هایم تا چند روز پیش در یک گاوداری کار می‌کردیم. همه‌ی اعضای خانواده همان‌جا بودوباش داشتیم. فقط برای زمستان آن‌جا بودیم که ماهانه شش هزار افغانی می‌گرفتیم. در سال‌های گذشته یا در کوره‌های خشت‌پزی کار می‌کردیم یا در گلخانه‌ها. به طور معمول در گلخانه‌های بادرنگ مصروف بودیم. امسال که کار گلخانه تمام شد، رفتیم گاوداری؛ اما آن کار برای ما کافی نبود و مجبور شدیم آن را رها کنیم تا کار دیگری پیدا کنیم.»

نوروز در دسترخوان خالی

احسان و خانواده‌اش اکنون به خانه‌ی‌شان در حاشیه‌ی شهر هرات برگشته‌اند؛ خانه‌ای که بازگشت به آن، به‌جای آرامش، با اضطراب و نگرانی همراه بوده است. آن‌ها روزهای زیادی را در جست‌وجوی کار سپری کرده‌اند، اما هنوز موفق نشده‌اند کاری پیدا کنند. این بی‌کاری در زمان بسیار حساسی رخ داده است؛ در روزهایی که مردم باید با دسترخوان پر به استقبال سال نو بروند. هم‌زمانی نوروز و عید فطر این حساسیت را برجسته‌تر کرده است. در سال‌های گذشته نوروز برای بسیاری از خانواده‌ها فرصتی برای شادی، دیدوبازدید و دسترخوان‌های نسبتا خوب و رنگین بود.

او با لحنی که نشان می‌داد میان شرم پدرانه و درماندگی اقتصادی گیر مانده است، گفت:
«ما توان خرید میوه و شیرینی را نداریم. هیچ چیزی نخریدیم. وقتی بچه‌ها منتظر باشند که در سال نو چیزی روی دسترخوان باشد و تو نتوانی حتا به چشمان‌شان نگاه کنی، خیلی سخت است. آدم از درون می‌شکند. گاهی از خودم می‌پرسم که چرا به چنین وضعیتی گرفتار شده‌ایم؟»

این پرسش، پرسشی شخصی نیست؛ بلکه بازتاب وضعیت گسترده‌ای است که بسیاری از خانواده‌ها با آن روبه‌رو اند. چگونه ممکن است در کشوری که نوروز به‌عنوان نماد زایش طبیعت و آغاز دوباره شناخته می‌شود، میلیون‌ها انسان حتی توان تهیه‌ی ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی‌شان را نداشته باشند؟ آیا نوروز بدون نان، بدون امنیت اقتصادی و بدون امید به آینده، هنوز هم «روز نو» محسوب می‌شود؟

کار نیست؛ آینده هم نیست

احسان و پسرانش همه کارگراند؛ اما کارگری در شرایطی که کار وجود ندارد، به یک هویت بی‌معنا تبدیل شده است. کارگری چیزی جز رنج و حقارت نیست:
«دنبال کار می‌گردیم؛ اما کار نیست. کوره‌های خشت‌پزی که در اطراف شهر هرات بود، جمع شد و به ولسوالی زنده‌جان انتقال داده شد. رفتن به آن‌جا برای ما بسیار سخت است. گلخانه‌ها را هم پرسیدیم؛ اما یا بسته شده‌اند یا صاحبان‌ گلخانه‌ها خودشان کار می‌کنند. ما خیلی نگران هستیم که چگونه کار پیدا کنیم تا دچار گرسنگی نشویم. از نوروز و خوشی‌هایش خیلی وقت است که دل کنده‌ایم.»

در چنین شرایطی، مسله فقط بی‌کاری نیست، بلکه از دست‌رفتن افق آینده است. وقتی یک خانواده هیچ منبع درآمدی نداشته باشد، هر روز به‌جای آن‌که گامی به جلو بردارد، تبدیل به تکرار یک بحران می‌شود. کودکان در چنین خانواده‌هایی نه تنها از شادی‌های کودکی محروم می‌شوند، بلکه خیلی زود با واقعیت تلخ فقر و نابرابری سر می‌خورند.

وقتی ساختار اقتصادی یک جامعه به‌گونه‌ای فرو می‌ریزد که کارگران ساده حتا امکان یافتن کار روزانه را هم ندارند، چه کسی مسوول این وضعیت است؟ مهم‌تر از آن، این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد یافت؟

کار است؛ اما زندگی نیست

در سوی دیگر این روایت، ابراهیم در کابل زندگی می‌کند. او در این روزها کار دارد؛ اما داشتن کار به معنای داشتن یک زندگی انسانی نیست. ابراهیم در یک کلینیک خصوصی به‌عنوان صفاکار کار می‌کند. وقتی با او تماس گرفتم، گفت که در محل کار است و حتا در روزهای نوروز و عید هم امکان ترک وظیفه را ندارد:
«چند سال است که در این کلینیک کار می‌کنم، اما شرایط بسیار سخت است. مالکان کلینیک حتا اجازه نمی‌دهند که در سال نو به خانه بروم. کارگر دیگر استخدام نمی‌کنند و همه‌ی کارها به دوش من و همکارم است. من در کابل هستم و خانواده‌ام هم در کابل؛ اما نمی‌توانیم در چنین روزهایی کنار هم باشیم.»

ابراهیم از زاویه‌ای دیگر به همان بحران نگاه می‌کند؛ بحرانی که در آن، کارگر نه تنها از حقوق مناسب محروم است، بلکه از ابتدایی‌ترین حق انسانی خود، یعنی بودن در کنار خانواده در روزهای خاص نیز بی‌بهره است. او می‌پرسد:
«درست است که کار کم است، اما کسانی که توان دارند چرا این‌قدر بی‌انصافی می‌کنند؟ چرا نمی‌خواهند کارگر هم یک روز خوش داشته باشد؟ اگر مجبور نباشم، یک روز هم در این کار نمی‌مانم؛ اما مجبورم. اگر کارم را از دست بدهم، هیچ جای دیگر کار پیدا نمی‌شود و بچه‌هایم گرسنه می‌مانند.»

در این‌جا، مساله فقط فقر نیست، بلکه نوعی بی‌عدالتی عمیق اجتماعی است. کارگرانی که در شرایط سخت کار می‌کنند، نه تنها از امنیت شغلی برخوردار نیستند، بلکه هیچ تضمینی برای داشتن یک زندگی با کرامت نیز ندارند.

نوروز برای چه کسانی است؟

وقتی روایت زندگی احسان و ابراهیم را کنار هم قرار می‌دهیم، به یک واقعیت تلخ می‌رسیم. در هر دو حالت، زندگی در تنگنا است. یکی کار ندارد و از گرسنگی می‌ترسد، دیگری کار دارد؛ اما از بی‌عدالتی و فشار مداوم رنج می‌برد.

در چنین شرایطی، این پرسش به‌صورت جدی مطرح می‌شود که نوروز برای چه کسانی معنا دارد؟ آیا نوروز فقط برای کسانی است که توان خرید دارند و می‌توانند جشن بگیرند؟ یا برای کسانی که هنوز فرصت دارند در کنار خانواده‌ی‌شان بنشینند و لحظه‌ای از فشار زندگی فاصله بگیرند؟

اگر اکثریت مردم یک جامعه فقط درگیر تأمین نان روزمره باشند، آیا مناسبت‌هایی مانند نوروز و عید می‌توانند نقش واقعی خود را ایفا کنند و برای مردم فقیر خوشی بیاورند؟ یا این مناسبت‌ها به تدریج به نمادهای تهی از شادی و امید تبدیل می‌شوند که فقط در تقویم باقی مانده‌اند؟

داستان این دو خانواده، بازتابی از وضعیت گسترده‌تری است که در سراسر افغانستان جریان دارد. بی‌کاری، فقر، مهاجرت، فشار اقتصادی و نبود چشم‌انداز روشن برای آینده، زندگی میلیون‌ها انسان را تحت تأثیر قرار داده است.

در چنین شرایطی، سال نو تنها یک تغییر کوچک در تقویم است، نه تغییری در زندگی واقعی مردم. نوروز زمانی معنا پیدا می‌کند که انسان‌ها بتوانند زندگی بهتری را تجربه کنند، وقتی که پدران بدون شرم به چشمان فرزندان‌شان نگاه کنند و کارگران بتوانند با کرامت زندگی کنند.

پرسش اصلی اما همچنان بی‌پاسخ باقی می‌ماند: این وضعیت تا چه زمانی ادامه خواهد یافت؟ چه زمانی قرار است نوروز واقعا «روز نو» باشد، نه تکرار رنج‌های کهنه؟

تا زمانی که پاسخی برای این پرسش‌ها وجود نداشته باشد، نوروز برای بسیاری از خانواده‌ها چیزی بیش از یک نام در تقویم نخواهد بود؛ نامی که هر سال تکرار می‌شود؛ اما زندگی آنان را تغییر نمی‌دهد.

و در چنین واقعیتی، جمله‌ای که در آغاز به نظر یک استعاره می‌رسید، به حقیقتی تلخ تبدیل می‌شود:
نوروز آمد؛ اما نان نیامد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000