شامِ تار هزاره‌ها؛ خاطره‌های تلخ یک مرد مهاجر از کابل و سال‌های تبعید

«وقتی به قصه‌های خانواده‌های دختران کشته‌شده در مکتب سیدالشهدا گوش می‌دادم، عمق درد در وجودم هر روز بیشتر می‌شد. با پدر زرغونه گفت‌وگو کردم. می‌گفت که جسد دخترش را از یکی از شفاخانه‌های برچی پیدا کردند. یک توته‌ی آهن در سینه‌اش فرو رفته بود. وقتی آن را دید، نتوانست بیرون بکشد. هیچ‌یک از نزدیکانش هم جرأت نکرد. خودش می‌گفت وقتی جنازه را به مسجد آوردند، چشمانش را بست و با تمام توان آن آهن را از سینه‌ی دخترش بیرون کشید.»

این بخشی از روایت حمید، مرد ۵۴ ساله است که امروز در پاکستان زندگی پنهانی دارد. او وقتی از کابل سخن می‌گوید، نخستین تصویری که در ذهنش زنده می‌شود، نه روزهای کار در اداره‌های امنیتی حکومت پیشین، بلکه غروب خونین ۱۸ ثور سال ۱۴۰۰ است؛ روزی که انفجارهای پیاپی، دختران مکتب سیدالشهدا را هدف گرفت و یکی از بزرگ‌ترین حمله‌های نسل‌کشانه علیه هزاره‌ها را رقم زد.

او می‌گوید آن حمله پایان «نسل‌کشی» هزاره‌ها نبود. پس از آن، خون فرزندان هزاره بر زمین مرکز آموزشی کاج و ده‌ها نقطه‌ی دیگر نیز جاری شد به شمول زخم مکتب سیدالشهدا همه‌ی آن‌ها هنوز برای بسیاری از خانواده‌ها تازه است. برای حمید و خانواده‌اش که دختر شان یکی از دانش‌آموزان بازمانده‌ی حمله‌ به مکتب سیدالشهدا است، زخم آن غروب خونین هرگز التیام نیافته است. آن‌ها امروز در پاکستان با درد و سوز همان نسل‌کشی نفس می‌کشند.

شامی که هرگز فراموش نمی‌شود

روز شنبه، ۱۸ ثور ۱۴۰۰ بود. نخستین روز هفته، بیست‌وششم رمضان. خورشید آرام‌آرام به غروب نزدیک می‌شد و دختران دانش‌آموز، پس از پایان درس، از مکتب بیرون آمده بودند تا به خانه بروند و همراه خانواده‌های‌شان روزه را افطار کنند؛ اما بسیاری از آنان هرگز به خانه نرسیدند.

آن روز، در خانه‌ی حمید مواد غذایی تمام شده بود. حمید می‌گوید که او از همسایه‌اش کراچی گرفت و برای خرید آرد، برنج و روغن به قلعه‌ی نو رفت. کراچی را کنار دکان گذاشت و از فروشنده قیمت آرد را پرسید. «همین که دکاندار گفت هر بوجی آرد یک‌هزار و ۵۵۰ افغانی است، صدای نخستین انفجار همه‌جا را لرزاند.»

صدایی که به گفته‌ی او «تمام کابل را تکان داد». هنوز چند دقیقه نگذشته بود که انفجار دوم و سپس انفجار سوم نیز رخ داد. دود سیاه به آسمان برخاست و بازار در یک لحظه به هم ریخت. دکانداران دروازه‌های دکان‌های‌شان را بستند. مردم هراسان می‌دویدند؛ بی‌آن‌که بدانند از چه می‌گریزند یا به کجا پناه می‌برند.

حمید پیش از آن که چیزی بخرد، در سراسیمگی و وحشت ناشی از انفجار موتربمب آرد و برنج را فراموش کرد و به خانه برگشت. هنوز وارد خانه نشده بود که پسر خردسالش، با گریه به استقبال او دوید و گفت: «پدر! مکتبه زد.»

همین یک جمله کافی بود تا حمید بفهمد که انفجار در مکتب سیدالشهدا رخ داده است. جایی که دخترش دانش‌آموز آن‌جا بود. او دوباره از خانه بیرون شد و به سوی مکتب حرکت کرد. در مسیر، گروه‌های بزرگی از دختران دانش‌آموز را دید که با چهره‌های هراسان و لباس‌های خاک‌آلود به سوی خانه می‌دویدند. می‌خواست از آنان عکس بگیرد که یکی از دخترها با صدایی آمیخته به گریه فریاد زد: «عکس نگیر… برو مکتب!»

حمید می‌گوید که هر چه پیش‌تر رفت، با دخترش روبه‌رو نشد، دخترش از یک کوچه‌ی دیگر خود را به خانه رسانده بود. خانمش به او زنگ زد و گفت که دخترش به خانه رسیده است. دختر حمید و دخترانی که از حمله‌ی موتربمب جان سالم بدر بردند، از دروازه‌ی جنوبی مکتب که رو به قلعه‌ی نو است بیرون شده بودند.

وقتی او نزدیک مکتب رسید، ازدحام مردم چنان زیاد بود که نتوانست خود را به محل انفجار برساند. تنها آخرین زخمی‌ها را دید که با هر وسیله‌ای به بیمارستان‌ها منتقل می‌شدند. آن صحنه، به گفته‌ی او، تلخ‌ترین تصویری است که در تمام عمرش دیده است و فراش نمی‌شود.

چندی پیش از آن، همین دانش‌آموزان برای کمبود آموزگار و امکانات آموزشی اعتراض کرده بودند؛ اما پاسخ اعتراض‌شان را با انفجار دریافت کردند. حمید می‌گوید عمق آن فاجعه را نمی‌توان به‌سادگی نوشت: «خیلی تکان‌دهنده بود. مردم زن و مرد به هر سو می‌دویدند تا دختران خود را پیدا کنند. در انفجار آن موتربمب کشته‌ها و زخمی‌ها، بیشتر دانش‌آموزان صنف‌های هفتم تا یازدهم بودند. بیشتر از یک‌صد نفر کشته و بیش از ۲۵۰ نفر زخمی شدند. به‌جز شش ره‌گذر، همه‌ی قربانیان آن حمله، دختران مکتب سیدالشهدا بودند.»

کم‌کم هوا تاریک می‌شد و لحظه‌های افطار نزدیک؛ اما مردم برچی و غرب کابل، به‌جای آن‌که کنار سفره‌های افطار بنشینند، از یک شفاخانه به شفاخانه‌ی دیگر می‌دویدند و نام دختران‌شان را صدا می‌زدند؛ شکیلا، عاقله، زرغونه، زهرا، طیبه، گلثوم، صفیه، شهربانو، صبرینا، فرشته، کامله، ذکیه، فریبا، عزیزه، فاطمه، معصومه، عارفه، عادله، لطیفه، سهیلا، ظریفه، پروین، کبرا، صدیقه، ریحانه و شکریه؛ اما شکریه هرگز پیدا نشد.

آن شب، بسیاری از خانواده‌ها تا سپیده‌دم میان شفاخانه‌ها، مسجدها و سردخانه‌ها سرگردان ماندند. در غرب کابل – دشت برچی، همه‌ی مردم بدون استثنا عزادار شده و همه در شوک و وحشت افتاده بودند. شام‌گاه ۱۸ ثور ۱۴۰۰، به معنای واقعی «شام تار هزاره‌ها» بود. یک نسل‌کشی واقعی رخ داده بود و هزاره‌ها بر گلیم غم نشسته بودند.

حمید که به شفاخانه‌ها رفته بود می‌گوید: «می‌دیدی که جنازه‌های ده‌ها دختر نوجوان کنار هم خوابیده‌اند؛ اما خانواده‌های‌شان هنوز منتظرند که آنان به خانه برگردند و مثل هر روز کنار سفره‌ی افطار بنشینند، می‌خواستی سرت را به سنگ بزنی تا دیگر شاهد نسل‌کشی نسل خودت نباشی. آن شب، یکی از وحشتناک‌ترین شب‌های زندگی من بود.»

او هنوز باور دارد که هزاره‌ها باید مبارزه‌ی خود را در برابر نسل‌کشی سیستماتیک و تاریخی ادامه دهند و تا رسیدن به عدالت، از دادخواهی دست نکشند.

از کابل تا تبعید؛ زندگی میان دو ترس

حمید در حکومت اشرف غنی در بخش‌های امنیتی کار می‌کرد. با سقوط کابل به دست طالبان، همراه خانواده‌اش از افغانستان فرار کرد؛ نخست به قندهار رفت، سپس از مرز اسپین‌بولدک وارد پاکستان شد.

او و خانواده‌اش سه ماه در کویته زندگی کردند و بعد به اسلام‌آباد رفتند. در آن‌جا به نهادهای مختلف مراجعه کرد و برای چند کشور درخواست پناهندگی داد؛ اما هیچ کشوری درخواستش را نپذیرفت.

بیش از دو سال در اسلام‌آباد زندگی کرد؛ اما هم‌زمان با آغاز اخراج گسترده‌ی مهاجران افغانستانی، وضعیت روزبه‌روز دشوارتر شد. او و خانواده‌اش ناچار شدند اسلام‌آباد را ترک کنند و به شهر دیگری بروند؛ شهری که هنوز هم در آن زندگی می‌کنند.

حمید می‌گوید زندگی در پاکستان، بیش از هر چیزی، زندگی با ترس و نگرانی است. گاهی پولیس به‌گونه‌ای ناگهانی برای بازداشت مهاجران وارد محله می‌شود و آنان مجبور می‌شوند خانه‌ی خود را ترک کنند، ساعت‌ها در خانه‌ی همسایه‌های پاکستانی پنهان شوند یا شب را در جایی دیگر سپری کنند تا عملیات جست‌وجو پایان یابد.

او می‌گوید: «نه در افغانستان جایی برای زندگی دارم و نه در پاکستان آرامش. اگر به افغانستان برگردم، امنیت ندارم و اگر در پاکستان بمانم، هر روز با ترس بازداشت و اخراج زندگی می‌کنم.»

وقتی از روزهای زندگی‌اش در افغانستان می‌پرسم، مکثی می‌کند و بعد می‌گوید: «زندگی در افغانستان همیشه دشوار بود؛ به‌ویژه برای مردم هزاره که سال‌هاست با تبعیض و نسل‌کشی زندگی می‌کنند.»

او هم‌چنان از حمله‌های انتحاری به مکتب‌ها، مسجدها و مرکزهای آموزشی مردم هزاره یاد می‌کند. می‌گوید که دخترش در روز حمله‌ به مکتب سیدالشهدا، از آن فاجعه جان سالم به در برد؛ اما هنوز هم از پیامدهای روحی آن رنج می‌برد.

حمید می‌گوید: «وقتی دختران افغانستان به مکتب می‌رفتند، دختران و پسران هزاره هر روز هدف حمله‌های تروریستی قرار می‌گرفتند. امروز هم پنج سال است که طالبان دروازه‌های مکتب را به روی همه‌ی دختران بسته‌اند. نه امنیتی مانده و نه حق آموزش و تحصیل.»

او امروز، سال‌ها پس از فرار از افغانستان، همچنان میان دو سرزمین سرگردان است؛ کشوری که دیگر امنیت بازگشت به آن را ندارد و کشوری که هر لحظه ممکن است او را از آن اخراج کنند.

برای حمید، مهاجرت فقط عبور از مرزها و مشکل‌ها نیست. او همان زندگی دشوارش را از کابل و به پاکستان انتقال داده است. زندگی امروز او ادامه‌ی همان زندگی پراضطرابی است که از کابل آغاز شد و هنوز پایان نیافته است. او می‌گوید تا زمانی که نتواند آینده‌ی امنی برای خانواده‌اش پیدا کند، این تبعید نیز پایان نخواهد یافت. حمید و هزاران مهاجر دیگر درپاکستان با خطر اخراج و با خاطره‌ی فرار از افغانستان زندگی می‌کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000