الیاس ۲۸ ساله، بخش مهم و ارزشمند زندگی خود را در دو سوی مرز افغانستان و ایران سپری کرده است. زندگیای که در آن رویای رسیدن به پارلمان، ساختن مکتب و مرکز آموزشی و خدمت به جامعه، آرامآرام جای خود را به مهاجرت، کارگری و تلاش برای زندهماندن داده است. او اکنون برای دومین بار در ایران زندگی میکند؛ کشوری که سالهاست برای بسیاری از جوانان افغانستانی به مقصد مجبوری برای فرار از فقر، بیکاری و ناامنی تبدیل شده است.
مهاجرت برای الیاس به معنای «جستوجوی نان» در دل چاه و در کورههای آتشینی بوده است که خودش آن را «خنده بر رویاها و گریه بر سرنوشت» تفسیر میکند. او در این سالها از مرغداری تا ساختمانسازی، از چاهکنی تا کارخانههای ذوب آلومینیوم کار کرده است، کارهایی که هر روز با خطر مرگ، معلولیت، تحقیر و بیثباتی همراه بودهاند. با این حال، در میان همهی این دشواریها هنوز خاطرهی صنفهای درسی که روزی در آن تدریس میکرد و رویاهایی که برای آیندهی خود و دانشآموزانش داشت، در ذهنش زنده مانده است.
نخستین سفر؛ مهاجرت برای نان
داستان مهاجرت الیاس از سال ۱۳۹۶ آغاز شد. او در آن زمان نوجوانی بود که هنوز درگیر درس و آرزوهایش بود. او در ولایت بامیان درس میخواند و جوان باانگیزه و بلندپروازی بود؛ اما فقر و وضعیت بد خانوادگی مسیر دیگری در پیش پایش گذاشت.
او میگوید: «من بار اول در سال ۱۳۹۶ به ایران آمدم و علت آمدنم، فقر و دستتنگی شدید پدرم بود. این وضعیت مرا از درس و تحصیل محروم کرد و به تقلای کمایی لقمهی نانی به این سوی مرزها، به زیر بار کارهای ثقیل و رگبار دشنام و اهانت ایرانیها کشاند تا باشد که اندکی از فشار روزگار را از دوش پدرم بردارم و کمکدستش باشم.»
الیاس نزدیک به دو سال در ایران ماند. نخستین کارش در یک مرغداری بود، جایی که ساعتهای طولانی شبانهروز را میان بوی خوراک مرغها و صدای دستگاهها سپری میکرد. اما سختی کار تنها بخشی از ماجرا بود؛ آنچه بیشتر او را آزار میداد، فاصلهی عمیق میان رویاهای نوجوانی و واقعیت زندگی مهاجرت بود.
او میگوید: «در دور اول آمدنم در یک مرغداری کار میکردم و آخرین روز که سمت افغانستان میرفتم هم از همان مرغداری کولهبارم را بسته و به سمت خانه بازگشتم. من شبکار بودم و در دل شبهای طولانی، با وجود اینکه خستگی شدید را تجربه میکردم، بر روز و روزگار خود نیز فکر میکردم. آرزوهایی که در دوران مکتب داشتم به یادم میآوردم، اینکه تصمیم داشتم خودم را کاندید پارلمان کنم و نمایندهی مردم باشم، در سمت وزارت خارجه کار کنم و برای کشور، مردم و دولت در مجالس بینالمللی لابی کنم و معرف خوبی برای کشورم باشم و افغانستان را طور دیگری برای جهان معرفی کنم.»
سپس با یک مکث کوتاه اضافه میکند: «از اینکه حالا روزگار و سرنوشت من را به فارم مرغداری در ایران کشانده، خنده و گریه همزمان سراغم میآمد. خنده بر خیالهای خام و گریه بر آرزوهای از دسترفته و سرنوشتی که مرا محاصره کرده است.»
پس از بازگشت به افغانستان در اوایل سال ۱۳۹۸، او تلاش کرد زندگی تازهای را آغاز کند. دوباره درسهایش را ادامه داد و همراه چند تن از دوستانش با پول قرض تجهیزات آموزشی خریدند، ساختمانی به کرایه گرفتند و یک مرکز آموزشی تأسیس کردند. در آن روزها، الیاس خود را در مسیر تحقق رویاهایش میدید. او هم درس میخواند تا دورهی مکتبش را به پایان برساند و هم خودش به جوانان، دختران و پسران محروم در منطقهی زندگیاش تدریس میکرد. او میگوید که به فکر تأسیس یک مکتب خصوصی هم بود.
سقوط رویاها؛ از مرکز آموزشی تا بازگشت طالبان
الیاس میگوید سالهای پیش از بازگشت طالبان، سالهای امید و تلاش بود: «در آن روزهایی که از آمدن طالبان خبری نبود، انگیزه و امید در وجود ما موج میزد. سخت تلاش میکردم، درس میخواندم و درس میدادم و با شور و اشتیاق تمام یک مرکز آموزشی ایجاد کرده بودیم تا برای آموزش بهتر فرزندان آن مرز و بوم کمک کنیم و اجازه ندهیم هیچ کسی از فیض علم و دانش محروم بماند و بیسواد تحویل جامعه گردد.»
او و همکارانش میخواستند آیندهی متفاوتی برای خود و شاگردانشان بسازند؛ اما رویدادهای سال ۱۴۰۰ همهچیز را تغییر داد. الیاس هنوز روز سقوط بامیان را به وضوح به یاد دارد. او میگوید که کابوس آمدن طالبان تا هنوز از خاطرش پاک نشده و هر لحظه روح و روانش را آزار میدهد. همان روزی که طالبان وارد بامیان شدند، او مثل هر روز دیگر ساعت هشت صبح در صنف حاضر شده بود تا درسش را آغاز کند. یکی از رفقایش که کارمند امنیت ملی در آن زمان بود برایش زنگ زد و گفت که شهر بامیان به دست طالبان سقوط کرده است. او و همکارانش پس از شنیدن آن خبر، بلافاصله تصمیم گرفتند که صنفها را تعطیل کنند.
او میگوید: «همین که این سخن را شنیدیم صنف را تعطیل کردیم. به شاگردان که بیشترشان دختران بودند، گفتیم که به خانههایشان برگردند تا مبادا طالبان بیایند و آنها با برخورد وحشیانه و خشونتآمیز مواجه شوند. همینطور همهی صنفها را تا امر ثانی تعطیل کردیم، امر ثانیای که دیگر هرگز اتفاق نیفتاد و دختران هرگز به صنفهایشان بازنگشتند.»
او آن روز را پایان یک دوره و آغاز دورهای دیگر میداند، دورهای که در آن نه تنها شاگردان دختر از آموزش محروم شدند، بلکه مرکز آموزشی آنان نیز به تدریج از نظر اقتصادی دچار بحران شد: «بعد از اینکه گروه طالبان آموزش دختران را ممنوع کردند، من و همکارانم را بیانگیزگی و ناامیدی فرا گرفت. از نگاه اقتصادی به مشکل خوردیم و پولی که فقط از شاگردان پسر به دست میآمد جوابگوی همهی موارد نبود و به شکست اقتصادی ما انجامید.»
سرانجام مرکز آموزشی بسته شد و هر یک از همکاران راه خود را در پیش گرفتند. برای الیاس نیز بار دیگر راهی جز مهاجرت باقی نماند: «من بعد از آن تصمیم گرفتم دوباره به ایران بیایم تا هم از چنگ تروریستان طالب چند صباحی در امان باشم و هم لقمهنانی برای خود و خانوادهام تهیه کنم.» او در شانزدهم حمل ۱۴۰۱ برای دومین بار وارد ایران شد.
زندگی در آوارگی؛ میان کار، جنگ و بیسرنوشتی
مهاجرت دوم، دشوارتر از مهاجرت نخست بود. این بار الیاس نه یک نوجوان، بلکه جوانی بود که شکست رویاهایش را با چشمان خود دیده بود. در ایران هر کاری که پیدا میشد انجام میداد، از ساختمانسازی و کفشسازی گرفته تا چاهکنی و کارخانههای ذوب آلومینیوم.
او میگوید: «من در اینجا کارهای مختلف را انجام دادهام، از فارم مرغداری گرفته تا ساختمانسازی، چاهکنی، کارخانهی کفشسازی و ذوب آلومینیوم. همهی کارها برای من سخت بوده است، اما کار در کارخانهی ذوب آلومینیوم و چاهکنی، علاوه بر سختی و طاقتفرسابودنش، خطر مرگ را هر لحظه نوید میدهد.»
به گفتهی او، آثار این خطرها را هر روز بر بدن همکارانش میدیده است: «در کارخانهی ذوب آلومینیوم بسیاری از همکارانم را که از من خیلی پیشتر آنجا مشغول کار بودند، علامتهای سوختگی شدید بر بدنشان پیدا بود. بعضیها با یک چشم به دنیا میدیدند و چشم دیگرشان را چکههای ذوب آلومینیوم کور کرده بود. همچنین کسانی که چاه میکنند نزدیک به هشتاد درصدشان دچار معلولیت شدید شدهاند.»
در کنار سختی کار، تحقیر و تبعیض نیز بخشی از زندگی روزمرهی بسیاری از مهاجران است و الیاس هم آن را تجربه کرده است: «توهین و تحقیر در ایران بخشی از واقعیت زندگی هر انسان مهاجر است و من نیز آن را بارها تجربه کردهام. در ایران با آنکه انسانهای خوب زیاداند، هستند کارفرماها و کسانی که تلاش میکنند دستمزد یک کارگر مهاجر را نپردازند. من این را چندین بار تجربه کردهام و در دو مورد موفق نشدم دستمزدم را کامل بگیرم.»
با این حال، او تأکید میکند که همهی ایرانیها چنین برخوردی ندارند و در کنار تجربههای تلخ، انسانهای زیادی را نیز دیده که با مهاجران رفتار محترمانه داشتهاند: «بلی، در ایران کسانی بودهاند که با مهاجران رفتار خوب و محترمانه داشتهاند، اما در کل، وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران بیشتر بحرانی و بغرنج است. نه زندگی همین امروزش مقبول و درخور یک زندگی انسانی است و نه امیدواری برای فردایش وجود دارد.»
این دشواریها در ماههای اخیر و همزمان با تنشهای نظامی و جنگ میان ایران و اسراییل و امریکا بیشتر شد. الیاس از روزهای دشوار زندگی در سایهی جنگ میگوید: «این مدت بسیار سخت گذشته است. ما تلاش کردیم که در کنار مردم ایران زندگی کنیم و دوام بیاوریم. همیشه به خاطر بیکاری و وضعیت بد اقتصادی متأثر بودهایم. من نتوانستم در بیشتر هفتهها و ماهها به خاطر بیکاری ناشی از جنگ به خانوادهی خود در افغانستان پول بفرستم و از این جهت خانوادهام هم متضرر شده است.»
به گفتهی او، این مشکل تنها به خودش محدود نمیشود و هزاران خانوادهی افغانستانی که به درآمد کارگران مهاجر وابستهاند، از پیامدهای جنگ و رکود اقتصادی آسیب دیدهاند. الیاس امروز بیش از هر چیزی نگران آینده است، آیندهای که نه در ایران روشن به نظر میرسد و نه با بازگشت به افغانستان بهبود خواهد یافت.
او میگوید: «افغانستان امروزی به یک زندان بدون سقف و با دیوارهای بلند برای شهروندانش تبدیل شده است. در چنین وضعیتی که زنان در خانه زندانی و از تحصیل، کار و یک زندگی معمولی انسانی محروم هستند و نیروهای امنیتی پیشین بازداشت، زندانی و کشته میشوند، آزادیهای فردی و جمعی وجود ندارد و بدتر از همه برای یک انسان فقیر و کارگر هیچ کار و درآمدی نیست. با این حال، قطعاً که نمیشود به افغانستان برگشت.»
به امید بازگشت؛ به امید فردای بهتر
با این حال، او هنوز امید را به کلی از دست نداده است. الیاس امیدوار است که وضعیت سیاسی کشور تغییر کند و رژیم طالبان سرنگون شود. به باور او تا زمانی که طالبان با این روش حکومت میکنند، امیدی برای بهبود وضعیت هم وجود ندارد، اما امیدوار است که دیگر طالبی در کشور نباشد تا زندگی تغییر کند و برای مهاجران راه بازگشت داوطلبانه هموار شود: «اگر اوضاع تغییر کند و رژیم طالبان نابود شود، صد درصد برمیگردم. هر شخص دوست دارد در کشور خودش زندگی کند.»
او در پایان، در حالی که از وضعیت امروز ایران و افغانستان سخن میگوید، جملهای را تکرار میکند که شاید خلاصهی تمام تجربههای سالهای مهاجرت، کارگری و آوارگی او باشد: «من نگران آینده هستم و امیدوارم که دیگر جنگ پایان یابد و ایران و امریکا به یک توافق سراسری برسند و وضعیت برای ایرانیها و مهاجران بهتر شود. جنگ برای همه ویرانگر است.»
برای الیاس، پس از سالها مهاجرت، هنوز رویای بازگشت به خانه زنده است. رویای روزی که دیگر هیچ نوجوانی برای کمک به خانوادهاش مجبور نشود کتابهای مکتب را کنار بگذارد و راهی مرغداریها، چاهها و کارخانههای ایران شود. شاید همین امید، تنها چیزی باشد که در میان همهی شکستها و دشواریها هنوز از او گرفته نشده است.
من بار اول در سال ۱۳۹۶ به ایران آمدم و علت آمدنم، فقر و دستتنگی شدید پدرم بود. این وضعیت مرا از درس و تحصیل محروم کرد و به تقلای کمایی لقمهی نانی به این سوی مرزها، به زیر بار کارهای ثقیل و رگبار دشنام و اهانت ایرانیها کشاند تا باشد که اندکی از فشار روزگار را از دوش پدرم بردارم و کمکدستش باشم. از اینکه حالا روزگار و سرنوشت من را به فارم مرغداری در ایران کشانده، خنده و گریه همزمان سراغم میآمد. خنده بر خیالهای خام و گریه بر آرزوهای از دسترفته و سرنوشتی که مرا محاصره کرده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه