تعهد به اطاعت؛ دانشگاه‌ها و نقشه‌ی مهندسی مردان مطیع

در حالی‌که دختران افغانستان پس از نوروز ۱۴۰۵ وارد پنجمین سال محرومیت کامل از تحصیل و آموزش عالی شده‌اند و در خانه‌های آکنده از ناامنی روانی، فشارهای اجتماعی و افسردگی روزگار می‌گذرانند، وضعیت در دانشگاه‌ها برای پسران نیز به‌هیچ‌وجه عادی نیست. آن‌چه از بیرون «ادامه‌ی تحصیل» به نظر می‌رسد، در درون به ساختاری از فشار، کنترل، تحقیر و حذف تدریجی هویت‌ها تبدیل شده است. به‌ویژه برای دانشجویان هزاره و شیعه، دانشگاه دیگر محل یادگیری نیست؛ بلکه میدان بقا و اطاعت است.‌

اشرف، دانشجوی ۲۵ ساله در دانشگاه کابل، یکی از همین صداهاست؛ صدایی که از درون این ساختار سخن می‌گوید. او تصویری از «تعهدنامه»‌ای را شریک کرده که طالبان از دانشجویان می‌خواهند امضا کنند؛ سندی که در ظاهر «نظم»، «رفتار» و «اخلاق» را هدف گرفته؛ اما در واقع، نقشه‌ی مهندسی یک انسان مطیع است. دانشگاه‌های افغانستان در کنترل طالبان، دانشجویان را به اطاعت محض از تمام دستورهای این گروه وادار کرده است و هیچ انتقاد، پرسش و اعتراضی وارد نیست.

اشرف تعهدنامه را با خود به خانه برده؛ اما هنوز امضا نکرده: «من هنوز این تعهدنامه را امضا نکرده‌ام. به حیث یک دانشجو خجالت می‌کشم، می‌شرمم و بدتر از همه می‌ترسم که در چنین وضعیتی قرار داریم. نمی‌دانم که اگر امضا نکنم، با چه مجازاتی روبه‌رو خواهم شد. اخراج از دانشگاه یا لت‌وکوب و زندان.»

این تعهدنامه، از همان بند نخست، مرز میان آموزش و ایدیولوژی را به‌کلی از میان برمی‌دارد. دانشجو متعهد می‌شود که «پابند تمامی اصول شریعت اسلامی» باشد؛ اما تفسیر این «اصول» نه بر عهده‌ی فرد، بلکه در انحصار طالبان است. الزام به ادای نماز جماعت در وقت معین، نمونه‌ی روشنی از این مداخله است. نماز، در هر نظام مدنی، یک امر شخصی و اعتقادی تلقی می‌شود؛ اما در این‌جا، به یک الزام اداری و کنترلی بدل شده است. طالبان باید شلاق به‌دست کنترل کنند که هیچ دانشجویی بدون اشتراک در نماز جماعت از دانشگاه خارج نشود. دانشگاه، که باید محل پرسش و تردید و تولید دانش باشد، به فضایی تبدیل شده که در آن، حتا رابطه‌ی فرد با خدا نیز از بالا مدیریت می‌شود.

 «ریش مبارک»

ریش مبارک خود را مطابق سنت نبوی می‌گذارم؛ بسیار جالب و پرسش‌برانگیز است که ریش چطور می‌تواند «مبارک» باشد؟ در حالی یک کودک هفت‌ساله بسیار زود و بادیدن چهره‌ی طالبان با آن ریش و پشم بلند دچار ترس و تشویش می‌شود و به لحاظ پاکی و نظافت نیز ریش طالبانی و آن‌چه گروه آن را «شرعی»، «سنت نبوی» و «مبارک» می‌خواند به شدت غیرصحیح و جزیره‌ای به نظر می‌رسد که لازم است چنین ریش‌های بلند اصلاح و کوتاه شود.

تعبیری که خود نشان‌دهنده‌ی تحمیل یک ارزش خاص فرهنگی است. در حالی‌که در بسیاری از فرهنگ‌های افغانستان، از جمله در میان هزاره‌ها، ریش نه یک الزام دینی بلکه یک انتخاب شخصی است، این بند به ابزاری برای شناسایی، فشار و حتی حذف بدل شده است. اشرف می‌گوید که بسیاری از دانشجویان هزاره به دلیل نداشتن ریش، در همان نگاه اول هدف توهین و خشونت قرار می‌گیرند. به این ترتیب، ظاهر فیزیکی به شاخص وفاداری ایدیولوژیک تبدیل می‌شود.

الزام به پوشیدن کلاه و «لباس افغانی» نیز در همین چارچوب قرار می‌گیرد. این‌جا دیگر بحث فرهنگ نیست، بلکه یکسان‌سازی اجباری است. اشرف می‌گوید که دانشجویان بدون کلاه حتا اجازه‌ی ورود به صنف یا امتحان را ندارند. این سیاست، به‌ویژه برای اقوامی که پوشش سنتی متفاوت دارند، به معنای حذف تدریجی هویت فرهنگی است. وقتی «کلاه سرخ اوزبیکی» به‌عنوان نماد یک قوم ممنوع یا نکوهش می‌شود، پیام روشن است: تفاوت، پذیرفتنی نیست.

عکاسی و موسیقی ممنوع

بندهای مربوط به ممنوعیت موسیقی، تصویر و حتا استفاده از دوربین موبایل، دانشگاه را از یک فضای زنده به محیطی خشک و امنیتی تبدیل کرده است. اشرف می‌گوید: «وضعیت در دانشگاه به حدی شکنجه‌کننده و سخت است که حتا حق نداریم با تلفنی که در دست داریم، از گل و گیاه و سبزه و درختان دانشگاه عکس برداریم.» این محدودیت‌ها، فراتر از کنترل رفتار، به کنترل تجربه‌ی زیسته‌ی دانشجو می‌رسد؛ یعنی حتی زیبایی نیز باید فیلتر شود.

اشرف می‌گوید که بارها به خاطر عکس‌‌گرفتن و شنیدن مورد بازجویی و پرسش قرار گرفته است. او می‌گوید که این موردها پیش از اجرای این تعهدنامه بود: «مطمیین هستم که این تعهدنامه بهانه‌ای برای سخت‌گیری‌ها، محدودیت‌ها و حتا شکنجه‌ای دانشجویان به خاطر عکس و موسیقی خواهد بود. پیش از این اگر عکس می‌گرفتیم یا گوشکی داشتیم و موسیقی می‌شنیدیم، تلفن ما را می‌گرفتند، عکس را پاک می‌کردند و با یک توهین و هشدار تلفن را پس می‌دادند؛ اما پس از این، چنین نخواهد بود. مأموران طالبان و حتا استادان که اکثر شان استادان تازه‌کار و از اعضای طالبان هستند خیلی خشن‌تر و بدتر رفتار می‌کنند.»

پیروی از مذهب حنفی

اما شاید مهم‌ترین و خطرناک‌ترین بخش این تعهدنامه، بند ششم باشد:

«با توجه بر این‌که مردم افغانستان پیرو مذهب اهل سنت و الجماعت در مذهب امام اعظم ابوحنیفه (رح) هستند، طبق خواست نظام، من نیز تابع مذهب مذکور می‌باشم و اطاعت می‌کنم.»

این بند، صریح‌ترین شکل اجبار عقیدتی است. اشرف آن را «بسیار خطرناک» می‌داند و می‌گوید: «طالبان در این مورد از حد خود عبور کرده‌اند و ما هرگز نمی‌توانیم غیر از مذهب خود را بپذیریم.» در این‌جا، دانشگاه نه‌تنها محل آموزش نیست، بلکه به ابزاری برای تغییر هویت مذهبی بدل شده است. این در حالی‌ست که در هر نظام آموزشی مدرن، آزادی عقیده یکی از بنیادی‌ترین اصول است.

وقتی از دانشجویان هزاره می‌گوییم، بحث بر سر مذهب آن‌ها نیز پیش می‌آید، اکثر آن‌ها پیرو مذهب تشییع و جعفری هستند و بند ششم تعهدنامه‌ی طالبان، به طور مستقیم پیروی از مذهب حنفی را الزامی می‌داند و این مورد کم‌ازکم در محیط دانشگاه و خوابگاه برای دانشجویان هزاره خطرناک است و بدون شک که در صورت پیروی‌نکردن از این بند، برای آن‌ها خطرهای شکنجه‌ی فیزیکی، اخراج از دانشگاه و ناکامی در آزمون‌ها را در پی داشته باشد.

تعهد به اطاعت کامل

تعهد به اطاعت کامل از «امارت اسلامی» و قطع هرگونه ارتباط با گروه‌های سیاسی نیز، نشان می‌دهد که هدف، تنها کنترل رفتار فردی نیست، بلکه مهار کامل ذهن و اندیشه است. دانشجو باید نه‌تنها آن‌گونه که طالبان می‌خواهند لباس بپوشد و عبادت کند، بلکه باید همان‌گونه نیز فکر کند.

در پایان تعهدنامه، جمله‌ای آمده که ماهیت واقعی این سند را آشکار می‌کند:

دانشجو در صورت تخلف، «حق شکایت ندارد».

این یعنی حذف کامل حق دفاع، و تبدیل دانشگاه به یک ساختار بدون پاسخ‌گویی.

اشرف  که هنوز این تعهدنامه را امضا نکرده است می‌گوید: «هر روز که در دانشگاه می‌روم از من و کسانی که امضا نکرده‌اند، می‌پرسند که تعهدنامه کجاست و چرا امضا نمی‌کنیم. ما بهانه پیش می‌کنیم که فراموش کردیم یا فردا امضا می‌کنیم.» این تعویق، در واقع نوعی مقاومت خاموش است؛ اما مقاومتی که هر روز خطرناک‌تر می‌شود.

در کنار این فشارهای ساختاری، تبعیض قومی نیز به‌طور عریان وجود دارد. اشرف می‌گوید: «هزاره‌ها همین که وارد دانشگاه می‌شوند، حس می‌کنند که در چه محیطی خطرناک به لحاظ عقیده و فرهنگ وارد شده‌اند… حس می‌کنند که هزاره‌بودن جرم است.» او از موارد متعدد لت‌وکوب و توهین سخن می‌گوید و از لحن استادانی که به‌طور کنایه‌آمیز، هویت هزاره را تحقیر می‌کنند: «هر روز استادان با لحن و کنایه‌ی خود به ما می‌گویند که هزاره‌ هستیم و همین که نفس می‌کشیم برای ما کافی ست.»

این روایت، تنها یک تجربه‌ی فردی نیست، بلکه تصویری از یک روند سیستماتیک است. روندی که در آن، دانشگاه‌ها از مرکزهای آکادمیک و جایی برای تولید دانش به ابزارهای بازتولید ایدیولوژی، حذف تنوع و سرکوب هویت تبدیل شده‌اند.

در چنین شرایطی، پرسش اساسی این است: وقتی دانشگاه، که باید آخرین سنگر آزادی فکر و اندیشه باشد، به فضایی برای تحمیل، اطاعت و ترس بدل شود، چه چیزی از آینده باقی می‌ماند؟

برای دانشجویانی مانند اشرف، پاسخ روشن است: تحصیل، دیگر مسیر رشد نیست؛ بلکه مسیری است میان تحقیر و بقا. جایی برای مهندسی و مردان مطیعی که حتا حق ندارند یک «چرا»ی ساده در برابر دستورهای طالبان را مطرح کنند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000