برای نجات خانواده از گرسنگی؛ از دانشگاه کابل تا اخراج اجیاری از ایران

«در داخل اردوگاه هم در هنگام بازرسی، مأموران پولیس مهاجرین را لت‌وکوب و تحقیر می‌کردند و دشنام‌های رکیک جنسی و ناموسی می‌دادند. از نوع برخورد مأموران ایرانی به شدت روانم آسیب دیده بود، به ویژه هنگامی که مأمور به علت دیرتر بازکردن بند بوت، کاکایم را پیش روی من و فرزندش لت‌وکوب کرد. من اعتراض کردم، مأمور دیگر مرا با مشت و لگد از محل بازرسی به داخل سالن اردوگاه برد.»

این یکی از تلخ‌ترین صحنه‌هایی است که محمدیار، جوان ۲۸ ساله‌ی افغانستانی، از آخرین روزهای حضورش در ایران به یاد دارد؛ روزهایی که پس از سه سال کارگری، مهاجرت و تلاش برای نجات خانواده از فقر، سرانجام به بازگشت اجباری او از ایران انجامید.

محمدیار در سال ۱۴۰۱ راهی ایران شد تا با کار و تلاش در دنیای مهاجرت خانواده‌اش را از گرسنگی نجات دهد. داستان او از صنف‌های دانشگاه کابل آغاز می‌شود؛ از روزهایی که در آزمون سراسری کانکور سال ۱۴۰۰، هم‌زمان با نخستین هفته‌های بازگشت طالبان به قدرت، در رشته‌ی خبرنگاری دانشگاه کابل پذیرفته شد. او به آرزویش رسیده بود؛ اما این موفقیت دوام چندانی نداشت.

در همان روزها خانواده‌ی او در دشوارترین وضعیت اقتصادی قرار داشت. پدرش بیمار شده بود و توانایی کارکردن نداشت. درآمدی برای گذران زندگی وجود نداشت و آینده‌ی پنج پسر خانواده در معرض فروپاشی قرار گرفته بود. پسران جوان و نوجوانی که همه باید درس می‌خواندند و به مکتب و دانشگاه خود ادامه می‌دادند.

محمدیار می‌گوید: «من در آزمون کانکور سال ۱۴۰۰ اشتراک کردم و در رشته‌ی دلخواهم کامیاب شدم. دل‌‌کندن از دانشگاه از سخت‌ترین تجربه‌‌های من در زندگی بوده است که هرگز جبران نخواهد شد. اگر آن کار را نمی‌کردم پنج برادر همه از آموزش و تحصیل محروم می‌شدیم. من و اسلم به ایران رفتیم و سه برادر دیگرم توانستند به درس‌های خود ادامه دهند.»

او و برادر کوچک‌ترش اسلم برای رفتن به ایران حتا پول پاسپورت و ویزا را هم نداشتند. عمه‌ی آن‌ها که در ایران زندگی می‌کند، هزینه‌ها را فرستاد تا دو برادر بتوانند راهی مهاجرت شوند. در واقع، آن‌ها نه برای ساختن آینده‌ی بهتر، بلکه برای پیش‌گیری از فروپاشی خانواده و نجات آن از گرسنگی مهاجرت کردند.

سال‌های کارگری در ایران

محمدیار و اسلم در بهار سال ۱۴۰۱ وارد ایران شدند. از همان نخستین روزها به کارگری آغاز کردند؛ کارهایی که هر فصل شکل تازه‌ای به خود می‌گرفت.

بهار و تابستان در مزرعه‌ها سپری می‌شد؛ جمع‌آوری محصول، برداشت میوه، درو لوبیا، نخود و چیدن پیاز و بادنجان رومی. گاهی نیز در ساختمان‌ها کار می‌کردند. زمستان‌ها  در کارخانه‌های تولید کفش و دم‌پایی مشغول می‌شدند. زندگی آن‌ها در تمام این سال‌ها حول یک هدف می‌چرخید: فرستادن پول به افغانستان.

پولی که باید هزینه‌ی درمان پدر، خوراک خانواده و ادامه‌ی آموزش سه برادر دیگر را تأمین می‌کرد.

هم‌زمان با سال‌های کارگری آن‌ها، موج مهاجرستیزی در ایران نیز شدت گرفت. به ویژه در سال‌های ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ که اخراج گسترده‌ی مهاجران افغانستانی به یکی از مهم‌ترین موضوع‌های اجتماعی و سیاسی ایران تبدیل شده بود.

محمدیار و برادرش همواره با احتیاط زندگی می‌کردند؛ احتیاط در رفت‌وآمد، احتیاط در محل کار و احتیاط در برخورد با پولیس و مردم ایران. با این حال، مهاجربودن چیزی نبود که بتوان آن را پنهان کرد.

او می‌گوید یک بار چند جوان ایرانی در برابر یک نانوایی تصمیم داشتند برادرش اسلم را پس از توهین و تحقیر لت‌وکوب کنند: «آن‌ها از اسلم پرسیده بودند که چرا به کشور خود برنمی‌گردد و سپس دشنامش دادند و گفتند که می‌توانند تا دل شان بخواهد او را بزنند. نانوا اجازه نداد که برادرم را بزنند. در حالی که ده‌ها نفر دیگر از مهاجران همین‌طور تحقیر و شکنجه شده‌اند.»

این فقط یک نمونه از تجربه‌های روزمره‌ی بسیاری از مهاجران افغانستانی است. تجربه‌هایی که در آن ترس، تحقیر و بی‌پناهی بخشی از زندگی روزانه‌ی هر مهاجر شده بود.

آخرین روزهای حضور و کار در ایران

در سال ۱۴۰۴ دولت ایران اعلام کرد که مهاجران بدون مدرک و دارندگان «سربرگ» باید کشور را ترک کنند. محمدیار و برادرش نیز چند روز پیش از آغاز جنگ ۱۲روزه میان ایران و اسراییل، نامه‌ی خروج دریافت کردند.

اما آخرین روزهای حضور آن‌ها در ایران با بحران دیگری گره خورده بود «اتهام جاسوسی برای اسراییل». محمدیار می‌گوید: «آخرین روزهای حضور من در ایران برابر بود با جنگ ۱۲روزه‌ی ایران و اسراییل، در آن روزها اوضاع به شدت متشنج بود و ما مهاجران به اتهام جاسوسی برای اسراییل روبه‌رو بودیم. ملت و پولیس ایران با ما بد رفتاری می‌کرد، من خودم در آخرین روزهای حضورم در شهر اراک هنگامی که برای خرید به دکان می‌رفتم توسط مردان کارجو که در چوک برای کار جمع می‌شدند محاصره  و تحویل پولیس داده شدم، وقتی پولیس نامه‌ی خروجم را دید من را رها کرد و هشدار داد که تا تاریخ تعیین شده باید از کشور خارج شوم.»

چند روز بعد او و برادرش با کاکا و پسر کاکای خود به سوی مشهد حرکت کردند؛ اما در مسیر، در منطقه‌ی آب‌سنگین قم، توسط نیروهای سپاه بازداشت شدند. آن‌چه پس از بازداشت اتفاق افتاد، از تلخ‌ترین بخش‌های روایت محمدیار است.

ساعت‌ها زیر آفتاب سوزان، بدون آب، غذا و اجازه‌ی استفاده از دست‌شویی نگهداری شدند. هر کس سرش را بالا می‌کرد با لگد و قنداق تفنگ تنبیه می‌شد. پس از انتقال به اردوگاه قم، وسایل شخصی آن‌ها ضبط شد. بند بوت، کمربند و حتا وسایل ابتدایی شخصی نیز گرفته شد: «یک شبانه‌روز را در اردوگاه قم ماندیم هیچ نان نبود و آب اردوگاه هم شور بود، دست‌شویی‌ها هم در یک طرف سالن اردوگاه بود. بوی دست‌شویی، گرمی هوا و گرسنگی و تشنگی همه را جان به لب کرده بود.»

پس از ۲۴ ساعت تحقیر و شکنجه در اردوگاه که مأموران هر دم ناراحتی خود را برسر آن‌ها خالی می‌کرد و کاکای محمدیار به خاطر این که بند بوتش را دیرتر باز کرد به شدت مورد لت‌وکوب قرار گرفت، مأموران اردوگاه از هر نفر دو میلیون تومان جمع کردند و سپس آن‌ها را به اردوگاه مرزی سیستان و بلوچستان انتقال دادند؛ جایی که هزاران مهاجر دیگر نیز در شرایط دشوار نگهداری می‌شدند.

«در آن‌‌جا نیز وضعیت بسیار نابسامان بود. هزاران نفر را در سالن‌های بدون تهویه‌ی هوا و بدون آب و غذا با انواع شکنجه‌های روحی و جسمی نگهداری می‌کردند.»

سرانجام پس از روزها سرگردانی و رنج و پس از ۴۸ساعت توقف تحقیرآمیز در اردوگاه الغدیر در سیستان و بلوچستان، مأموران اردوگاه از هر نفر دو میلیون تومان گرفتند و آن‌ها را از مرز نیمروز اخراج کردند. اخراج اجباری‌ای که برای محمدیار و همراهانش پایان درد و رنج نبوده است.

بازگشت به کشوری که دیگر امیدی در آن نمی‌بیند

نزدیک به یک سال از بازگشت محمدیار می‌گذرد. او امروز در افغانستان زندگی می‌کند؛ اما نه شغلی دارد و نه درآمدی.

با وجود تجربه‌ی کاری در کارهای ساختمانی هنوز نتوانسته است کاری پیدا کند. او و خانواده‌اش باز هم تجربه‌ی سخت چهار سال پیش را تکرار می‌کنند و این بدترین تکرار تاریخ در کوتاه‌ترین زمانی‌ست که فقط با رفت و برگشت محمدیار به ایران دوباره در مقابلش قرار گرفته است؛ اما امروز دیگر رفتن به ایران هم آسان نیست.

او می‌گوید: «من تقریبن یک سال می‌شود که از ایران برگشته‌ام، وضعیت در این‌جا خیلی بد می‌گذرد، من با وجود داشتن  تجربه‌ی کار و تلاش بسیار، در این‌جا کاملا بیکارم و یک افغانی هم درآمد ندارم.»

اما آن‌چه بیش از بی‌کاری او را آزار می‌دهد، احساس بن‌بست و نبود روزنه‌ای از امید به سوی آینده است. از نگاه او، افغانستان امروز به کشوری تبدیل شده است که در آن فقر، گرسنگی و محدودیت، هر روز گسترده‌تر می‌شود.

محمدیار با تلخی از وضعیت کنونی کشور سخن می‌گوید: «فقر در این‌جا بیداد می‌کند، بحران گرسنگی هر روز گسترده‌تر می‌شود. امید به زندگی مردم هر روز کم‌تر از دیروز می‌شود. مردم به خاطر نان فرزندانش را می‌فروشند. مردم آزادی ندارند، حق آزادی بیان ندارند، حق پوشش مورد نظر خود را ندارد. کشور به یک زندان بی‌سقف برای همه  تبدیل شده است.»

این روایت نسلی است که میان دانشگاه و کارگری، میان رؤیا و فقر، میان مهاجرت و اخراج، و میان امید و ناامیدی گرفتار شده است.

او روزی دانشجوی رشته‌ی خبرنگاری بود و آرزو داشت داستان‌های مردم کشورش را روایت کند. امروز؛ اما خود به یکی از همان داستان‌ها تبدیل شده است. داستان جوانی که برای نجات خانواده از گرسنگی از دانشگاه دل کند، سال‌ها کارگری کرد، تحقیر شد، اخراج شد و سرانجام به کشوری بازگشت که هنوز نتوانسته است برای او و میلیون‌ها جوان دیگر، امیدی برای آینده فراهم کند.

بدون شک که تلخ‌ترین بخش این روایت همین است؛ این‌که پس از سال‌ها رنج مهاجرت، هنوز نه در آن سوی مرز امیدی برای او وجود دارد و نه در این سوی مرز یک  چشم‌انداز روشن برای زندگی.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000