سفر خاکستری؛ روایت یک مهاجر بی‌صدا

همه چیز از روزی شروع شد که وطنم دیگر بویی از امیدواری و رسیدن به آرزوها را نداشت. دیگر دلگرمی‌ای برای بیرون رفتن و خوش‌گذرانی با دوستانم نبود و آن خیال‌پردازی‌هایی که چطور در دانشگاه با هم‌صنفی‌های جدید آشنا شوم، به کلی از بین رفت. پدرم بیکار شد. فقر و بیکاری روز به روز زیادتر می‌شد و اوضاع اصلاً خوب نبود.

یادم می‌آید روزی با یکی از محتسبان طالب برخورد کردم. ماسک روی صورتم بود. از ترس طالبان وقتی بیرون می‌رفتم ماسک می‌زدم، چون ریش خود را می‌تراشیدم. آن روز برخورد بسیار زشتی با من کرد و پیش چشمان دوستانم به من گفت: «چرا خودت را مثل دختر ساختی؟ کسی که ریشش را می‌تراشد، دختر است.» روز دیگر، با یک پیراهن و شلوار بیرون رفتم. باز هم با یکی از محتسبان برخورد کردم و جریمه‌ی نقدی شدم، فقط به این خاطر که لباس محلی یا «پیراهن‌تنبان» خود را نپوشیده بودم. دیگر کاملاً ناامید شدم و تصمیم گرفتم به ایران بروم. دوستان زیادی می‌رفتند و جوانان خیلی مهاجر شدند. بعضی‌ها موفق می‌شدند و بعضی‌ها هم در جریان راه از بین می‌رفتند. این ترسی بود که مرا بین دو راهی غربت یا زندگی زیر سایه‌ی ظلم و فقر قرار داده بود؛ اما باید یکی از این دو راه را انتخاب می‌کردم.

بالاخره تصمیمم را گرفتم که باید بروم. با یکی از دوستان که در منطقه‌ی ما بود صحبت کردم. ایشان یک نظامی سابق بود و به خاطر امنیتش که چند بار تهدید شده بود، با فامیل خود تصمیم داشت به ایران مسافرت کند. پدرم کارگری می‌کرد، مادرم نیز دختری کوشا و لایق بوده که تا صنف چهارم مکتب، ممتازِ مکتب خود بوده؛ اما بعد از اینکه از مکتب منع شد و عروسی کرد، از آن روز تا امروز مصروف خامک‌دوزی و دوخت‌و‌دوز است. چشم‌هایش ضعیف شده‌، ولی مجبور است در خرج و مصارف خانواده کمک کند. پول ناچیزی را که مادر و پدرم با زحمت بسیار به دست آورده بودند، یک مقدارش را من گرفتم و بالاخره از منطقه‌ی خود به ولایت نیمروز رفتیم.

یک هفته در نیمروز ماندیم و بعد از آن با یک قاچاقبر آشنا شدیم. بعد از صحبت خواستیم حرکت کنیم که خبر شدیم مرز بسته است. به همین خاطر یک هفته‌ی دیگر هم در نیمروز ماندیم. پول کمی داشتم و همان‌قدر که زنده بمانیم، مصرف خرج و خوراک خود می‌کردم. یادم هست پول زیادی نداشتم که به حمام کرایی بروم. مجبور شدم در داخل دستشویی با آب یخ حمام کنم. بعد از اینکه مرز باز شد، راهی شدیم. مقدار غذای کمی برای چهار نفر گرفتیم که اصلاً کافی نبود. آنجا برای ما فقط زنده ماندن مهم بود. یک شب با شدت سرما سر مرز ایران و پاکستان مستقر شدیم و خوابیدیم. خطر هر نوع دزدی و انسان‌ربایی در آنجا وجود داشت و گروه‌های مختلفی برای این کار آنجا هستند که خصوصاً برای مردم شیعه واقعاً خطرناک است.

روز بعدی، ساعت ۱۲ روز، ما را به دست قاچاقبر پاکستانی سپردند. داخل یک موتر هایلکس ۱۶ نفر بودیم! در جریان راه جای ما چنان تنگ بود که حتی تکان دادن جان‌ ما هم سخت بود. در ۲۴ ساعت فقط یک قرص نان می‌خوردم که آن هم تمام شده بود. از شدت گرسنگی دلم خواست نان دزدی کنم؛ اما دلم نیامد. با خودم گفتم نکند این نان مال آن فامیل و بچه‌ها باشد…! بالاخره دست به این کار نزدم و صبر کردم. در یک قسمت از راه در خاک پاکستان، دزدان قصد حمله به ما را داشتند که خوشبختانه توانستیم از دست آن‌ها فرار کنیم. از ساعت ۱۲ روز تا ۱۲ شب داخل موتر بودیم و با وجود برف و سرمای شدید که همه‌ی لباس‌های ما تر شده بود، اجازه نداشتیم از موتر پایین شویم.

بالاخره با چالش‌های سخت و طاقت‌فرسا به خاک ایران رسیدیم. وقتی به ایران رسیدم، گمان کردم کابوس پایان یافته است، اما هجرت، تازه آغاز دردهای دیگری بود. بعد از تسویه حساب قاچاقبری، در یک کارخانه با چند تن از دوستانم که قبلاً با آن‌ها آشنا بودم مصروف کار شدم. رفیقم که با فامیل خود بود به خانه‌ی یکی از آشنایانش رفت. ما در یک اتاق بسیار تنگ و پر از بوی نم زندگی می‌کردیم. زمین سرد بود و جای کافی برای خواب وجود نداشت. هر صبح زود برای کارگری می‌رفتیم و گاهی شب‌ها آن‌قدر خسته بودم که با همان لباس‌های کار به خواب می‌رفتم.

اما درد واقعی چیز دیگری بود: ترس. ترس از پولیس، ترس از بازداشت و ترس از اخراج. هر بار که صدای موتر پولیس در خیابان می‌پیچید، قلب ما از تپیدن باز می‌ایستاد. بارها دیدم که مهاجران افغان را در وسط خیابان دستگیر می‌کردند. بعضی‌ها را حتی در برابر زن و فرزندشان تحقیر می‌کردند. از یک سو ترس و فشار پولیس‌ها بود و از سوی دیگر تحقیر و توهین مردم و سرکارگرهای ما که به نام «افغانستانیِ کارگر و مزدور» همه‌ی ما را زبان‌زد می‌کردند. پول‌هایی را که کار کرده بودیم به ما نمی‌دادند و اگر زیاد با ایشان درگیر می‌شدیم، آدرس ما را به پولیس می‌دادند؛ ناچار بودیم تا با یک قیمت بسیار ناچیز کار کنیم.

روزی تصمیم گرفتم برای زیارت بیرون بروم. شنیده بودم در حرم کاری به مهاجران ندارند. با دلی پر از اضطراب راه افتادم. پس از زیارت، روی چوکی در صحن حرم نشسته بودم که ناگهان مأموری به سویم آمد. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. هنوز چیزی نگفته بود که تلفن همراهم را گرفت. این ترفندی بود که نتوانم فرار کنم. سپس مرا به اردوگاه بردند. برای نخستین بار در زندگی‌ام چنین جایی را می‌دیدم. آنجا مکانی تاریک، سرد و ترسناک بود. آنجا همه چیز را از ما می‌گرفتند، حتی کمربندها و بند کفش‌های‌ ما را. می‌گفتند بعضی از مهاجران خود را حلق‌آویز کرده‌اند. آدم‌ها در آنجا دیگر شبیه انسان نبودند. چهره‌هایی خسته، چشم‌هایی که ترس و غصه در آن‌ها موج می‌زد و بدن‌هایی که فقط نفس می‌کشیدند، حالت همه بود. برای تحقیر مهاجران رفتارهای زشتی انجام می‌دادند. یک‌بار چون دستورشان را درست متوجه نشده بودم، با دنده برقی (باتوم برقی) بر شانه و پایم زدند. درد آن ضربه‌ها هفته‌ها باقی ماند؛ اما درد تحقیرش هنوز هم در وجودم زنده است.

سرانجام یک شب را در اردوگاه گذراندم. در کنارم پسری حدوداً هفده ساله با وضعیت نه‌چندان مناسب نشسته بود که بسیار ناامید به نظر می‌رسید. پرسیدم: «چه شده رفیق؟» گفت: «دو بار آمدم و دو بار رد مرز شدم. تمام پولی که داشتم تمام شد.» بعد با صدایی شکسته ادامه داد: «پانزده روز است که در راه هستم؛ در گردوغبار، بی‌سرپناه و بدون حمام.» آن لحظه فهمیدم بدترین درد مهاجرت، گرسنگی یا خستگی نیست؛ بدترین درد این است که احساس کنی دیگر انسان به حساب نمی‌آیی.

سرانجام ناامید شدم و تصمیم گرفتم به خانه برگردم، اما فهمیدم با پول می‌توان آزاد شد. با سختی فراوان و با تماس‌های مکرر، مقداری پول از دوستانم قرض گرفتم و آزاد شدم. اما فضا برای ما هر روز تنگ‌تر می‌شد. دلتنگ روزهایی بودیم که با دوستانم در وطن می‌خندیدیم، ولی دیگر از آن خوشی‌ها خبری نبود. گاهی وقتی مردم می‌فهمیدند افغانستانی هستیم، نگاه‌شان تغییر می‌کرد؛ بعضی‌ها حاضر نبودند به ما خانه کرایه دهند و بعضی دکان‌داران با تحقیر سخن می‌گفتند. روزی دو جوان موتور‌سوار، هموطن ما را در خیابان آزار می‌دادند و می‌گفتند: «بزنید، افغانی خون ندارد!» آن جمله هنوز مانند زخمی کهنه در ذهنم باقی مانده است. ما مهاجر شدیم تا زنده بمانیم، نه اینکه غرور و انسانیت‌ ما هر روز زیر پا له شود.

با همه‌ی این دردها، هنوز شعله‌ی کوچکی از امید در دل ما روشن است. امید به روزی داریم که دیگر هیچ مادری، فرزندش را شبانه راهی مرز نکند، هیچ کودکی در بیابان از تشنگی اشک نریزد و هیچ انسانی تنها به خاطر ملیتش تحقیر نشود. ما فقط یک زندگی عادی می‌خواهیم که بدون جنگ، بدون فرار و بدون ترس باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000