امروز در افغانستان، محرومیت دیگر یک استثنا نیست. به قاعدهای تبدیل شده است که هر مادری آرزوی پایانش را در خود حمل میکند. روایت جمیله، روایت یک خانواده نیست، روایت یک ساختار فروپاشیده است که در آن، فقر و سیاست دستبهدست هم دادهاند تا آینده را از کودکان و جوانان کشور بگیرند. آنچه این روایت را سنگینتر میکند، فقط بستهشدن دروازههای مکتب به روی دختران نیست، بلکه همزمانی آن با فقر، بیماری، بیکاری و فروپاشی تدریجی امید در درون خانوادهها است.
بر بنیاد گزارش یونیسف، در صورت تداوم محدودیتهای آموزشی، تا سال ۲۰۳۰ بیش از دو میلیون دختر دیگر در افغانستان از آموزش محروم خواهند شد. این رقم تنها یک عدد نیست، بلکه میلیونها روایت ناتمام شبیه به زندگی جمیله است. در چنین بستری، مبارزه برای زندهماندن، برای نان، و برای حفظ حداقلی از امید و آیندهنگری تنها چیزی خواهد بود که خانوادهها با آن زندگی خواهند کرد.
وقتی پسرم از مکتب محروم شد
جمیله چهار فرزند دارد، دو دختر و دو پسر. دختر بزرگترش با آمدن طالبان و بستهشدن دروازهی مکتب از سوی این گروه به روی دختران، خانهنشین شد و از درس و آموزش محروم شد. دختر کوچکترش امسال دانشآموز صنف پنجم مکتب است. پسر کوچکش دانشآموز صنف سوم مکتب است و پسر بزرگترش که ۲۳ سال سن دارد، کارگری میکند. او وقتی از مکتب محروم شد که پدرش در ایران از روی چوببست ساختمان پایین افتاد و کمرش شکست.
این نقطه، جاییست که دو مسیر متفاوت؛ اما همریشه به هم میرسند: یکی مسیر فقر و دیگری مسیر محرومیت اجباری پسر جمیله از آموزش و سپس حذف سیستماتیک آموزش دختران توسط طالبان. اینک، در زندگی جمیله، این دو نه جدا، بلکه درهمتنیدهاند.
جمیله میگوید، افغانستان کشوریست که حتا برای پسران و مردان هم جای خوب و امن نیست. مردان همیشه در این سرزمین رنج کشیده و قربانی وضعیت بودهاند. در بسیاری موردها مردان کمتر از زنان رنج نکشیدهاند. بیکاری، فقر، ناامنی و مشکلهای زیادی همیشه بر دوش مردان و پسران خانوادهها بوده و آنها مجبور به تحمل فشارهای زیادی بودهاند که نمیشود گاهی حتا آن حجم و سنگینی از دشواریهای روزگار را تعریف کرد.
این نگاه، یک نکتهی مهم را برجسته میکند: در افغانستان، رنج جنسیتمحور است؛ اما فقر آن را فراگیرتر میکند. زنان از آموزش محروم میشوند و مردان نیز به سهم خود فرصتهای خوب زندگی را از دست میدهند یا به دلیل وضعیت و سنتهای مرسوم در جامعه هیچگاهی فرصت خوبزیستن را به دست نمیآورند. نتیجه، یک چرخهی بسته است که خانواده را در خود میبلعد.
جمیله از این که پسرش از آموزش محروم شد و مجبور شد که برای یک لقمه نان دنبال کار شاقه برود، قلبش هنوز درد دارد:
«وقتی پسرم مجبور شد که دیگر به مکتب نرود و کار کند تا ما گرسنگی نکشیم، جگرم پاره شد و دلم هنوز برای آن روزهای سخت درد دارد. محرومیت پسرم از مکتب کمتر از محرومیت دخترم از مکتب توسط طالبان، برایم دردناک نبود. در این وطن همان قدری که یک دختر محروم از مکتب و یک زن محروم از کار و آزادی رنج میکشد، یک مرد و یک پسر فقیر و کارگر هم آن رنج و درد را تحمل میکند.»
در این بخش از داستان جمیله، یک واقعیت تلخ نهفته است و آن این که محرومیت دیگر انتخابی نیست – اجباری و تحمیلی است. خانوادهها مجبورند بین آموزش و بقا یکی را انتخاب کنند. چیزی که جمیله در این سالها به شدت از آن متأثر شده و رنج میبرد.
طالبان و محرومیت دختران از آموزش
جمیله میگوید، او امیدوار بود که پسرش اگر از مکتب محروم شده بود، دخترش جای او را پر خواهد کرد و به درس و تحصیلش ادامه خواهد داد؛ اما طالبان آمدند و دخترش نیز خانهنشین شد. نزدیک به پنج سال است که دختران در افغانستان از آموزش و تحصیل منع شده و دختر جمیله یکی از دو و نیم میلیون دختریست که بیهیچ سرنوشتی در سایهی چهاردیواری خانه، منتطر تغییر وضعیت نشسته است:
«ما همیشه با فقر و تنگدستی زندگی کردهایم. این فقر لعنتی دروازهی امید به آیندهی روشن را از پسر بزرگم گرفت. پدرش که برای کار به ایران رفته بود، در سال ۱۳۹۷، از روی چوببست پایین افتاد و کمرش شکست. ما به سختی از عهدهی هزینهی درمان او برآمدیم، خوشبختانه کمرش خوب شد؛ اما پیش از خوبشدن او، پسرم درس و مکتبش را ترک کرد و دیگر به مکتب نرفت. از این که میبینم پسر لایقم کارگری میکند و دستمزد کارش هم چیزی نمیشود که به آن خوش کنیم، خیلی ناراحت میشوم.
وقتی دخترم از مکتب محروم شد، درد محرومیت دختر و پسرم دوچند شد و هر روز با آن درد زندگی میکنم.»
پس از بستهشدن مکتب به روی دختران توسط طالبان، در خانهی جمیله امید به تدریج خاموش شد.
برای جمیله زندگی در ناامیدی و رنج هیچ لذتی ندارد، او که فقر، بیکاری، زمانی دوری شوهرش از خانه به خاطر نان، سپس محرومیت پسرش از مکتب و اینک محرومیت دخترش از مکتب و اگر وضعیت اینگونه که است ادامه پیدا کند، دختر کوچکش نیز بیشتر از صنف ششم درس نخواهد خواند، هر روز این همه درد و رنج را با خود شمار میکند و دعایش این است که هر چه زودتر وضعیت تغییر کند تا شاید او هم بتواند همراه با دخترانش لبخند بزند:
«من هیچ امیدی ندارم اگر وضعیت تغییر نکند. تنها امیدم این است که دختران مردم فرصت دوباره داشته باشند تا درس بخوانند و برای زندگی و سرنوشت خود، خود شان تصمیم بگیرند. گرچند این پنج سال که گذشت دیگر جبران نمیشود؛ اما تغییر وضعیت و بازشدن مکتب و دانشگاه به روی دختران میتواند به این زندگی تاریک و دشوار نقطهی پایان بگذارد.»
تأثیر محرومیت از آموزش بر دختران
از جمیله در مورد تأثیرهای محرومیت از مکتب بر دختر خودش و دختران دیگری که میشناسند پرسیدم. او میگوید که دخترش در مکتب همیشه خوب میدرخشید. در یازده سالی که در مکتب میرفت، همیشه درسهایش را خوب یاد میگرفت و آرزو داشت که با اتمام دورهی مکتب وارد دانشگاه شود، اقتصاد و یا کمپیوترساینس بخواند؛ اما طالبان آمدند و آرزویش را گرفتند:
«دختر ۲۰سالهام، از خودم پیرتر شده است. دخترهای برادران و نزدیکانم هم که همه آرزوهای خوب داشتند، مثل دختر خودم رنج کشیده و دیگر هیچکدام شان مثل پنج سال پیش شاد و سرحال نیستند. بسیاری از دخترها در این پنج سال ازدواج کردند یا مجبور به ازدواج شدند و به جای این که درس بخوانند و دانشگاه بروند، با محرومیت، انتظاری و سرنوشت تاریکتری روبهرو شدهاند.»
این بخش، یکی از مهمترین پیامدهای پنهان محرومیت آموزشی را نشان میدهد. وقتی آموزش حذف میشود، جای آن را ازدواجهای زودهنگام، انزوا و وابستگی میگیرد.
جمیله میگوید که با ادامهی این وضعیت و ادامهی تسلط گروه طالبان زندگی زنان و دختران بدتر از این خواهد شد و دختران زیادی قربانی این وضعیت خواهند شد:
«اگر همینطور ادامه پیدا کند، دختر دیگرم که امسال صنف پنج مکتب است، مثل خواهرش خانهنشین خواهد شد و این درد را چطور تحمل کنم. چیزی که من و هر مادری میخواهد، این است که از این سرنوشت تاریک نجات پیدا کنیم و دختران ما درس بخوانند. ما خود محرومیت، بیسوادی و سرنوشت سختی داشتهایم. بهتر از هر کسی دختران خود را درک میکنیم.»
جمیله در مورد آینده هشدار میدهد. آیندهای که در آن، اگر روند کنونی ادامه یابد، نهتنها میلیونها دختر دیگر از آموزش محروم خواهند شد، بلکه جامعهای شکل خواهد گرفت که در آن، هم زنان فرصت ندارند زندگی کنند و هم مردان امکان زندگی مناسب را از دست خواهند داد. بحران آموزشی، به بحران اقتصادی، اجتماعی و انسانی تبدیل خواهد شد. وقتی دختری از مکتب باز میماند، تنها یک دانشآموز از دست نمیرود، یک معلم آینده، یک داکتر، یک نیروی متخصص و حتا یک مادر آگاه از دست میرود.
با این وصف، صدای جمیله هنوز یک چیز را زنده نگه داشته است و آن «امید به تغییر» است. امیدی که شاید کوچک به نظر برسد؛ اما همان چیزیست که هنوز این روایتها را قابل نوشتن و خواندن میکند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه