میانِ هیاهوی شهر، باز هم با صد ترس و ریسک از خانه بیرون شدم. امروز میدانستم چهارشنبه است و قرار است امر به معروف در سرکها باشند؛ به همین خاطر امروز بیشتر از همیشه حجابم را مراعات کردم و از خانه بیرون شدم. من و دوستم میخواستیم برویم کتابخانه تا وسایلِ تحریری برای خواهرِ کوچکش بخریم. در حوالیِ تانکِ تیل بودیم که ناگهان با امر به معروف روبرو شدیم. از همان فاصلهی دور صدای امر و نهیِ آنها به گوش میرسید که میگفتند: «چادرت را پیش بپوش دختر!»
همان لحظه زود چادرم را درست کردم و دستِ دوستم را محکم گرفتم و ناخودآگاه دوباره یادِ همان بحرانِ بد و ترسناکی افتادم که در هرات برای دختران اتفاق افتاده بود؛ روزهایی که شهر بوی ترس و ناباوری میداد را خوب به یاد دارم، که چقدر دختران را بدونِ دلیل بازداشت کردند، چقدر بر آنها ظلم کردند، تجاوز کردند و حتی آنها را کشتند. آن روزها گذشتند و فقط چند روزی ذهن و افکارِ جامعه درگیرِ آن اتفاقاتِ بد بود و به مرور کمرنگتر شد؛ اما آیا در ذهنِ دخترانِ قربانی هم هیچ اثری از آن روزهای تاریک نیست؟
همیشه از این واقعیتِ تلخ رنج میبرم که تا چه زمانی ما باید از آنها بترسیم، با عجله چادر خود را با اینکه مشکلی ندارد پیش بپوشیم و از شدتِ ترس بدن ما به لرزه بیفتد؟ فقط اینبار نبود که از دیدنشان ترسیدم؛ اگر راستش را بگویم، من هر باری که آنها را میبینم میترسم. احساس میکنم هر لحظه ممکن است موردِ خطابِ آنها قرار بگیرم. میدانید، با هر بار دیدنِ آنها یا مسیرم را تغییر میدهم، یا از ترس تمامِ بدنم میلرزد و یا چادرم را زود درست میکنم. خسته شدهام از این وضعیت؛ یک روز یا دو روز نیست که بگویم بگذریم از اینبار. مساله این نیست که ضعیف باشم، فقط تصویرِ وحشتآور و تاریکی از آنها دارم و با دیدنِ آنها ذهنم هشدار میدهد که «از اینجا دور شو، فاصله بگیر، اینجا امن نیست»؛ اما من این را نمیخواهم.
واقعاً من این را نمیخواهم که برای لباس پوشیدنم، حرف زدنم و حجابم بترسم و جواب پس بدهم. اصلاً این برایم سؤال است که چرا در چنین موقعیتی قرار گرفتیم؟ چرا ما دختران باید اینقدر درد و رنج را تحمل کنیم؟ بارها و بارها از خودم پرسیدم، ولی باز هم جوابم به سؤال ختم میشود: آیا چون ما دختریم باید اینقدر رنج، درد، توهین و تحقیر را تحمل کنیم؟ از این رنج میبرم که چرا به جای اینکه خوشحال باشیم، درس بخوانیم و مکتب برویم، باید رنج بکشیم و تا کی این وضعیت ادامه خواهد داشت…؟
امروز بارِ اولی نبود که خودم شاهدِ این اتفاق بودم؛ بارها و بارها در این وضعیت قرار گرفتم و هر بار با زنجیرِ کلمات، احساسِ ترس و حقارتِ آن لحظه را به تصویر کشیدم. این روزها صدها دختر یا شاید هم هزاران دختر شاهدِ اینگونه اتفاقات در زندگیِ روزمرهیشان باشند؛ اما امروز میخواهم از زاویهدیدِ متفاوتتری روایت کنم و طورِ دیگری حرفِ دلم را بگویم: درست است که همهچیز در زندگی پر از ریسک بوده و همچنان خواهد بود، ولی دلیل نمیشود که ما دست روی دست بگذاریم و سکوت را بر خویش تحمیل کنیم. من نمیگویم بروید با آنها بجنگید؛ فقط میخواهم بگویم شجاع باشید، نترسید و برای رویاهایتان تا حدی که توان دارید بجنگید. اگر امروز ما برای فردای خود تلاش نکنیم، فردایی وجود ندارد و نباید محدودیتها باعث شوند که ما برای رسیدن به رویاهایمان تلاش نکنیم.
جملهای را در کتابِ «تکههایی از یک کلِ منسجم» مطالعه کردم که میگفت: «نه شادیهای ما و نه غمهای ما پایدار هستند.» این جمله مرا به یادِ همین شرایطی میاندازد که ما را محدود ساخته است: نه محدودیت، نه درس نخواندن و نه کار نکردن باقی خواهد ماند؛ پس بیایید برای زنده ماندنِ رویاها و هدفهایمان از امروز تلاش کنیم و مسیرمان را ادامه بدهیم، چون اگر ما امروز متوقف شویم، فردایی هم وجود نخواهد داشت. صدها یا هزاران رویا و هدف نابود شدند ولی همه سکوت کردند؛ اما من نمیخواهم در تاریکیِ مطلق، در ناامیدی و در سکوت در برابرِ محدودیتها و چالشها رویاهایم را فراموش کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه