اقامتگاهم پنجشیر است، جایی که کوهها هنوز ایستادگی را به آدم یاد میدهند؛ اما حقیقت این است که هیچوقت نتوانستم خودم را تنها متعلق به یک ولایت بدانم. بعد از پنجشیر، کابل را زندگی کردم، شهری که میانِ دود، ازدحام و انفجار، هنوز آدمهایی را در آغوش داشت که امید را از یاد نبرده بودند. بعد از آن پروان را شناختم، جایی که هر نسیمش بوی خانه میداد. انگار هر گوشهای از افغانستان، تکهای از وجودِ مرا با خود برده است.
قلبم اما همیشه در کاپیسا مانده است، میانِ باغهایی که شاید دیگر مثلِ گذشته نباشند، ولی هنوز در خاطرهام سبزند. جانم در نورستان پرسه میزند، میانِ جنگلهایی که هرگز از نزدیک ندیدم؛ اما همیشه آرزو داشتم روزی زیرِ سایهی درختانش نفس بکشم. من دختری هستم که شاید همهی ولایتهای کشورش را ندیده باشد؛ اما هر کدام را سالهاست در دلش زندگی کرده است.
وقتی نامِ بدخشان را میشنوم، نخست سنگهای استوار و کوههای بلندش به خاطرم میآید. دوست دارم روزی بر بلندای همان کوهها بایستم و سنگهایش را ببوسم. نه برای سنگ بودنشان، بلکه برای اینکه قرنها شاهدِ رنج و مقاومتِ مردمِ این سرزمین بودهاند. روحم در هرات قدم میزند، میانِ کوچههایی که بوی تاریخ و فرهنگ میدهند. جسمم بودای خاموشِ بامیان است، زخمی اما هنوز ایستاده، هنوز با تمامِ زخمهایش به دنیا میگوید که زیبایی را نمیتوان با انفجار از بین برد.
از سرپل میگذرم و به سمنگان میرسم، انگار هر جاده قصهی تازهای برای گفتن دارد. چشمانم بادغیس است، تشنهی باران اما پر از امید. عشقم بغلان است، جایی که هر بار نامش را میشنوم به یادِ مردمی میافتم که با وجودِ تمامِ سختیها هنوز لبخند را فراموش نکردهاند.
بلخ برای من فقط یک ولایت نیست، سرزمینِ مولاناست. هر بار نامش را میشنوم، احساس میکنم هنوز میشود میانِ اینهمه تاریکی از عشق سخن گفت. تنم منارِ جامِ غور است، شاید کمی ترکخورده اما هنوز پابرجا. زلفانم جوزجان است، رها در باد، با رویای روزهایی که دخترانِ این سرزمین بتوانند بیهراس موهایشان را زیرِ آفتاب شانه کنند.
من دخترِ افغانستانم. دختری که رویاهایش از کتابهای نیمهتمام آغاز شد، از صنفهایی که ناگهان بسته شدند، از قلمی که گاهی ناچار شد خاموش بماند و از دفترهایی که میانِ اشک ورق خوردند؛ اما هیچوقت نتوانستند رویا را از من بگیرند. شاید نتوانستم هر صبح با یونیفورم به مکتب بروم؛ اما هر شب با این امید خوابیدم که روزی دوباره صدای زنگِ مکتب در تمامِ کوچههای این سرزمین شنیده شود.
گاهی از خودم میپرسم اگر روزی اجازه داشته باشم آزادانه سفر کنم، اولین مقصد کجا خواهد بود؟ بعد میبینم انتخاب برایم سخت است، چون دلم میخواهد همهی افغانستان را ببینم. کنارِ رودهای کنر بنشینم، در دشتهای فاریاب قدم بزنم، غروبِ نیمروز را تماشا کنم، صبح را در تخار آغاز کنم و شب را زیرِ آسمانِ پکتیا به پایان برسانم. من نمیخواهم فقط مسافر باشم، میخواهم هر ولایت را مثلِ خانهی خودم دوست داشته باشم.
شاید امروز بسیاری از دخترانِ افغانستان مثلِ من میانِ آرزو و واقعیت ایستاده باشند. شاید هنوز راه دشوار باشد؛ اما ما یاد گرفتهایم امید را حتی در تاریکترین روزها حفظ کنیم. ما با هر صفحهای که مینویسیم و با هر رویایی که هنوز زنده نگه میداریم، ثابت میکنیم که آینده را نمیتوان از دختری که ایمان دارد گرفت.
دلم میخواهد روزی وقتی کسی از من بپرسد اهلِ کجایی، نتوانم فقط یک ولایت را نام ببرم و بگویم: پنجشیر در خاطرههایم است، کابل در قدمهایم، پروان در روزهایم، کاپیسا در قلبم، نورستان در جانم، بدخشان در استقامتم، هرات در روحم، بامیان در صبرم، سمنگان در قصههایم، بادغیس در نگاهم، بغلان در عشقم، بلخ در اندیشهام، غور در ایستادگیام و جوزجان در رویاهایم.
من میخواهم آنقدر در تمامِ این خاک پراکنده باشم که اگر روزی کسی مرا شناخت بگوید: «این دختر فقط دخترِ یک ولایت نبود، تمامِ وجودش افغانستان بود.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه