امسال باید امتحان کانکور می‌دادم

حالا باید آن‌قدر برای امتحانِ کانکور استرس می‌داشتم که شب‌ها نمی‌توانستم درست بخوابم. از کودکی همیشه با خودم حساب می‌کردم که در کدام سال و چه وقت از مکتب فارغ می‌شوم و چه وقت امتحان کانکور می‌دهم. این رؤیا در آن سن کودکی خیلی برایم شیرین و لذت‌بخش بود. چه رؤیاهای شیرین و چه خواب‌های زیبایی که برای این روزهایم نداشتم! هربار که می‌شنیدم امتحان کانکور است، با خودم می‌گفتم: «روزی من هم امتحان می‌دهم و با هیجان درس می‌خوانم.» درس‌خواندن همه‌ی شیرینیِ زندگی من بود و شوق امتحان، آن را زیباتر می‌کرد. خوب یادم هست که من هیچ‌وقت برای امتحان استرس نداشتم؛ برعکس، همیشه با شور و شوقی خاص درس می‌خواندم.

از صنف ششم به بعد که با روش درستِ درس‌خواندن آشنا شده بودم و کم‌کم به این درک رسیده بودم که چگونه بخوانم و برای آینده‌ام هدف داشته باشم، خیلی تلاش می‌کردم. همه‌ی روزم را با نوشتن کارخانگی‌هایم سپری می‌کردم و خیلی کم تفریح می‌نمودم. قبل از امتحان آن‌قدر درس می‌خواندم که چند ساعت پیش از شروع آزمون، هیجان داشتم که استاد چه سؤال‌هایی آورده است. در سن یازده‌سالگی، به جای اینکه با دوستانم بازی کنم، مصروف خودم بودم و به آینده‌‌ام فکر کرده و پلان‌ریزی می‌کردم؛ تا اینکه در همان سال، اول‌نمره‌ی عمومی مکتب شدم. این مقام برایم خیلی باارزش بود و حس خیلی خوبی به من می‌داد. از آن به بعد با خودم عهد کردم که من باید در سال ۱۴۰۵، اول‌نمره‌ی عمومی کانکور شوم.

حالا که آن روزها را به یاد می‌آورم، به خودم می‌گویم: «زندگی چقدر غیرقابل پیش‌بینی است؛ من نتوانستم امسال امتحان کانکور بدهم، اما شاید راه‌های خوب‌تری در پیش داشته باشم.» در این سال‌های متداوم، من همیشه تلاش کردم و به خودم قول دادم که به آرزوهایم برسم. رسیدن به این رؤیایم شاید ناممکن شد، ولی به جای آن، من حالا دختر قوی‌تری هستم.

گاهی که از تلاش‌هایم ناامید می‌شوم، خودِ واقعی‌ام را با دختری که قرار بود امسال امتحان کانکور بدهد، مقایسه می‌کنم. من باید حالا شب تا صبح درس می‌خواندم تا برای امتحان کانکور آماده می‌شدم؛ اما حالا که فرصت سپری کردن این آزمون را ندارم، حداقل می‌توانم نصف همان تلاش‌ها را بکنم. من خودم را با همان دختری مقایسه می‌کنم که قرار بود تا چند ماه بعد وارد دانشگاه شود و در رشته‌ی مورد علاقه‌اش درس بخواند. اگر این شرایط تحمیلی نمی‌بود، من باید در این شب‌و‌روزها خیلی تلاش می‌کردم و خودم را برای امتحان آماده می‌ساختم.

با این حال، این موانع و چالش‌ها که حالا سر راه‌مان قرار گرفته است نباید ما را متوقف کند؛ بلکه باید یادآوری کند که بیشتر تلاش کنیم و درس بخوانیم. بعد از همه‌ی این‌ها، من توانستم به درک متفاوت‌تری برسم؛ اینکه راه موفق شدن، فقط سپری‌کردن امتحان کانکور نیست. اگر ما نمی‌توانیم شرایط را تغییر بدهیم، حداقل می‌توانیم ذهنیت خودمان را تغییر بدهیم. اگر با دیدگاه مثبت و از زاویه‌ای متفاوت نگاه کنیم، می‌بینیم که این چالش‌ها نه‌تنها ما را متوقف نمی‌سازد، بلکه به ما درس‌های خیلی بزرگ‌تری را نیز یاد می‌دهد.

درست است که من پنج سال است نتوانسته‌ام به صورت رسمی در چوکی‌ای که برادرانم می‌نشینند، بنشینم و درس بخوانم؛ من به جرم دختر بودن از اساسی‌ترین حق خودم محروم شدم و نتوانستم به مکتب بروم. ولی حالا من ذهنیتی دارم که هیچ‌کدام آن‌ها ندارند. درست است که من چند روز بعد امتحان کانکور نمی‌دهم، اما به همان اندازه تلاش می‌کنم.

حالا من راه رهبری زنانه را در پیش گرفته و به حیث سفیر صلح عمل می‌کنم. حالا به حیث یک انسان فهمیده و آگاه، راه درست را در پیش گرفته و برای تحقق رؤیاهایم کار می‌کنم. سپری نکردن امتحان کانکور شاید برایم احساس اندوه بدهد، اما با نگاهی متفاوت، من می‌توانم از دلِ همین محدودیت‌ها مسیرهای درخشان موفقیت را دریابم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000