چادری برای من کلمهای است که در آن اجبار و زور نهفته است. برداشت من از چادری، قید و محدودیت، چیزی شبیه زندان است. در حالیکه در دین من، حجاب مطرح است، نه چادری.
من دختری هستم که در این چهار سال، به اجبار چادری بر سرم انداخته شده است. چادریای که وقتی به آن نگاه میکنم، احساس میکنم حقارت یک زن را نشان میدهد؛ زنی که از جامعه پشت یک پرده پنهان میشود و گم میگردد.
این همان چادری است که پس از بسته شدن دروازههای مکتب بر سر ما گذاشته شد. از آن زمان تا حالا، مردانی با برخوردهای خشن و نگاهی آمرانه در سرکها به ما میگویند: «چادری بپوشید، لباستان طوری باشد که فقط چشمانتان دیده شود، لباستان سیاه باشد تا جلب توجه نکند…» و حرفهایی از این دست.
اما مگر ما انسان نیستیم؟ چرا باید لباس سیاه بپوشیم وقتی دل ما نمیخواهد؟ این برای من نوعی کوچک شمردن زن است؛ محدودیتی که در میان جامعه، بر دختران تحمیل میشود.
وقتی من از چادری خوشم نمیآید و نمیخواهم لباس سیاه بپوشم، چه میشود؟ جز اسیر شدن در زندانی از محدودیتها، راه دیگری باقی میماند؟
فقر امروز فقط فقر اقتصادی نیست؛ فقری است که ریشه در نبود علم دارد. فقری که به جای باز کردن دروازههای مکتب، به فکر نوع لباس دختران است.
من وقتی در راه کورس میروم، بیشتر افراد نظامی را میبینم که با اسلحه در دست در رفتوآمد هستند. ما در شرایطی قرار گرفتهایم که ناچار شدهایم، بیانگیزه شدهایم و درگیر بدبختیهایی هستیم که زندگی ما را احاطه کرده است.
زنان و دختران ما به جای آموزش و تحصیل، به اجبار در خانهها محدود شدهاند. گویی حق انتخاب و زندگی مستقل ندارند.
مردان به جای قلم، اسلحه در دست دارند و این وضعیت به جایی رسیده است که مردسالاری در اوج خود قرار گرفته است. در چنین فضایی، ما دختران تنها زندهایم، اما احساس زندگی واقعی نداریم.
در ذهن من هزاران سؤال وجود دارد؛ سؤالهایی که هیچکدام از مسئولان به آن پاسخ ندادهاند. وقتی یک جامعه برای زنان هیچ آموزشی ندارد، در واقع در مسیر اسارت قرار گرفته است.
جامعهای که در آن آموزش وجود نداشته باشد، نمیتواند پیشرفت کند. جامعهای که دخترانش را از مکتب محروم میکند و پسرانش را به مسیر جنگ میکشاند، به موفقیت نخواهد رسید.
جامعهای که در آن علم نباشد، فقیرترین و بیمعناترین جامعه است و متأسفانه افغانستان امروز یکی از نمونههای آن است.
ما باید تلاش کنیم، با هم همکاری کنیم و به سوی پیشرفت برویم. حتی اگر راهها بسته باشد، باید با آموزش خودی و تلاش فردی، مسیر را ادامه دهیم.
تعلیم حق ما است و ما با صدای نوشتههای خود تلاش میکنیم این حق را به گوش جهان برسانیم. این فقط مسالهی امروز ما نیست؛ بلکه آیندهی ما، آیندهی نسل بعدی و آیندهی کشور در خطر است.
من چادری را به عنوان نماد اجبار و اسارت میبینم، نه به عنوان یک انتخاب دینی. من از مفهوم آن احساس محدودیت میکنم؛ احساسی شبیه خاموش شدن صدا و حذف شدن از جامعه.
اما زندگی در این محدودیتها پایان نمییابد. در دل این شرایط، هنوز باید صدای هر زن باقی بماند؛ صدایی که از خانه، از آموزش خودی و از تلاش برای آینده شکل میگیرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه