میراث خزان؛ از تبار آفتاب و خاکستر

من از تبار «چرا»های بی‌پاسخم؛ از نسل سکوت‌های بلندی که در دل صخره‌های بامیان طنین‌انداز شده است. من یک دختر هزاره‌ام؛ از قلب جغرافیایی که در آن، «بودنِ» من برای بسیاری یک سوالِ بزرگ و هویت من برای برخی دیگر، گناهی نابخشودنی است. زندگی من نه یک مسیر خطی، که رقصِ دشوارِ برگی است در میانه‌ی تندبادهای پاییزی، برگی که همه انتظارِ افتادنش را دارند؛ اما او به ریشه‌های عمیقش در خاکِ باستان سوگند خورده است که نلرزد.

در دنیای من، خزان تنها یک فصل نیست، یک وضعیت دایمی است. وقتی به دنیا آمدم، نگاه‌ها به من بوی پاییز می‌داد. گویی از همان ابتدا «دختر بودن» و «هزاره بودن»، دو لایه‌ی ضخیم از محدودیت بودند که بر شانه‌های کوچکم سنگینی می‌کردند. در کوچه‌های غبارآلود کابل و در دشت‌های فراخِ هزاره‌جات، یاد گرفتم که لبخندم را پنهان کنم و بغضم را در سکوت ببلعم. از من می‌پرسیدند: «هزاره بودن مگر جرم است؟» و من در آینه می‌دیدم که چشمان کشیده و بادامی‌ام، نه نشانه‌ی جرم، که امضای آفرینش بر چهره‌ی زنی است که قرار است وارث رنج‌های تاریخ باشد.

اما خزانِ واقعی زمانی از راه رسید که درهای مکتب به روی رویاهایم بسته شد. آنجا بود که فهمیدم بادهای سرد قصدِ شکستن مرا دارند. آن روزها شهر بوی ناامیدی می‌داد، قلم‌ها در جامدادی‌ها بغض کرده بودند و کتاب‌ها در قفسه‌ها خاک می‌خوردند. جهان می‌خواست مرا به خانه‌نشینی و فراموشی محکوم کند. می‌خواستند باور کنم که سهم من از زندگی، تنها نگاه کردن از پشت پنجره‌های غبارگرفته به دنیایی است که مردانه چرخیده و زنانه شکسته می‌شود.

اما من، مثل همان درختی که در خزان ریشه‌هایش را به اعماق زمین می‌فرستد، در انزوای اجباری‌ام عمیق‌تر شدم. اگر جاده‌ها بسته شدند، من مسیرهای پنهانی در ذهن خود ساختم. در کتاب‌هایی که پنهانی خواندم، در شعرهایی که در دفترچه‌های کهنه نوشتم و در رویاهایی که شب‌ها زیر نور لرزانِ شمع بافتم، ریشه‌های من به دنبال آب دویدند. من یاد گرفتم که هیچ بادی نمی‌تواند درختی را که از درون سبز است، بخشکاند. محدودیت برای من بن‌بست نبود؛ خانه‌ای بود که در آن بلوغ فکری‌ام را جشن گرفتم.

امروز، من با همان چشم‌هایی که به رنگ خزان است، به جهان می‌نگرم. قلبم هنوز گرم است؛ نه از سر سادگی، بلکه از سر ایمانی که در کوره‌ی سختی‌ها پخته شده است. من به مهربانی باور دارم، چون می‌دانم تنها سلاحی است که تاریکی را می‌شکافد. من هنوز باور دارم که برای درخشیدن به دنیا آمده‌ام، نه برای گم شدن در غبارِ تعصب. حتی اگر تمامِ جهان فصلش خزان باشد، من همان گلِ جسوری هستم که در میانه‌ی سرما، سر از برف بیرون می‌آورد تا به خورشید سلام کند.

من سرنوشتِ یک دختر هزاره‌ام؛ روایتِ زنده ماندن در میان تضادها. من همان «تو» هستم؛ ای دختر قوی که در دورترین نقاط این سرزمین رنج‌دیده، چراغِ آگاهی را روشن نگه داشته‌ای. ما از تبار خزانیم، اما در رگ‌هایمان خونِ بهار جریان دارد. ما ایستاده‌ایم؛ نه برای آنکه بجنگیم، بلکه برای آنکه به جهان ثابت کنیم: «نور، راه خود را از میان کوچک‌ترین تَرَک‌های دیوار هم پیدا می‌کند.» این داستان من است؛ داستانی که با خزان شروع شد، اما با درخشش بی‌پایان ادامه خواهد یافت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000