زندگی عادی پسران؛ رویای عمیق دخترانِ افغانستان

دلم پر است و نمی‌دانم از کجا شروع کنم؛ از چه بگویم و از دستِ چه کسی بنالم؟ زندگی می‌گذرد، خیلی عادی و ساده، اما نه برای ما، بلکه برای جنس مخالف ما یعنی «پسران». عجیب‌ترین بخش داستان این‌جاست که ما دقیقاً همان چیزهایی را آرزو می‌کنیم که برای پسران در جامعه‌ای چون افغانستان، کاملاً عادی و پیش‌پاافتاده است. شاید حق تحصیل یا حق کار برای یک پسر یک موضوع کاملاً طبیعی باشد، ولی برای یک دختر در افغانستان، رویایی بزرگ است که شاید سال‌ها در فراق و حسرتِ آن مانده باشد. چند سال می‌شود که در حسرتِ عشقی چون درس خواندن در مکتب و نشستن روی چوکی‌های صنف مانده‌ام؛ اما متأسفانه احساسات و آرزوهایم برای هیچ‌کس ارزش ندارد! دلم به‌شدت تنگ می‌شود، به‌ویژه وقتی از دغدغه‌های روزمره‌ی زندگی کنار می‌کشم و متوجه می‌شوم که دیگر هیچ چیزِ جدیدی برای تکرار وجود ندارد. خود را در اوج تنهایی با هزاران غم، در مسیری می‌بینم که اول و آخرش اصلاً معلوم نیست. واقعاً چقدر دیر و سنگین می‌گذرد زندگی‌ای که در آن، حتی یک لحظه شادیِ گذشته تکرار نمی‌شود…

افغانستان کشوری زیبا با فرهنگی نایاب است؛ ولی متأسفانه زیبایی‌هایش کمتر مد نظر گرفته می‌شود. من در این سال‌ها گریه کردم؛ اما با هر قطره‌ی اشکم تنها و تنهاتر شدم و به گوشه‌گیری روی آوردم. حالا دیگر نه زندگی برایم معنایی دارد و نه حتی غم و اندوهِ آن! سال‌هاست که در چهاردیواری خانه محبوس مانده‌ام. خسته و فرسوده شده‌ام و دیگر کسی به خانه‌ی دلم زنگ نمی‌زند تا احوالم را جویا شود. همه‌چیز برایم تکراری مفرط شده است؛ اما این زندگی، دیگر آن زندگی سابق و پرشور نیست. آدم حسی در وجود خود دارد که هرگز فراموشی را قبول نمی‌کند؛ حس دلتنگیِ عمیقی که روی همه‌ی ابعاد زندگی سایه می‌افکند. آدم در این انزوا حتی دلتنگ خانه‌ی گلیِ سابق خود نیز می‌شود، چه رسد به آن زندگیِ آزاد و رهایی که در دوران کودکی‌اش داشت…!

من بیشتر از هر چیز، دل‌تنگ بازی کردن‌های کودکانه با برادرم شده‌ام؛ بازی‌هایی که برای او یک لحظه‌ی معمولی و گذرا بود، ولی برای من به یک خاطره‌ی شیرین و ماندگار تبدیل شد. او شاید اکنون تجربیات بسیار بهتری داشته باشد، چون آزاد است، آینده‌ای روشن دارد و اهدافش کاملاً معلوم است؛ ولی برای یک دختر در افغانستان هرگز این‌گونه نیست. او نه از امنیت و زنده ماندنش در این کشور مطمئن است و نه از آینده‌اش. او حتی نمی‌تواند برای فردا و آبروی خود تصمیمی قاطع بگیرد، شاید همین حالا به قصد خرید در بازار از خانه بیرون شود، اما دیگر هیچ‌وقت به خانه برنگردد!

در مقابل، یک پسر در افغانستان می‌تواند آزادانه حرف بزند، با خیالی آسوده در بیرون گشت‌وگذار کند و زندگی در این دنیا برایش موضوعی کاملاً عادی باشد. حتی در بسیاری از مواقع، همین پسران محدودیت‌های شدیدی را بالای خواهران خود وضع می‌کنند؛ به آن‌ها می‌گویند: «تو حق نداری این‌گونه لباس بپوشی، یا این‌گونه نظریات خود را بیان کنی، تو باید همان‌ چیزی را که ما دستور می‌دهیم، تکرار کنی!» متأسفانه همه‌ی این رفتارها نه‌تنها یک چالش بزرگ است که ما باید به دنبال راه حل آن بگردیم، بلکه به یک نصیب و سرنوشتِ اجباری تبدیل شده است؛ سرنوشتی تلخ که وقتی از راه می‌رسد، ما را برای تمام زندگی محدود و خانه‌نشین می‌سازد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000