رویایی که بر دامن چکید

در آن صبحِ بهاری، در هوایی که طنین صدای جیرجیرک‌ها و پرندگان در آن پیچیده بود، تصویر لبخند آفتاب، زیباترین هدیه خدا به نظر می‌رسید.

دلش می‌خواست می‌توانست پرواز کند و روی شاخه‌های تازه شکوفه‌زده بنشیند؛ دل به دل پرندگان بدهد و در رقص بهاری‌شان شریک شود.

مردمک‌هایش سقف آبی آسمان را نشانه گرفته بودند و افکارش، شاید در میان همان ابرهای روشن، راهشان را گم کرده بودند.

این روزها بهار، بیشتر از همیشه مهربانی‌اش را به رخ می‌کشید؛ به‌ویژه در این صبحی که آسمان، سفره آبی‌اش را گسترده بود و خود، مهمان زمین شده بود. آفتاب نیز چون مادری مهربان، بر سر این سفره نشسته بود و با لبخندش پذیرای همه بی‌مهری‌های زمین می‌شد.

پرندگان، همچون کودکان بازیگوش، از این سو به آن سو می‌پریدند و با صدای خوش‌آوایشان، به این مهمانی رنگ زندگی می‌پاشیدند.

چشمانش میل به خواب داشتند، اما قلبش او را نگه می‌داشت؛ درست مثل پدری که نمی‌گذارد فرزند بازیگوشش در میان کار و درس، به خواب برود.

تکان‌های آرام تاب، که با هر حرکت بدنش بیشتر می‌شد، این میل را دوچندان کرده بود.

روی این تاب فرسوده، وقتی با تمام وجود به این مهمانی بهاری نگاه می‌کرد، بیشتر از هر زمان دیگری دلش به گذشته‌ها پر می‌کشید؛ به روزهایی که لحظه‌لحظه‌شان در دفترچه خاطرات قلبش ثبت شده بود.

دلش می‌خواست لحظه‌ای بایستد…

فقط کمی مکث کند…

مثلاً در همان روزی که روی همین تاب نشسته بود؛ وقتی همان دستان مهربان و محکم، زنجیر تاب را نگه می‌داشتند، رها می‌کردند و دوباره می‌گرفتند. صدای خنده‌هایی که از ته دل می‌آمد و به موسیقی لحظه‌ها تبدیل می‌شد.

نگاهش به زنجیرهای تاب افتاد. با خود فکر کرد حتی این زنجیرها هم از گذر زمان فرسوده شده‌اند؛ آن‌قدر که هر حرکت کوچکی، ناله‌شان را در فضای باغ پخش می‌کند. برخلاف گذشته که با شوق، وزن کودکانه‌اش را تحمل می‌کردند و او را به پرواز در هوا همراهی می‌کردند.

توده‌ای در گلویم نشست. دلش مثل کودکی لج‌باز، پا می‌کوبید و چیزی را تکرار می‌کرد: «فقط کمی مکث…»

اما دخترک گیج شده بود. با خود فکر کرد این «مکث» دقیقاً برای کدام زمان است؟

شاید دلش آن روزها را می‌خواست؛ همان روزهایی که او بود و تاب، و آن دستانی که حرف‌ها را میان حرکت‌های آرام تاب، با دل رد و بدل می‌کردند.

شاید همان روزی را می‌خواست که در میان تاب خوردن، از آرزوهایش گفته بود؛ از روزی که گفته بود با روپوش سفیدش روی همین تاب خواهد نشست.

و صدایی که آرام گفته بود: «ان‌شاءالله…»

دستانش را به زنجیرها گرفته بود و گفته بود: روزی از این زنجیرها رها خواهم شد.

و با نگرانی اضافه کرده بود: دستانم را زخمی می‌کنند.

و آن صدا باز هم فقط گفته بود: «ان‌شاءالله…»

شاید هیچ‌کس نمی‌دانست آن آرزوها، روزی میان همین زنجیرها گرفتار خواهند شد.

مردمک‌هایش را به آسمان دوخت و به تنها ستاره چشمک‌زن گفت: «قول می‌دهم روزی که با روپوش سفیدم اینجا نشسته باشم را در زندگی‌ام ثبت کنم.»

و هیچ‌کس نفهمید این قول، به خودش بود یا به آن ستاره تنها. با حس قطره‌ای که بر دامنش افتاد، از میان اقیانوس خاطرات بیرون کشیده شد. نمی‌دانست اشک‌هایش از چه زمانی آغاز شده‌اند.

دست بر جایی گذاشت که اشک چکیده بود و با خود فکر کرد: چه شد که دیگر سراغ لباس‌های رنگی نرفت؟ چه شد که همه لباس‌هایش سیاه شدند؟

دلش برای دامن‌های گل‌گلی کودکی‌اش تنگ شد. شاید از همان روزی که فهمید رؤیای روپوش سفیدش را از او گرفته‌اند، رنگ‌ها نیز از زندگی‌اش رفتند.

صدای برخورد زنجیرها هنوز در هوا بود. پرندگان هنوز می‌رقصیدند، آسمان هنوز سفره‌اش را گسترده بود و آفتاب هنوز می‌خندید.

اما این تصویر زیبا، در چشمانی که پشت پرده‌ای از بغض پنهان شده بودند، دیگر معنای خوشی نداشت.

آن چشم‌ها آن‌قدر از اندوه لبریز بودند که دیگر جایی برای شادی نداشتند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000