دختری هستم در افغانستان و عاشق فوتبال. من گرچه در سنین پایین تلاشهای زیادی برای ادامهی فوتبال کردم؛ اما وقتی بزرگتر شدم، دیگر نتوانستم آن را ادامه دهم. من طرفدار رونالدو هستم؛ چون گول زدنهایش، دریبلهایش خیلی شگفتانگیز و بیتعریف است. وقتی بازیهایش را از ابتدا تماشا کردم، دیدم که درست درس زندگی در آن وجود دارد؛ رونالدویی که در بدترین شرایط زندگی خود توانست به عنوان بهترین بازیکن فوتبال در سراسر جهان شناخته شود. در تمام جهان هر کسی شوقی دارد و در هر کشوری، شوق دختران و پسران به فوتبال بالا میزند؛ من نیز دختری از یک کشور هستم که علاقهی شدیدی به بازی فوتبال دارم.
در کشوری هستم که خانواده، جامعه و دولت آن، همه ضد این هستند که یک دختر فوتبال بازی کند. وقتی صنف ششم مکتب بودم (یعنی آخرین سالی که در مکتب رسمی درس میخواندم)، سنم پایین بود و دیگران فکر میکردند بازی فوتبال برای من فقط یک سرگرمی است؛ اما فوتبال برای من یعنی نفس کشیدن در محیطی که میتوانم در آن خودم را رشد دهم. در آن وقت در تیم مکتب خود شرکت میکردم، صدها مسابقه دادم و در کنار درسهایم تمرین میکردم؛ علاقهام به فوتبال خیلی زیاد بود. هر روز بعد از مکتب با چند تن از دوستانم پاسکاری میکردیم و تورنمنت شکل میدادیم، تا اینکه توانستم در بخش مرکزی خط میانی تیم اصلی مکتب جا بگیرم. آن وقت میتوانستیم با پسرهای مکتب خود نیز تورنمنت شکل بدهیم و بازی کنیم؛ اما صنف ششم مکتب ما خلاص شد، من دیگر نتوانستم به مکتب بروم و تمام علاقههایم در یک روز به خاک افتادند.
من بهخاطر محرومیت دیگر دختران از درس، خیلی غمگین و خسته شدم؛ اما برای خودم بهخاطر بازی نکردن در تیم فوتبال اندوهگینم. حالا پنج سال شده که من توپی را که هر روز با آن رؤیا میبستم، لمس نکردهام و این مرا خیلی داغون کرده است. شاید این را به رخم نیاورم؛ چون اگر در این شرایط کنونی دست به اقدامی بزنم، نمیتوانم به دیگر آرزوهایم برسم و در اینجا نابود میشوم.
سالها گذشته است؛ امروز وقتی از طرف کورس به خانه میآمدم، پسرهای کوچکی را دیدم که در کوچههای کابل فوتبال بازی میکردند. قلبم آتش گرفت. دیوانهوار نزدیک توپ شدم؛ اما یکباره به یادم آمد من دخترم! نمیتوانم در میان اینهمه مرد فوتبال کنم، آنهم در این دورهای که چنین دولتی داریم. اشک به چشمانم جاری شد و غمگین به خانه بازگشتم. اما وقتی موبایلم را باز کردم، در یک پوشه تمام عکسها و ویدیوهای بازی فوتبال و درسهای دریبل را دیدم. اینها مرا مشغول خود کرد و آن غم از یادم رفت که من دختری در افغانستان هستم و نمیتوانم فوتبال بازی کنم. اما هنوز این جرقه و این آتش در دلم وجود دارد؛ شاید آرزوها، هدفها و نگاههایم به آینده تغییر کرده باشد؛ اما من میجنگم و میایستم برای دیگر دخترانی که وقتی به این سرزمین پا میگذارند، دیگر بهدلیل دختر بودنشان، فوتبال بازی کردن برایشان جرم نباشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه