لابهلای کتابها روی چوکیِ آهنی نشسته بودم. روبهرویم یک میزِ بزرگ بود و چند دختر در حالِ انجام دادنِ کارهای مختلف بودند. یکی با کمپیوترش چیزی مینوشت، دیگری غرق در خواندنِ کتابِ رمان شده بود و یکی هم در کتابچهی نقاشیاش با مارکرهای رنگی، تصاویرِ مبهم اما زیبایی رسم میکرد. در بینِ این سه نفر، من دنبالِ چیزی برای نوشتن میگشتم. دیری نگذشت که هر سه دختر یکجا وسایلشان را جمع کردند و کتابخانه را ترک گفتند.
در آن میزِ بزرگ من تنها ماندم. در افکارِ خودم غرق بودم که چشمانم به یک ورقِ صورتی که روی میز چسبیده بود، افتاد. حسِ کنجکاوی به من دست داد و ورق را برداشتم. چیزِ عجیبی نوشته شده بود: «هرقدر هم که مرا توهین کنند، به جان میخرم. حرفهای برادرِ کوچکم را که حالا سرور و سالارِ خانه شده میشنوم، طعنههای مادرم را برای بیرون آمدن از خانه و تهدیدهای پدرم را تحمّل میکنم، ولی هیچوقت اجازه نمیدهم نادانی، جهل و سکوت بر من غلبه کند.»
جملات، واضح و آشکار از دختری بود که نمیخواست در برابرِ ظلم و ستم آرام بگیرد. لحظهای در فکرِ عمیقی فرو رفتم و ذهنم درگیرِ سؤالاتِ بیپاسخی شد: کدام دختر میتواند چنین شجاعانه و عاقلانه تصمیم بگیرد که با ورق و قلمش دردِ دل کند؟ کدام دختر با وجودِ تمامِ محدودیتها دست از تلاش برنمیدارد؟ این سؤالات را با مچاله کردنِ کاغذ بیپاسخ گذاشتم.
نصفِ متنم را نوشته بودم که یکی از آن دختران با عجله به طرفِ میز دوید. او دنبالِ چیزی میگشت. وقتی ورق را پیدا نکرد، سراغم آمد و با صدایی نسبتاً پایین گفت: «ببخشید، در اینجا روی میز ورقی چسبانده بودم و فراموش کردم بردارمش، شما احیاناً ندیدید؟» اول جوابِ رد دادم، اما چند لحظه بعد یادِ آن ورقِ صورتی افتادم و گفتم: «همان ورقِ صورتیِ روی میز؟» با خوشحالی جواب داد: «بلی، خودش! حالا کجاست؟» از ذوقی که کرد متعجب شدم و با صدایی پر از حیرت پرسیدم: «آیا مهم بود؟» سرش را تکان داد و گفت: «خیلی زیاد.» گفتم: «ببخشید، من فکر کردم شما دیگر دنبالِ آن نخواهید آمد و آن را مچاله کردم.» سپس ورقِ مچاله شده را به او دادم. سرم را پایین انداخته بودم و به خودم لعنت میفرستادم؛ مدام خودم را سرزنش میکردم که چرا اینهمه فضولی کردم. اما جالب اینجا بود که او نه قهر شد و نه عصبانی، فقط جواب داد: «ناراحت نباش عزیزم، حالا این را آتش میزنم.»
سرم را بالا کردم و پرسیدم: «چطور بابتِ این کارم قهر نشدی؟» در حالی که دنبالِ چیزی داخلِ کیفش میگشت، گفت: «این کارت اصلا آزاردهنده نبود، چون اگر کسِ دیگری هم جای تو بود، از روی کنجکاوی آن را برمیداشت.» قصد داشت از آنجا برود که پرسیدم: «آیا چیزی را که روی ورق نوشتی حقیقت دارد؟» لبخندی از روی اجبار بر صورتش نمایان کرد و گفت: «بهتر است در این مورد نپرسی، خودت همهچیز را خواندی. هر روز دردهای دلم را روی ورقی مینویسم و نزدیکهای غروب آن را آتش میزنم؛ شاید این مرهمی بر دردهایم شود.» از حرفی که زد، فهمیدم آن ورق متعلق به زندگیِ واقعیاش بوده است.
دلم گرفت. قلم را رها کردم و کاغذی را که نصفِ متنم را روی آن نوشته بودم، پاره کردم. کاغذِ جدیدی گرفتم و برای دردها و ستمهای دخترانِ میهنم نوشتم. نوشتم: «به نامِ خدا!
امروز از دخترانی مینویسم که در زندانِ زندگی محبوساند؛ دخترانی که هیچوقت با زندگیِ آرام و بیدغدغه مواجه نشدهاند و هیچگاه کامِ شیرینِ زندگی را نچشیدهاند. دخترانی که همانندِ پرندهای در قفس زندگی میکنند، اما با این تفاوت که پرندهی داخلِ قفس آرام مینشیند و به امیدِ فردایی است که کسی بیاید و او را آزاد سازد، ولی این دختران برای جنگیدن با رویاهایشان، حتی از داخلِ قفس هم ادامه میدهند. آنها امیدوارتر از کسانی هستند که در بیرون از قفس زندگی میکنند. آنها با نگاهی عمیقتر و زیباتر به دنیا مینگرند؛ میجنگند، حتی اگر تمامِ دنیا بر خلافِ آنها باشد، و تسلیم نمیشوند، حتی اگر زندگی سختتر از این آنها را بیازماید. اینها افغان هستند؛ دخترانِ افغانِ ستمدیده و شجاع.»
بعد از نوشتنِ دلنوشتهام، ورقم را مچاله کردم و مانندِ آن دختر، نزدیکهای غروب آتش زدم. به امیدِ روزی که این قلمم به جای درد و ناله، از خوشی، امیدواری و سرافرازیِ دخترانِ افغان بنویسد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه