تغییر برای من، دختری که دیوارهای خانهاش هر روز به هم نزدیکتر میشوند، شبیه عبور از یک شب معمولی نیست؛ شبیه راه رفتن روی لبهی تیغ در تاریکی مطلق است. اینجا، جایی که جغرافیای رویاهایم به چهاردیواریِ اتاقم محدود شده، تغییر دیگر یک واژهی فانتزی در کتابهای روانشناسی نیست. تغییر برای من یعنی یاد گرفتنِ اینکه چگونه وقتی بالهایم را بستهاند، در خیالم اوج بگیرم.
گاهی این تغییر چنان دردی دارد که نفسم را بند میآورد. درد من تنها دلکندن از آدمها نیست؛ درد من دلکندن از «منِ قبلی» است. همان دختری که با کولهپشتیاش در خیابانهای کابل میدوید و با صدای بلند میخندید. حالا باید با آن خاطرهها، با آن صندلیهای چوبی دانشگاه و با آن آرزوهای نارس خداحافظی کنم. این تمامشدنها، شبیه مرگِ کوچکی است که هر روز تجربه میکنم. اما در عمق این سیاهی، حقیقتی را کشف کردهام: برای اینکه نسخهی قدرتمندتری از من متولد شود، باید آن دخترِ وابسته به شرایط بیرونی، تمام میشد.
در این مسیر غریب، بارها دلم لرزیده است. شبهایی بوده که لرزش دستانم را میان صفحات کتابهای ممنوعهام پنهان کردهام. وقتی پنجرهها را میبندند و صدایت را در گلو خفه میکنند، احساس میکنی تنها شدهای؛ انگار تمام جهان، تو را در این نقطه از تاریخ جا گذاشته است. اما درست در همان لحظاتِ بیکسی، حس کردم چیزی در درونم در حال سخت شدن است؛ چیزی شبیه به الماس که زیر فشار خردکنندهی کوه شکل میگیرد. این تنهایی مرا به نسخهای عمیقتر از خودم رساند؛ کسی که آموخت قدرت در فریاد زدن نیست، بلکه در «ادامه دادن» است، حتی وقتی هیچ دلیلی برای ادامه دادن نمیبینی.
تغییر در دنیای من یعنی پذیرفتنِ اینکه زندگی هرگز آنطور که در دفترچههای خاطراتم مینوشتم پیش نرفت. اما همین تلاطم مرا به جایی رساند که بفهمم چقدر بینهایتم. من آموختم که خودم را نه به خاطر موفقیتهایم، بلکه به خاطر اینکه در میانهی غبار هنوز لبخند میزنم، دوست داشته باشم. من یاد گرفتم که هویت من به آنچه از من گرفتهاند نیست، بلکه به آن چیزی است که هیچکس نمیتواند بگیرد: «ارادهام برای آموختن و فهمیدن.»
پس اگر امروز میبینی که در سکوت، میان کتابهای قدیمیام پناه گرفتهام، بدان که این درد و این انزوا بیدلیل نیست. این رخوتِ ظاهری، شبیه سکوتِ قبل از طوفان است. من در حال تغییر هستم. در میان همین محدودیتهای سنگی، در میان همین بغضهای فروخورده، زنی در حال متولد شدن است که دیگر از تاریکی نمیترسد، چون خودش راه تابیدن را پیدا کرده است.
این درد، دردِ رشد است؛ دردِ ریشهای که سنگ را میشکافد تا به آب برسد. من در میان اشک و امید، دوباره متولد میشوم؛ این بار با قدرتی که هیچ سیاهیای توان خاموش کردنش را نخواهد داشت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه