چشمان منتظر دختران، پشت دروازه‌های بسته‌ی مکاتب

حالا که سال جدید فرا رسیده‌است، دلم بیشتر از همیشه برای رفتن به مکتب شور می‌زند. آخرین سال‌ که با شور و هیجان یونیفورم مکتبم را اتو می‌زدم ‌را خوب یادم هست. زمستانِ پر مشغله و درسی داشتیم؛ بخاطر ویروس واگیر کرونا نتوانسته بودیم که سال تمام را درس بخوانیم به همین خاطر ادامه‌ی صنف هفتم را در همان زمستان خواندیم. برای رفتن به مکتب خیلی هیجان داشتم؛ لباس‌هایم را اتو کشیدم، وسایل مکتبم را مرتب کردم و با آمادگی کامل برای شروع صنف هشتم پا به مکتب گذاشتم. سال ۱۴۰۰ برایم شروع خوبی بود؛ فکرش را هم نمی‌کردم که این آخرین سالِ آموزشی و درسی من باشد.

‌شروع سالِ جدید با پشت‌سر گذاشتن تجربه‌ی تلخ ویروس کرونا برایم تجربه‌های زیادی را آموخت. در همان سال بیشتر از همیشه با خودم تعهد کردم که درس بخوانم و برای رسیدن به آرزوهایم تلاش کنم. هر چند مدت، یک‌بار با خودم سال‌های باقی مانده از مکتبم را حساب می‌کردم و می‌گفتم: من در سن هفده سالگی از مکتب فارغ می‌شوم و در سن هژده سالگی امتحان کانکور می‌دهم. در آن زمان که سیزده سال بیشتر سن نداشتم همه‌ی دغدغه‌ی زندگی‌ام فقط داشتن لوازمِ درسی جدید و خریدن پنسل‌های رنگه‌ی متفاوت بود. به پدرم می‌گفتم: امسال برایم از این رنگه‌ها بخر، من این قلم را بیشتر دوست دارم و… همه‌ی این‌ها دل‌خوشی‌های کودکانه‌ی من برای رفتن به مکتب و شروع سالِ جدید آموزشی بود.

آن‌سال را با شور و اشتیاقِ زیاد شروع کردم. درس‌هایم را خیلی خوب می‌خواندم ‌و در امتحان چهارونیم‌ ماهه با خودم عهد کرده بودم که نمره‌ی خوب بگیرم. شب‌ها تا ساعت دوازده یا یک بیدار بودم و فقط درس می‌خواندم. امتحان رو به پایان بود که تاریخ سرنوشتِ تحصیلی‌ام را متفاوت‌تر رقم زد. محرومیت از مکتب آن هم به یکبارگی برایم عجیب ‌بود. هر روز که می‌گذشت بیشتر دل‌تنگ‌ مکتب می‌شدم و می‌خواستم من هم مثل برادرم به مکتب بروم.

آن سال تمام شد؛ نه تنها یک‌سال آموزشی جدید بلکه همین‌طور دومین، سومین و چهارمین سال هم گذشت. حالا که بوی بهار و آغاز سال تعلیمی جدید به مشامم می‌رسد، لحظه‌ای خاطرات گذشته‌ام از ذهنم خطور می‌کند. امسال قرار بود من صنف دوازدهم را تمام کنم و حالا باید نگرانِ سپری کردن امتحان کانکور می‌بودم.

امسال پنجمین سال محرومیت از مکتب رفتن برای همه‌ی دختران سرزمینم است. می‌دانم که چقدر دل‌شان برای مکتب رفتن شور می‌زند. وقتی برادرانم و دیگر پسران را می‌بینم که چطور برای سالِ جدید آمادگی می‌گیرند خاطراتِ تلخ این دوره‌ی تاریخی برایم بازگو می‌شود. کتاب‌فروشی‌ها و مغازه‌های لوازم مکتب فروشی پر از پسران است و حضور دختران در آنجا کم‌رنگ است. حالا دختران نگرانِ خریدن لوازم‌ مکتب نیستند و نگاه‌شان به لبخندِ برادران‌شان خیره می‌ماند که برای رفتن به مکتب آمادگی می‌گیرند.

این پنجمین سال است که آغاز سال ‌نو برای دختران در افغانستان متفاوت‌تر از همه ‌هم‌سن‌ و‌ سال‌های‌شان در دیگر کشور هاست. آنها هم می‌خواهند حق مکتب رفتن و درس خواندن را داشته باشند و مثل برادران‌شان به مکتب بروند؛ اما این محرومیت‌ها و ممنوعیت‌ها این حق را از آن‌ها می‌گیرند. سال جدید در حالی آغاز می‌شود که چشمان زیاد به دروازه‌های مکاتب قفل می‌ماند و خاطرات گذشته‌ی آن‌ها را تداعی می‌کند. این حق ما نیست که نتوانیم به مکتب برویم و رویا‌های‌ خود را با دستان خود خاک‌ کنیم.

پنج سال تمام از آخرین باری که با شور و شوق زیاد آمادگی سال‌‍ِ جدید تعلیمی را می‌گرفتم می‌گذرد. آن دوره برایم خاطرات شیرینی را برجا گذاشت که با شروع سال جدید من هم گذری به آن دوره می‌کنم. همه‌ی این‌ها برایم یادآوری می‌کند که زمان می‌گذرد، سال‌ها در گذر است و تنها چیزی که در این میان تغییری نمی‌کند شرایط درسی و تحصیلی ما دختران است. تقریبا پنج سال خیلی سریع‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردیم گذشت اما حالا ما هم همان دختران پنج‌سال قبل نیستیم. حالا دختران راه و مسیرهای متفاوت‌تری را در پیش می‌گیرند تا به رویاهای‌ خود برسند.

همه‌ی این‌ها باید در دل تاریخ حک شوند؛ دوره‌ای که دختران حق نداشتند به مکتب بروند، درس بخوانند و از اساسی‌ترین حقوق خود برخوردار باشند. دختران سرزمنیم هم مثل من مدت‌هاست که شور و اشتیاق مکتب رفتن را در دل خود جا گذاشتند و مبارزه‌ی سخت‌تری را در پیش گرفتند. این شروع یک‌بار دیگر برای‌ ما یادآوری می‌کند که بله‌، شروع همیشه است ولی کسانی به آن باور دارند که با تمام محدودیت‌ها ادامه می‌دهند.

این روایت تلخ پنج‌ساله برای همه‌ی دختران یکسان بوده و هست؛ اما چیزی که این تلخی را برآن‌ها شیرین می‌کند دختر بودن و ایمان به قدرت دخترانه‌ی آن‌ها است. این دختران با بسته‌شدن دروازه‌های مکاتب راه‌های پیشرفت دیگر را طی می‌کنند تا آرزوها و رویا‌های خود را زنده نگه دارند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000