روزی که امر به معروف وارد کورس شدند

روزِ چهارشنبه، مثلِ هر روزِ زمستان، صبحِ زود از خواب بیدار شدم. اول وضو گرفتم و نماز خواندم. آن روز هدفم این بود که یک مرکزِ آموزشی برای یادگیریِ زبانِ انگلیسی پیدا کنم. بعد از نماز، کمی درباره‌ی تصمیمم فکر کردم، خانه را جمع‌وجور کردم و برای صبحانه آماده شدم. بعد از صرفِ صبحانه، مثلِ همیشه مشغولِ کارهای خانه شدم.

امسال ششمین سالی است که طالبان افغانستان را تصرف کرده‌اند و دروازه‌های مکاتب را به روی دختران بسته‌اند. بیشترِ دختران، مثلِ من، یا آرزوی یادگیریِ زبان را دارند یا تمامِ وقتِ خود را در خانه سپری می‌کنند. در همین فکرها بودم که صدای اذانِ ظهر بلند شد. وضو گرفتم، نماز خواندم و سپس همراهِ پدر، مادرم، چهار خواهر و برادرم ناهار خوردیم. هنگامِ صرفِ غذا، تصمیمم را با خانواده در میان گذاشتم. پدر و مادرم مرا تشویق کردند و از تصمیمم حمایت نمودند.

بعد از ناهار، همراهِ یکی از دوستانم برای ثبت‌نام به یک مرکزِ آموزشی رفتیم. آنجا از کسانی که قبلاً انگلیسی خوانده بودند، امتحانِ تعیینِ سطح می‌گرفتند. امتحانِ کتبی را تمام کرده بودم و نوبتِ امتحانِ شفاهی رسیده بود. مدیرِ مرکز روبه‌روی ما روی یک چوکیِ قهوه‌ای نشسته بود. ناگهان چند نفر از افرادِ امر به معروف واردِ مرکز شدند. با صدایی بلند و ترسناک فریاد زدند: «دختر! چادرت را درست کن!»

از شدتِ ترس، تمامِ بدنم می‌لرزید. سریع چادرم را مرتب کردم؛ اما چند تارِ مویم هنوز پیدا بود. بعد یکی از آن‌ها رو به مدیر کرد و گفت: «شما که مدیر هستید، چرا برای مراجعه‌کنندگانِ خانم، کارمندِ زن ندارید؟» مدیر که ترس در چهره‌اش کاملاً پیدا بود، با صدایی لرزان گفت: «مولوی صاحب، ما تازه این مرکز را تأسیس کرده‌ایم. ان‌شاءالله به‌زودی کارمندِ خانم استخدام می‌کنیم.» آن مرد گفت: «من طبقاتِ بالا را هم بررسی می‌کنم. اگر کوچک‌ترین تخلفی ببینم، حسابِ شما را می‌رسم.»

بعد از رفتنِ آن‌ها، از مدیر اجازه گرفتم و مرکز را ترک کردم. در تمامِ مسیر مثلِ بید می‌لرزیدم. با خودم می‌گفتم: «یعنی خدا این فرصت را هم از من گرفت که درس بخوانم؟» هر انسانی زادگاهش را دوست دارد؛ من هم افغانستان را با تمامِ وجود دوست داشتم. اما وقتی زادگاهت جایی باشد که برای دختران محدودیت وضع می‌کند، جایی که بیرون رفتن برای یک دختر مانندِ قدم گذاشتن در یک فیلمِ ترسناک باشد، جایی که وقتی از خانه بیرون می‌روی مطمئن نیستی سالم برمی‌گردی یا نه، دیگر ماندن بسیار سخت می‌شود.

همان روز تصمیم گرفتم از خانه به‌صورتِ آنلاین به درس‌هایم ادامه بدهم. یک سال با تلاشِ فراوان و تشویقِ پدر، مادرم و خانواده‌ام درس خواندم و زبانِ انگلیسی را با موفقیت به پایان رساندم. بعد تصمیم گرفتم برای پرداختِ هزینه‌ی آزمون تافل، تدریسِ آنلاینِ زبانِ انگلیسی را آغاز کنم. با درآمدِ خودم و کمکِ خانواده، هزینه‌ی آزمون را فراهم کردم، در امتحان شرکت کردم و سرانجام موفق شدم.

امروز زندگیِ بهتری دارم؛ زندگی‌ای که در آن استقلال و آزادی را تجربه می‌کنم. همچنین می‌توانم با استقامت و ایستادگی به همه ثابت کنم که ما دخترانِ افغانستان ضعیف نیستیم. شاید امروز با محدودیت‌های زیادی روبه‌رو باشیم؛ اما با هر مشکلی که روبه‌رو می‌شویم، برای مشکلاتِ بعدی آماده‌تر می‌شویم و با اراده و ایمانِ قوی به مسیر خود ادامه می‌دهیم. من هم به رویاهای خود باور دارم. باور دارم که رسیدن به آرزوها، رویاها و هدف‌ها غیرممکن نیست؛ فقط به اراده، تلاش و ایمان نیاز دارد. اما هیچ‌وقت روزی را که با ترس از یک مرکزِ آموزشی بیرون آمدم فراموش نخواهم کرد. آن روز پایانِ امیدم نبود؛ آغازِ راهی بود که مرا به رویاهایم رساند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000