حرف‌های زیر آسمان شب

امشب هم مانند شب‌های دیگر، در بالکن اتاقم نشسته بودم و به آسمان نگاه می‌کردم؛ به آسمان صاف و ستاره‌های درخشانی که همچون الماس در پهنه آسمان خودنمایی می‌کردند. از آن طرف، نور ماه زیبایی شب را چند برابر ساخته بود. شب آرام و بی‌نهایت آرامش‌بخش بود. در فاصله‌های دور، صدای بوق موترها و گاهی صدای پارس سگ‌ها به گوش می‌رسید؛ اما با وجود این صداها، باز هم چیزی از آرامش امشب کم نمی‌شد. باد ملایمی می‌وزید و همین باعث می‌شد که آرامش شب چندین برابر شود.

امشب از همه شب‌های دیگر فرق داشت. برخلاف شب‌های گذشته، دیگر به آینده و سرنوشت خود فکر نمی‌کردم. تمام ذهنم درگیر جمله‌ای بود که امروز از دیگران شنیده بودم. هر قدر کوشش می‌کردم به آن فکر نکنم، باز هم نمی‌شد. به ستاره‌ها خیره بودم، اما ذهنم اتفاقات امروز را بارها و بارها به تصویر می‌کشید.

امروز زمانی که به طرف کورس می‌رفتم، دو پیرمرد را دیدم که گویا هفتاد یا شاید هفتاد و پنج سال سن داشتند و با یکدیگر جربحث می‌کردند. از دور صدای‌شان چندان واضح نبود، اما وقتی به آن‌ها نزدیک شدم، سخنانشان آشکارا به گوشم رسید. گویا بحثشان درباره دختران و زنان بود.

پیرمرد اول که لباس فولادی‌رنگ و واسکت سیاهی به تن داشت و نسبت به پیرمرد دوم جوان‌تر به نظر می‌رسید، گفت: «نمی‌دانم چرا این زن‌ها و دخترها بعد از این‌همه اتفاق، در خانه‌های‌شان نمی‌نشینند. همیشه دخترانی را می‌بینم که کتاب به دست در رفت‌وآمد هستند و زنانی را می‌بینم که با وسایل خرید به طرف خانه‌های‌شان می‌روند یا دست‌خالی راهی بازار می‌شوند. مگر این‌ها خانه و زندگی ندارند؟»

پیرمرد دوم که لباس سرمه‌ای به تن داشت و کلاه سفیدی بر سر گذاشته بود، گفت: «والله نمی‌دانم چه بگویم، اما باید بگویم که نباید ندانسته قضاوت کنی. اینکه چرا دختران درس می‌خوانند و چرا زنان برای خرید از خانه بیرون می‌شوند، به ما مربوط نیست. دیگر دوره قدیم نیست که زنان را از بیرون رفتن منع کنیم یا دخترانمان را در سن کم شوهر بدهیم. حالا زمان پیشرفت و آزادی است. من خوشحال هستم که دختران با وجود همه این اتفاقات، در کنج خانه ننشسته‌اند و تسلیم نشده‌اند. دختران و زنانی که تو امروز می‌بینی، شجاعت کم‌نظیری دارند. آن‌ها جان خود را به خطر می‌اندازند تا چیزی بیاموزند و از بی‌سوادی نجات پیدا کنند.»

جوابی که آن پیرمرد به دوستش داد، واقعاً برایم شوک‌آور بود. انتظار داشتم او نیز مانند دوستش زنان و دختران را سرزنش کند؛ اما برخلاف تصورم از آن‌ها حمایت کرد.

دیگر از آن دو پیرمرد دور شده بودم و نمی‌دانم بحثشان تا کجا ادامه پیدا کرد. وقتی به صنف رسیدم، درس آغاز شده بود و استاد مشغول تدریس بود، اما ذهن من جای دیگری بود. با وجود آنکه استاد درس را توضیح می‌داد، حتی یک کلمه هم نفهمیدم. آن جمله تا ساعت‌ها ذهنم را مشغول کرده بود.

از یک سو خوشحال بودم که بالاخره در این جامعه هنوز کسانی پیدا می‌شوند که ما را درک کنند و مانند بسیاری دیگر، ظاهر زنان و دختران، حالت چهره و حتی راه رفتنشان را قضاوت نکنند.

اینکه ما دختران و زنان لبخند می‌زنیم، به این معنا نیست که واقعاً خوشحال هستیم و از وضعیت خود از ته دل رضایت داریم. اگر کسی کمی دقیق‌تر نگاه کند، می‌تواند نشانه‌های درد، حسرت و اندوه را که سال‌هاست بر چهره‌هایمان مانده ببیند؛ اما افسوس که کمتر کسی به این دردهای پنهان توجه می‌کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000