من این شهر را، کابل را، در تصرف کوهها مینامم. در ذهنِ شاید کوچک من، زندگی همین لحظاتی بود که هیچکس متوجه گذر آن نمیشد. وقتی از خیابانی میگذشتم که نانوایی در آنجا قرار داشت، با بوی نان گندم چشمانم را از سر لذت بستم! لذتبخشترین قسمتهای روزم، پیادهرویهایم در لابهلای عابران پیاده بود؛ جایی که بوی نان گندم را در میان بوی رنج و غم مردم احساس میکردم.
لذت و درد! دو واژهی آشنا و جدانشدنی از صفحهی روزگار… هیچوقت این دو را دور از هم ندیدم؛ هیچوقت نخواستم احساس درد و رنج و غم را از لذتِ زیباییِ زندگی جدا کنم. به گفتهی بودا، زندگی سراسر درد است و من به دنبال زیبایی در میان همین دردها میگشتم؛ چیزی که در آن خیابان هیچکس به دنبالش نبود. همه در حال شتاب بودند؛ در ذهنم آنان را دوندگان ماراتن تصور میکردم. در مسابقهی ماراتن، پایان خط جایزهای در انتظار نفر اول بود؛ در مسابقهی زندگی، جایزهی نفر اولِ در حال شتاب چه بود؟! شتاب برای رسیدن به خانه، محل کار و هر جای دیگر… تنها کسی که هیچ عجلهای برای رسیدن به جایی نداشت، من بودم.
مطمئنم هیچکس متوجه نور گرم خورشید در حال غروب نبود که بیمنت و با دستودلبازی، گرمایش را به صورتم میتابید؛ آسمانی که چون دامنی خوشرنگ با بالاتنهای به رنگ آبی و پایین دامنش ترکیبی از رنگهای نارنجی، سرخ و کمی زرد بود؛ نسیم خنک بهاری؛ کبوترهایی که آزادانه، بیترس و با شوق در هوا میرقصیدند و خیابانی که انتهای آن به کوه تنومند قوریغ میرسید. کوهی که چشمگیرتر از هر چیزی در آنجا بود و چشمانم را به سوی خود میکشید. حتی از آن فاصله هم میتوانستی سبز شدنش را به چشم ببینی. مطمئنم گلهایی هم در آنجا در میان سبزه ها تکوتوک بود.
«زیباترین گلها در میان خاکهایی پر از سنگ و سختی رشد میکنند.»
این جمله باعث میشد فکر کنم آن کوه، زیباترین گلها را در خود پرورانده است.
با صدای مردی از دنیای افکارم خارج شدم. آبمیوهفروشی با صدای بلند فریاد میزد: «آبمیوههای خنک دارم!» او لبخند زیبایی به لب داشت؛ اما چشمانش… چشمانش غمگین بود و نگران. شاید نگران فیس مکتب فرزندش، شاید هم آرد و روغن خانه رو به اتمام بود و یا نگران سر برج و کرای خانه بود! اما لبخند او در کنار چشمان هراسان و امیدوارش، زیباییاش را ده چندان کرده بود.
گویی کابل را درد و غم تسخیر کرده است، اما مردمانش عجیب امیدوارند… و همین امید در دلهایشان، زیباترشان کرده است. بالاخره آدمی با امید و ایمان زنده است. اینکه عمر گرانبهایت را که فرصتی برای کسب تجربه و لذت بردن از شگفتیهای خلقت است، چگونه سپری خواهی کرد را تو تصمیم خواهی گرفت؛ که از نور گرم آفتابی که از لابهلای شاخ و برگ درخت بادام به صورتت میتابد لذت ببری، و یا از فردای نیامده بترسی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه