دختری را میشناختم که در یک خانهی کوچک و سرد زندگی میکرد، خانهای که دیوارهایش بوی نم میداد و زمستانهایش دشوارترین روزها را در خود جا داده بود. وقتی باد میوزید، صدای وهمانگیزش از کلکینهای شکسته به داخل اتاق میپیچید و مادرش پارچهای را در گوشههای کلکین بند میکرد تا سرما کمتر داخل شود؛ اما باز هم شبها از شدت سردی خواب از چشمانشان میپرید.
او همیشه میگفت از کودکی یاد گرفته بود زیاد چیزی نخواهد، چون هر بار چیزی میخواست، سکوت عجیبی روی چهرهی پدر و مادرش مینشست؛ سکوتی که از هر جواب دیگری دردناکتر بود. یکبار در مکتب برایشان گفته بودند که همه باید لباس ورزشی بیاورند. تمام شاگردها دربارهی لباسهای نو و رنگهایش گپ میزدند؛ اما او تمام روز خاموش مانده بود. وقتی به خانه رفت و موضوع را گفت، مادرش فقط چند لحظه طرفش دید و بعد آرام گفت: «میبینیم…» خودش میفهمید که آن «میبینیم» یعنی پولش را ندارند. و آن روزی که برای دیگران بهانهای بود برای خوشحال بودن، او به بهانهی مریضی مکتب نرفت.
فقر در زندگی آنها فقط نداشتن پول نبود، بلکه در تمام جزئیات زندگیشان حضور داشت، در لباسهایی که سالها میپوشیدند، در بوتهایی که تهش سوراخ شده بود؛ اما باز هم استفاده میشد و در سفرهای که بعضی شبها فقط با نان خشک و یک گیلاس چای سرد و سیاه چیده میشد.
پدرش کارگر بود. بعضی روزها کار پیدا میکرد و بعضی روزها دست خالی به خانه برمیگشت. او میگفت روزهایی که پدرش بیکار برمیگشت، کمتر حرف میزد، در گوشهی اتاق مینشست و خاموش میماند. خودش آن زمان کوچک بود؛ اما میفهمید مردی که نتواند برای خانوادهاش چیزی تهیه کند، چقدر شرمندگی و غم قامتش را میشکند. مادرش هم در خانههای مردم کار میکرد. صبح وقت میرفت و عصر خسته برمیگشت. دستهایش همیشه خشک و زخمی بود؛ اما هیچوقت شکایت نمیکرد. فقط بعضی شبها، وقتی فکر میکرد همه خواباند، آرام گریه میکرد.
او میگفت بدترین قسمت فقر، نگاه مردم است، نگاههایی که آدم را کوچک میسازد. وقتی صاحبخانه برای کرایه دروازه را محکم میکوبد، وقتی دکاندار میگوید دیگر قرض نمیدهد، وقتی در مهمانی احساس میکنی لباسهایت با دیگران فرق دارد و تمام وقت کوشش میکنی کمتر دیده شوی.
در یکی از شبهای زمستانی، برق خانهیشان قطع شده بود چون پولش را نداده بودند. آن شب با شمع کوچکی خانه را از تاریکی درآورده بودند و سرمای سرد بیرون، از در و پیکر خانه به داخل نفوذ میکرد. مادرش کوشش میکرد فضا عادی معلوم شود و حتی با لبخند گفته بود شمع قشنگتر است؛ اما او دیده بود که مادرش پنهانی اشکهایش را پاک میکند. میگفت فقر آدم را زود کلان میسازد. آدم یاد میگیرد آرزوهایش را پنهان کند، یاد میگیرد اگر غذایی کم بود بگوید گرسنه نیست و یاد میگیرد قبل از خواستن هر چیز، اول قیمتش را در ذهن حساب کند.
آخرین باری که قصهاش را تعریف میکرد، فقط یک جمله گفت که هنوز در ذهنم مانده است. او گفت: «بعضی آدمها فقیر به دنیا نمیآیند؛ اما آنقدر سختی میبینند که کمکم یاد میگیرند چگونه با نداشتن زندگی کنند.»
اما با همهی آن سختیها، یک چیز در وجودش از بین نرفت: امید. او همیشه میگفت فقر توانست خیلی چیزها را از ما بگیرد؛ اما نتوانست آرزوی یک زندگی بهتر را از دل ما بیرون کند. امروز هر وقت به گذشته نگاه میکند، هنوز سرمای آن خانه، شبهای تاریک و روزهای پر از نگرانی را به یاد میآورد؛ اما در کنار همهی آن خاطرهها، چهرهی پدر و مادری را نیز میبیند که با وجود خستگی و نداشتن، دست از تلاش نکشیدند.
او میگفت شاید فقر زندگی ما را سخت ساخت؛ اما به ما یاد داد قدر نشستن دور سفرهی ساده، اما زیر سایهی محبت و یکدلی را بیشتر بدانیم. و شاید بزرگترین پیروزی همین باشد، اینکه با وجود تمام نداشتنها، انسانیت، امید و توان ادامه دادن را از دست ندهی.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه