امروز صبح وقتی چشمانم را گشودم و بیدار شدم، همه چیز عادی بود. مردم دنبال کارهایشان بودند و روی سرکها رفتوآمد باز هم جریان داشت. کسانی که پیاده میرفتند، کسانی که سوار بایسکل بودند و کسانی که داخل موترها بودند، همگی و هر چیزی عادی بود؛ یعنی شاید میتوان گفت: «زندگی، عادی جریان داشت…» اتاقها را جارو کردم. برای چای صبح، توتهای از نان گرم و یک گیلاس چای گرفتم، صبحانهای خیلی ساده و مختصر نوش جان کردم.
وسایلم را آماده گذاشته بودم. بوتل آبم را از صبح آماده کرده و در گوشهای از آشپزخانه گذاشته بودم که مبادا فراموشش کنم. پنج افغانی داخل قلمدانیام داشتم که برای کرایهی ریکشا نگه داشته بودم. با خودم گفتم که کرایهی ریکشای امروز را دارم، پس با ریکشا میروم. چتر با خود میگیرم، چون مسیر باقیمانده را باید پیاده بروم و هوا خیلی گرم و آفتاب خیلی سوزناک است. تمام مسیر رفتوآمد را با خود سنجیده بودم، اما بیخبر از اینکه…
کتابهایم را پهن کردم و تقسیم اوقات امروز را چیدم. نوتهای تمام مضامین را چک کرده و مرورشان کردم. کارخانگیهایم را نوشتم، بهجز مضمون بیولوژی که برای درسِ خواندهشده، سوال و جواب آماده کردم و فقط رسامیاش مانده بود که رسم کنم. از دیشب تا امروز مدام در ذهنم این سوال را میپرسیدم که رسامیِ خواسته شده را چگونه بکشم یا چگونه رنگآمیزی کنم؟ باید از کدام قلم استفاده کنم و اینکه باید پنسلپاک داشته باشم که اگر اشتباه شد، پاک کنم و از نو دوباره رسم کنم.
در حال نوشتن کارخانگی بیولوژی بودم که برادرم پرسید موبایلش کجا است و او باید به کورس برود. گفتم که در شارژ گذاشتمش. موبایل خود را گرفت و به کورس رفت. ساعت تقریباً یازده و نیم شده بود. وقتی کتابچهی مضمون دری را دیدم، با خود گفتم که امروز در آزادنویسی، یک متن در داخل صنف خواهم نوشت. چقدر خوشخیال بودم! در حال نوشتن بودم که موبایلم زنگ خورد. جواب دادم، برادرم بود. گفت امروز و فردا را به مکتب نرو، چون در گروپ پیام گذاشته شده که بهخاطر وضع امنیتی و حکم طالبان و وضعیت پیشآمده، دو روز را رخصتیم تا شرایط و وضعیت آرامتر شود. بدون جمله خداحافظی، فقط توانستم که تماس را قطع کنم.
رفتم و گوشهای از اتاق نشستم، روبروی وسایلم و به آنها خیره شدم: بکسام، کتابهایم، قلمدانی، بوتل آب و چترم. همه را آماده گذاشته بودم که بعد از خواندن نماز و خوردن غذای چاشت راه بیفتم که مبادا به مکتب دیر برسم؛ اما امروز مکتب رفته نتوانستم. اذان چاشت گفته شد؛ اما من همچنان گوشهای از اتاق نشسته بودم و مدام از خودم میپرسیدم که چرا اینگونه شد؟ چرا نشد که بروم؟
دو برادرم از مکتب آمدند. از من پرسیدند که چرا مکتب نمیروی؟ و من همچنان ساکت بودم و هیچ حرفی نزدم. کسی چیز دیگری نپرسید. سفره را پهن کردند و سر سفره نشستم و غذا خوردم، بدون اینکه مزه غذا را بفهمم یا اینکه بدانم آیا سیر شدم یا تاهنوز گرسنهام. بعد از غذا، موبایلم را گرفتم و به صفحهاش خیره شدم، اما هیچ چیزی را نمیفهمیدم و کاملاً گیج بودم. خوابیدم. با خود زمزمه کردم حتماً وقتی بیدار شدم، همه چیز عادی خواهد شد و درک درستی از وضعیت پیشآمده خواهم داشت و دیگر سردرگم و گیج نخواهم بود.
اما اینگونه نشد. وقتی بعد از یک ساعت بیدار شدم، وضعیت همانطور بود. من امروز مکتب نرفته بودم. وسایلم همچنان گوشهای از اتاق منتظر مانده بودند. برای ساعت دری چیزی ننوشته بودم و رسامی مضمون بیولوژیام را به کسی نشان نداده بودم. بوتل آبم هنوز پر است و چترم هنوز باز نشده و من به مکتب نرفتم…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه