روزی این طوفان‌ می‌ایستد

امروز با اعضای گروه با همدیگر جمع شدیم و یک انیمیشن زیبا را با هم تماشا کردیم که نامش «پسرک، موش‌کور، روباه و اسپ» بود. تمام این انیمیشن سرشار از درس و نکته‌های زیبا بود؛ اما نکته‌ای که بیشتر مرا به سمت خودش جذب کرد این بود که وقتی طوفان سد راه‌شان می‌آید، همگی‌شان می‌گویند این طوفان می‌ایستد، اشکالی ندارد و دوباره به حرکت کردن‌ ادامه می‌دهیم.

دیدم که این جمله چقدر حال ما را قشنگ توصیف می‌کند. این شرایطی که ما دختران در آن قرار داریم مثل همین طوفان است؛ طوفانی که می‌آید و همه‌چیز را تبدیل به ویرانه می‌کند و در این ویرانی‌ها خیلی چیزها را با خود می‌برد؛ از یکی امیدش را، از یکی جسمش را و از یکی هم روحش را. اما…

«اما»هایی وجود دارند که نمی‌گذارند انسان تسلیم شود. این روزها روزی تمام می‌شوند و پشت تمام این ناامیدی‌ها، امیدی است که منتظر است. چیزی که این امید می‌خواهد، صبر است و تلاش.

امروز وقتی به مکتب رفتم، خبر شدم که دوباره امر به معروف برای برپا کردن طوفان به مکتب آمدند و همه را اذیت کردند. امروز برای اولین بار نمی‌نویسم دلم شکست؛ چون ما دیگر به این دل‌شکستن‌ها عادت کرده‌ایم. دیگر چنان زخمی شده‌ایم که تمام وجود ما بی‌حس شده است و هیچ دردی را حس نمی‌کند. اوایل وقتی چنین وقایعی را می‌دیدم و می‌شنیدم، با خود می‌گفتم دیگر تلاش نمی‌کنم و تسلیم می‌شوم؛ اما امروز نه! دیگر از هیچ محال بودنی با خودم صحبت نمی‌کنم. می‌خواهم بدون هیچ توجهی به مسیر، به سمت هدفم حرکت کنم.

اینجا وقتی می‌رفتم و چند ویدیو نگاه می‌کردم و متن می‌دیدم، به داستانی برخوردم که می‌خواهم آن را اینجا شریک کنم: چند نفر از پلی عبور می‌کردند که ناگهان دو نفر به داخل رودخانه خروشان افتادند. همه در کنار رودخانه جمع شدند تا شاید بتوانند به آن‌ها کمک برسانند؛ ولی وقتی دیدند شدت آب آن‌قدر زیاد است که نمی‌شود کمک رساند، به آن دو نفر گفتند که امکان نجات‌تان وجود ندارد و شما به زودی خواهید مرد! در ابتدا آن دو مرد این حرف‌ها را نادیده گرفتند و کوشیدند که از آب بیرون بیایند؛ اما همه دائماً به آن‌ها می‌گفتند که تلاش‌تان بی‌فایده است و شما خواهید مرد! پس از مدتی یکی از آن دو نفر دست از تلاش برداشت و جریان آب او را با خود برد؛ اما شخص دیگر همچنان با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از آب تلاش می‌کرد. بیرونی‌ها همچنان فریاد می‌زدند که تلاشت بی‌فایده است؛ اما او با توان بیشتری تلاش می‌کرد و بالاخره از رودخانه خروشان خارج شد. وقتی که از آب بیرون آمد، معلوم شد که آن مرد ناشنواست. در واقع او تمام این مدت فکر می‌کرده که دیگران او را تشویق می‌کنند. ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزوهایت می‌گویند!

همین‌قدر زیبا! وقتی می‌گوید ناشنوا باش، تنها در مورد دیگران نمی‌گوید؛ بلکه مخاطب اصلی خودت هستی. بعضی اوقات حرف‌های منفی خود ما بیشتر از دیگران به ما آسیب می‌زند و این آسیب‌ها و زخم‌ها طول می‌کشند تا مداوا شوند.

یک ضرب‌المثل داریم که می‌گوید: «زندگی به امید خورده شده است.» همین‌طور است؛ تنها چیزی که ما را از طوفان‌های زندگی‌ ما نجات می‌دهد، همین امید است و باور. باور به اینکه روزی این طوفان‌ها می‌ایستند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000