وقتی طفل بودم، آرزو میکردم که بزرگ شوم و مکتب بروم. وقتی بزرگ شدم، مکتب رفتم با لباس سیاه و سفید. آن روز را خوب یادم است؛ روزی بود که هم برایم سخت بود و هم لذتبخش، چون به مکتب رفتن علاقهی زیادی داشتم. یادم است که در روز اول درسی ما، من دوتا از کتابچههایم را گم کردم و نمیدانم، شاید کسی از پیشم برده بود یا خودم جایی گذاشته بودم، ولی یادم نیامد. کتابچههایم را به رنگهای گلابی خریده بودم و قلمم هم پنسل بود. آنقدر شوق و علاقه داشتم که شبها برایم سنگین میگذشت و دعا میکردم که ایکاش کمی زودتر صبح شود و من به مکتب بروم.
در روزهای اول با صنفیهایم چندان آشنایی خوبی نداشتیم؛ ولی با گذر زمان خیلی با هم صمیمی شدیم. وقتی از صنف اول به صنفهای بالاتر رفتیم، رویایم دوچندان شد و تصمیم داشتم که بعد از اینکه مکتب را تا صنف نهم خواندم، کمکم آمادگی امتحان کانکور را شروع کنم. رشتهی دلخواه من طب بود. پدرم چون میدانست رشتهی طب را دوست دارم، برایم کمی از وسایل طبی خریده بود. البته طفلانه، هر روز عروسکهایی را که داشتم با همان وسایل طبی معاینه میکردم و خودم را داکتر جلوه میدادم.
درسهای مکتب را بهخوبی میخواندم و همیشه در مکتب یا اول بودم یا دوم. هر روز با لباس سیاه و چادر سفید، رویاهایم را در مسیر مکتب خیالبافی میکردم و سالها، روزها و حتی لحظهها را حساب میکردم تا زودتر تمام شود و به صنف بالاتر بروم. هرچقدر بزرگتر میشدم، علاقهام نسبت به درس بیشتر میشد.
هر روزم را پرانرژی آغاز میکردم و تقسیم اوقاتی را که شب آماده کرده بودم، یکبار مرور میکردم تا چیزی از قلم نیفتد. هر روز لباس مکتبم را پاک میکردم، چون دوست نداشتم روی آن خاک یا چیز دیگری باشد. در مسیر هم کمی خوردنی میگرفتم تا در ساعات تفریح نوش جان کنم.
سالها به همین شکل گذشت و من به رویاهایی که در مکتب داشتم ادامه دادم، تا اینکه یک طوفان آمد و همهچیز را ویران کرد.
خانهای را که با دستان خودم ساخته بودم، ویران کردند. در آن خانه، رویاهای من بود؛ رویای داکتر شدنم، رویای اینکه برای مریضان کمک کنم و از طرف خداوند برای بندگانش وسیلهی نجات شوم. اما رویایی که در مکتب ساخته بودم، همهاش در همان وسایل طبی من جا ماند. خانهای که در آن هشت سال زحمت کشیدم و ساختم، ویران شد. همهچیز قسمی تغییر کرد که هیچگاه در انتظارش نبودیم.
مگر گناه من چه بود؟
من فقط میخواستم بخوانم، بسازم، آباد کنم.
من فقط میخواستم کشورم عقب از کشورهای دیگر باقی نماند.
من فقط میخواستم تحصیل کنم.
من فقط میخواستم از تحصیل خودم به دیگران کمک کنم.
آخر این کدام قسمتاش جرم است که ما دختران همان را انجام ندهیم؟ مگر جرم ما چیست؟ ما چه گناهی کردیم که اینگونه تاوان بدهیم؟ نهتنها من، بلکه دخترانی که حتی یک سال از پوهنتونشان باقی مانده بود تا تمام کنند؛ آنها چه؟ آنها چه گناهی انجام دادند که حتی اجازه ندادند یک سال پوهنتونشان را به اتمام برسانند؟ مگر این کدام قسمتاش به نام عدالت است؟ این نامش بیعدالتی در برابر زنان است و باید عدالت اجرا شود.
ما دختران افغان دست از تلاش برنخواهیم داشت و تا نفس در جان داریم، به صدا درآمدن خود ادامه خواهیم داد. حقی را که از ما گرفتند، پس میگیریم. امروز نشد، فردا؛ فردا نشد، حتماً روزی میرسد که ما به حق خود خواهیم رسید. چون ما دختران افغان، در درون ما دخترِ طفولیت ما زنده است و ما بهخاطر رویای همان دختر تلاش میکنیم، چون قول رسیدن را به او دادهایم و تا نفس در جان داریم، ادامه خواهیم داد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه