صنفِ خالی و تخته‌ی سفید

فضای صنف را سکوتی مرگبار فرا گرفته است. صنف‌ها دیری‌ست که دیگر صدای معلم را در خود ندارند و دردناک‌تر از آن، تخته‌ی سفید و خالی است؛ نه الفبا، نه معادله‌ی ریاضی و نه حتی عنوان درس‌ها بر آن دیده می‌شود. به‌جای نوشته‌های تباشیری، لایه‌ای ضخیم از خاک روی تخته نشسته است؛ خاکی که آن‌قدر زیاد است که اگر با دست روی آن چیزی بنویسی، بدون تباشیر هم نوشته‌ها خوانده می‌شوند.

هرچند مدت طولانی است که این صنف‌ها بی‌درس و معلم مانده‌اند، امسال پنجمین سال است و شاید باید این‌گونه خاک می‌گرفت؛ اما این خاک تنها روی تخته‌ی سفید صنف ننشسته، بلکه رویاهای دختران سرزمینم را نیز دفن کرده است.

وقتی این صنفِ غرق در سکوت مرگبار را می‌بینی، درد این سکوت تا استخوان‌هایت نفوذ می‌کند. هر روز که می‌گذرد، این سکوت سنگین‌تر می‌شود و خاک‌ها عمیق‌تر. می‌ترسم سنگینی این خاک‌ها، خانه‌ی رویاهای ما را به ویرانه تبدیل کند. حتی کتاب‌هایم در خانه بوی خاک می‌دهند و مدت‌هاست خوانده نشده‌اند. خیلی‌ها می‌خواستند کتاب‌هایم را بفروشم، اما برای من، فروختن این کتاب‌ها یعنی فروختن تمام رویاهایم.

برای من، این سکوت فقط سکوت صنف نبود؛ سکوتی اندوه‌بار بود که هر صبح با آن بیدار می‌شدم. من هم از جمله دخترانی هستم که این خاک را لمس کرده‌ام.

هرگز تلخ‌ترین روز زندگی‌ام را فراموش نمی‌کنم؛ روزی که تخته‌ی صنفم، جایی که از امیدهایم می‌نوشتم، سفید ماند. بعد از ۱۵ آگست 2021، همه‌چیز تغییر کرد. من برای امتحان درس تاریخ می‌خواندم تا بدانم و نگذارم تاریخ تلخ گذشته تکرار شود. هنوز کتابم را تمام نکرده بودم که سر و صدای عجیبی شنیدم. دلم گواهی بدی می‌داد.

مادرم تازه از بیرون آمده بود. در حالی که کتاب در دستم بود، پرسیدم: «مادر، چه شده است؟»

او با چهره‌ای افسرده و چشمانی ناآرام گفت: «دخترم، کتاب را بگذار. درس نخوان. طالبان کشور را تسخیر کردند و یک نسل به سیاه‌چال تاریخ افتاد.»

با شنیدن جمله‌ی «طالب آمد»، قلبم از تپش ایستاد، زبانم بند آمد و ذهنم توان درک این واقعیت را نداشت. فقط دیوارها شاهد بودند که چقدر برای نرفتن به دانشگاه اشک ریختم.

پس از آن روز، کابل یکی از غم‌انگیزترین روزهایش را سپری کرد. آواره شدیم، کشته شدیم، مهاجر شدیم، بیکار شدیم، از هم دور شدیم، تنها شدیم و بدتر از همه، از آزادی‌های فردی و اجتماعی محروم شدیم.

این‌ها اتفاقاتی است که یادآوری‌شان مانند شلاقی است که هر لحظه بر تنم فرود می‌آید و مرا بارها زنده می‌کُشد.

در حسرت آنم که یک‌بار دیگر بتوانم روی تخته‌ی صنفم بنویسم: «هیچ قدرتی نمی‌تواند قلم ما را بشکند.» ما دخترانی هستیم که اگر تخته‌ی صنف‌ ما را ببندند، بر خاک می‌نویسیم و برای رسیدن به قله‌ی آزادی، نوشتن‌ خود را تا آسمان می‌بریم. هنوز هم تلاش می‌کنم.

پس از تاریخ ۲۰۲۱/۸/۱۵، هیچ‌چیز مانند گذشته نشد؛ به‌ویژه برای دختر افغانستان که طوفان آن روز، تمام رویاهایش را با خود برد: آزادی‌اش، کتابش و خنده‌هایش را در صحن مکتب و او ماند در چهار دیواری‌ای که شاهد اشک‌هایش بود.

اما هنوز هم هر روز، قوی بودن را مقابل آیینه تمرین می‌کند تا مبادا شکست او را از پا درآورد. گرچه از تمام دغدغه‌هایش خسته است، اما ایستاده است؛ مشتاقانه می‌نویسد، می‌خواند و با قدرت مبارزه می‌کند.

او باور دارد خدایی که مورچه‌ای را در بیابان به مقصدش می‌رساند، او را نیز نیمه‌راه رها نمی‌کند. این دختر افغانستان هنوز به امید آسمان آبی و پرندگانی که نوید آزادی می‌دهند، نفس می‌کشد. او نسلی خواهد بود که افغانستان را آزاد، آگاه و آباد خواهد ساخت.

با این همه، هنوز در دل تاریکی، جرقه‌ای از امید می‌درخشد؛ امیدی که زیر این همه خاک و سنگ نفس می‌کشد و منتظر دستی است که تخته را پاک کند، کتاب‌ها را با صدای بلند بخواند، دروازه‌ها را باز کند و صدای معلم و دانش‌آموز، دوباره صدای زندگی شود.

ما دیگر آن دختر یا زنی نیستیم که بترسیم، تسلیم شویم یا پنهان بمانیم. شهامت فروغ فرخزاد و شجاعت سیما سمر در وجود ما زنده است. ما آموخته‌ایم که اگر تخته‌ی صنف‌ ما سفید، خالی و خاک‌گرفته باشد، بر همان خاک بنویسیم تا جوانه‌های امید از دل آن بروید.

تخته‌ها را بستند، اما رویاهای ما را نه. ما هنوز می‌نویسیم، هنوز می‌مانیم و هنوز پیروز می‌شویم، تا فردا تاریخ را با نور بسازیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000