صدایی که خاموش شده

امروز فلمی را دیدم. دختری در آن فیلم نقش بازی کرده بود که نمی‌توانست حرف بزند؛ چون از کودکی همیشه نادیده گرفته شده بود و هیچ‌کس او را تشویق نکرده بود تا صدایش را پیدا کند. حالا که بزرگ شده بود، خیلی تلاش می‌کرد حرف بزند ولی فقط صداهای نامفهومی از گلویش بیرون می‌آمد.

همین‌جا بود که به خودم و دختران سرزمینم فکر کردم. ما هم کم‌کم شبیه همان دختر شده‌ایم. سال‌هاست که صدای‌ ما نادیده گرفته شده و فرصت سخن گفتن از ما گرفته شده است. امروز صدای ما به طرز وحشتناکی خفه شده و بلند کردنِ آوازِ ما مساوی با مجرم شدنِ ماست. صدایی که حالا در گلوی ما زندانی شده است، اگر آزاد شود آن‌چنان فریادش بلند است که گوش‌ها را کر خواهد کرد و آن‌قدر سخن برای گفتن دارد که تصورش ممکن نیست، چون پنج سال است که سخنان ما نادیده گرفته شده و آواز ما خفه شده است.

اگر سرنوشت با ما این‌چنین نمی‌کرد، ما صدایی داشتیم که با آن آزادانه می‌خندیدیم، آزادانه حرف‌های‌ خود را می‌زدیم، با این صدا قشنگ‌ترین آوازها را می‌خواندیم و از موفقیت‌های‌ خود سخن می‌گفتیم. هرگز تلاش نمی‌کردیم که کسی صدای‌ ما را بشنود، چون کسی نبود که آواز ما را در گلو خفه کند و زبان‌ ما را از سخن گفتن بازدارد. ولی امروز ما بدترین نوع شکنجه را می‌بینیم چون ساده‌ترین حقِ ما را گرفتند؛ حقی که با گرفتنِ آن، دنیای تمام دختران را به گونه‌ی تاریک کرده‌اند. با وجود اینکه دین این حق را بر ما واجب دانسته است، این‌ها داشتنِ آن حق را برای ما گناه می‌شمارند.

آری، صدای ما خاموش شده ولی ما همیشه راهی را پیدا کرده‌ایم تا حرف‌ خود را بزنیم و نگذاریم این دردِ خاموشی ما را هلاک کند. راه ما، نوشتنِ ماست؛ قدرتی که این سد نامرئی را شکسته و می‌شکند و آواز ما را تا دوردست‌ها و فراتر از سرحدها خواهد برد. ما محدود شدیم، ما نادیده گرفته شده‌ایم و ما گناهکار خوانده شده‌ایم. وجود ما ترس بزرگی شده، بدون اینکه گناهی کرده باشیم. یک چیز را باید به یاد داشت و آن اینکه: چرا از ما می‌ترسند؟ جواب این است: همه از کسی ترس دارند که قدرتی دارد و ما آن قدرت و توانایی را داریم که آن‌ها را می‌شکند؛ آن‌ها هرگز نمی‌خواهند ما دانا شویم و سخن بگوییم.

ما هرگز دست از تلاش برنداشته‌ایم. درست است که گاهی خسته شده‌ایم و گاهی به ادامه ندادن فکر کرده‌ایم، ولی این قدرتِ رویاهای ما بود که ما را وادار به حرکت کرده و آینده‌ی بدون محدودیت را برای ما ترسیم کرده است تا هرگز تسلیم این انسان‌نماها نشویم، چون ما همان دخترانی خواهیم بود که زندگی خود و این دیار را گلستان کنیم تا هیچ دختری این‌گونه شکنجه نشود.

روزی استاد مهربانم عزیز رویش می‌گفت: «این رؤیای توست که تا هنوز تو را سرپا نگه داشته است.» ولی آن‌ها نمی‌دانند که رویاهای ما فراتر از مرزها و فراتر از محدودیت‌هاست. هرچقدر محدود شویم، قوی‌تر می‌شویم و بیشتر تلاش می‌کنیم، چون رؤیای ما آن‌قدر قشنگ است و ما آن‌قدر قدرتمندیم که چشمانِ ما فقط رویاهای‌ خود را می‌بیند و هرگز از آن غافل نمی‌شود و این رشته‌ی محکم، مرزها و محدودیت‌ها را خواهد شکست. آن روز، دنیا خواهد فهمید که خاموش کردنِ صدا، هرگز به معنای خاموش کردنِ امید نیست.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000