ما آدمها گاهی فکر میکنیم که اگر کارهای خود را به تعویق بیندازیم، میتوانیم بعداً انجام دهیم؛ اما حقیقت این است که نه زندگی منتظرِ ما میماند و نه زمان ایستگاهِ بعدی دارد. اگر امروز جا بمانیم، تا ابد جامانده خواهیم بود.
بعضی وقتها با خود میگوییم: «حالا عیبی ندارد؛ امروز نه فردا، صبح نه شب، این ماه نه ماهِ دیگر، امسال نه سالِ بعد» و با امید منتظرِ همین روزهای بعد، ماههای بعدی و سالهای بعدی مینشینیم، در صورتی که این روزها نمیآیند. شاید زنده بمانیم و زندگی کنیم؛ اما فرصت برای جبرانِ آن کارهای نکرده و به تعویق افتاده را نداریم. همین نکردهها روی دل و زندگی ما تلنبار میشوند و مانعِ حرکتِ بیشترِ ما میگردند، ما را از زندگی کردن و لذت بردن از زندگی بازمیدارند.
ما همیشه فرصتِ جبران، فرصتِ عشق ورزیدن به خود یا دیگران، و فرصتِ رسیدن به علایق و توجه کردن به خود را نداریم. مثلاً فکر کنید مادری سالها منتظرِ فرزندش است و هر روز به مرگ نزدیکتر میشود؛ ولی فرزند هر روز را به بهانهی کار «امروز و فردا» میکند و تنها زمانی به دیدارِ مادر میرود که جنازهاش را منتقل کنند، آیا این آمدن فایدهای دارد؟
یا بیا تصور کنیم میخواهیم به ایستگاهِ اتوبوسی برویم که قرار است ساعتی بعد حرکت کند، اما بگوییم: «نه، بگذار ساعاتِ بعد میروم یا فردا میروم!» تا تو ساعاتِ بعد و امروز را بگذرانی، آن اتوبوس منتظرت نمیماند و میرود. اتوبوسهای بعدی هستند، اما اتوبوسِ مورد نظرِ تو رفته است.
اگر امروز به علایقات توجه نکنی و کاری را که میخواهی انجام دهی انجام ندهی، پس فردا هم نمیتوانی. زندگی هم همینطور است؛ اگر امروز را زندگی نکنی، فرصت را از دست میدهی. زندگی کردن با زنده بودن فرق میکند. یکی زنده است و کار و زندگیاش خلاصه میشود در روزمرگیهایش و دیگری زنده است و زندگی هم میکند، به خودش رسیدگی میکند، به بدنش، به علایقش و به خواستههایش. این اشخاص همانانی هستند که جهان روزی ؛ قدرتشان را، خودشان را، وجودشان را و شهامتشان را به رخِ همه خواهد کشید و آنان هستند که در تاریخ ماندگار میمانند.
من بارها و بارها تعدادِ کمی از کارهایم را به تعویق انداختم و از هیچکدام نتیجه نگرفتم؛ حتی برای بعضی از آنها دیگر فرصتی نیافتم تا دوباره انجامشان دهم. من عاشقِ نقاشی کردن بودم، اما «امروز و فردا» گفتم و در صنفها شرکت نکردم، زیرا از نظرِ خودم وقت نداشتم. از همان روزها تا به حالا نتوانستم، چون نداشتنِ وقت را بهانه کرده بودم؛ در حالی که اگر فشار بر کارهایم را بیشتر میکردم، وقت به همهی آنها میرسید. میخواستم ورزش کنم و به اندامِ ایدهآلم برسم، اما امروز و فردا گفتم و انجام ندادم؛ حالا که از لحاظِ جسمی حالم خوب نیست، نمیتوانم ورزش کنم یا حرکاتِ ورزشی را انجام دهم.
شاید تنها کاری که برای آن وقت گذاشتم و امروز و فردا نکردم، مطالعه کردن بود؛ تنها کاری که هیچوقت از آن پشیمان نمیشوم، راه و کاری که دیدِ مرا نسبت به جهان بازتر کرد.
ما انسانها خیلی راحتطلب هستیم و میخواهیم کارهای خود را متوقف کنیم تا استراحت کنیم، متوقف کنیم تا به تفریح برویم، یا متوقف کنیم تا سرگرمیای برای خود پیدا کنیم؛ چون فکر میکنیم وقت برای انجامِ کارهایمان داریم، اما اینگونه نیست. زندگی مانندِ یک قطار است، همیشه در حالِ رفتن، زیاد متوقف نمیشود تا تو برسی، بلکه طبقِ زمانِ حرکت میرود و کسی که از مقصد جا میماند ما هستیم.
برای همین است که میگویم زندگی منتظرت نمیماند؛ پس تا میتوانی زندگی کن، قدرِ فرصتها را بدان و خودت را دستکم نگیر تا جایی برای پشیمانی نماند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه