آن روز برای آخرینبار کتابهایش را در آغوش گرفت و با اشکهایی که همچون دانههای برف بر روی زمین فرود میآمدند، آخرین بازماندههای امید کوچکاش را به خاک سپرد. امیدی که از زمان تولد مونس و همراهش بود، امیدی که دوست روزهای سختش بود یا شاید همان امید کوچکی که او را در آخرین لحظات زندگیاش از اقدام به خودکشی باز میداشت.
حال زمان آخرین وداع با دوستان قدیمیاش بود. چگونه میتوانست کیفی را که در آن رویاهایش را حمل میکرد، برای همیشه رها کند؟ قلبش در میان شعلههای سوزناکی که از آتش آرزوهای نیمهتمامش به هوا برخاسته بود، میسوخت. انگار میدانست قرار است بقیه عمرش را در خیالاتی که به ظاهر حسرتهای کودکانه بودند بگذراند، یا شاید هنوز آمادگی پیوستن به قربانیان این چرخهی دردناک تاریخی را نداشت.
در آن روز دلش برای خودش بسیار تنگ شده بود، زیرا هیچوقت برای خودش ارزش قائل نشده بود. تمام اوقاتش را صرف رسیدن به رویایی کرده بود که به دستان پدرش، در کمتر از یک دقیقه فروخته شد. رویایی که بازیهای کودکانهاش را با او تقسیم کرده بود. رویایی که حتی دختر بودنش را به او هدیه داده بود. میخواست او زیباتر از خودش بدرخشد، میخواست تمامی لباسهای مورد علاقهاش را برای او نگه دارد، میخواست موهای نرم و لطیفش را در شانههای او آزاد و رها ببیند، میخواست لبخندهایش را برای او جمع کند تا او خوشحال باشد و میخواست مهر و محبتهایش را کمتر به دیگران ببخشد تا سهم او از آن عاطفههای قشنگ بیشتر باشد.
در آن روز خودش را در لبهی پرتگاه آرزوهایش حس میکرد؛ جایی که باید بین رویاها و خانواده یکی را انتخاب میکرد، یا شاید جایی که میان خواستهها و کرامت زنانگیاش انتخاب دیگری وجود نداشت.
کمکم خانه شلوغتر و صدای موسیقی و دایرهها بیشتر میشد. خندههای زنان دایرهزن همچون تیغهای تیز بر آخرین نفسهای روح خستهاش اصابت میکردند. هنگامی که به چهرهی خندان پدرش مینگریست، قلبش تیر میکشید و میخواست تا دیر نشده خودش را از این زندگی پوچ و تحقیرآمیز نجات دهد. چهرهی پدرش چنان شاد و خوشحال بود که از شدت رضایت برق میزد. پولی را که از فروختن یک عمر زندگی، یک دنیا آرزو و یک دنیا عشق به دست آورده بود، چنان با شوق حساب میکرد که نفسِ درونش را به وجد آورده بود.
در آن هنگام صدایی را شنید، صدایی که پایان آن لحظات دردناک را فرا میخواند و میگفت: «داماد از راه رسیده است.»
برای لحظهای تمام بدنش سست شد، انگار کسی او را تا عمق اقیانوسها به پایین پرت کرده باشد. تمام بدنش سرد شد. همگی به بیرون هجوم بردند و خانه دیگر خالی شده بود. صدای خندههای بلند پدرش از آن دوردستها به گوش میرسید که به استقبال داماد عزیزش رفته بود. همه خوشحال بودند، همه میرقصیدند، همه دف میزدند و همه پایکوبی میکردند.
اما میان تمامی آن خوشیهای بیپایان و رقص و پایکوبیهای بسیار، کسی به حبس ابد محکوم شد، کسی خندیدن را کنار گذاشت، کسی نابود شد، کسی مراسم ختمش را جشن گرفت، کسی مرگ را فرا خواند، کسی از دختر بودنش حسرت میخورد و کسی آرزو کرد: «ای کاش دختر نمیبودم.»
دیگر همهچیز تمام شده بود. زمانی که آخرین خداحافظی را به پایان رساند، آهسته و آرام امید کوچکش را دفن کرد. چقدر آن امید کوچک، معصوم و پاک بود و چقدر زودتر از آنچه حقش بود زیر خاک دفن شد. اشکهایش را پاک کرد، شال سرخاش را روی سرش انداخت و گفت: «ای کاش دختر نمیبودم.»
اسم او مریم بود؛ یکی دیگر از دخترانی که بعد از فروپاشی نظام قبلی از مکتب فاصله گرفت و سرانجام با خواست پدرش محکوم به ازدواج اجباری شد. مردی که قرار بود با او ازدواج کند، یکی از دوستان صمیمی و پولدار پدرش بود. مریم از این ازدواج راضی نبود و تا آخرین لحظات ممکن، نارضایتی خودش را در رابطه با این پیوند اعلام کرد، اما کسی صدای او را نشنید و خواستههایش را نادیده گرفتند. سرانجام با کتک و تهدیدهایی که از سوی پدرش میشد، دست از رویاها و خواستههایش کشید و تن به این ازدواج اجباری داد.
مریم تنها دختری نیست که بعد از به قدرت رسیدن نظام حاکم، مجبور به ازدواج اجباری شده است. در این سالهای اخیر، چرخهی ازدواجهای اجباری به سرعت در حال تبدیل شدن به یک روند عادی است؛ این در حالی است که جهان سکوت کرده و برای سالهاست که زنان افغان را به فراموشی سپره و نامی از رنجهای آنان بر زبان نیاورده است.
میان تمامی آن خوشیهای بیپایان و رقص و پایکوبیهای بسیار، کسی به حبس ابد محکوم شد، کسی خندیدن را کنار گذاشت، کسی نابود شد، کسی مراسم ختمش را جشن گرفت، کسی مرگ را فرا خواند، کسی از دختر بودنش حسرت میخورد و کسی آرزو کرد: «ای کاش دختر نمیبودم.» مریم تنها دختری نیست که مجبور به ازدواج اجباری شده است؛ در این سالها، چرخهی ازدواجهای اجباری به سرعت در حال تبدیل شدن به یک روند عادی است، این در حالی است که جهان سکوت کرده و زنان افغان را به فراموشی سپرده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه