آستانهی پانزدهسالگی، معمولا آغاز دورهی بلوغ و رشدِ یک دختر است؛ ولی در افغانستان اگر دختری پانزدهساله شود، دیگر او خانمی شده و وقتِ ازدواجش فرا رسیده است. اگرچه او کودکی بیش نیست؛ ولی از نگاهِ جامعهی ما اگر دختری قد بکشد، دیگر از لحاظِ فیزیکی و عقلانی بالغ است.
رویا که با مادر و کاکای خویش زندگی میکرد، دختری مهربان، صبور و پرتلاش بود. او پدرش را هنگامی که کودکی بیش نبود، در یکی از انتحاریهای کابل از دست داد. بعد از گذشتِ چندین سال، مادرش به خاطرِ وضعیتِ بدِ اقتصادی و فشاری که جامعه روی او گذاشته بود، مجبور شد تا با کاکای رویا ازدواج کند. کاکای رویا مردی بزرگهیکل و بداخلاق بود. هر وقتی که او با مادرِ رویا دعوا میکرد، رویا را نیز به بارِ لتوکوب میگرفت. همسایهها حتی جرات نداشتند تا بگویند: «دخترِ بیچاره را نزن.» مادرِ رویا زنی نبود که اجازه بدهد دخترش را کسی دیگر بزند؛ ولی شوهرش چنان بداخلاق بود که مادرِ رویا هم نمیتوانست پیشِ او حرفی بزند.
در این میان تنها کسی که بیشتر از همه رنج میدید، رویا بود. اگر خطایی از او سر میزد، عمر او را مجازات میکرد و یا اگر از مادرش خطایی سر میزد، باز هم رویا مجازات میشد. میانِ این بدیهای روزگار، رویا بزرگ شد و چهرهی خوبش زبانزدِ مردم بود. اگر بخواهم یکی از بدشانسیهایی را که یک دخترِ در افغانستان میتواند داشته باشد بگویم، چیزی نیست جز داشتنِ صورتِ زیبا…!
رویا تازه پانزدهساله شده بود و کمکم با مادرش در کارهای خانه کمک میکرد. درسهایش را با صبر و پشتکار مرور میکرد. او دختری بسیار آرام بود؛ کم حرف میزد و کم میخندید، گویا بدیهای روزگار دیگر توانِ حرف زدن و خندیدن را از او گرفته بود. از آنجایی که رویا دختری زیبا و بلندقامت بود، خواستگارهای زیادی داشت. ترسِ او هم از این بود که مبادا کاکایش او را به زور به کسی بدهد. یگانه خواهشش پیشِ مادر و کاکایش این بود که بگذارند درس بخواند، زیرا میخواست استادِ زبان شود. عمر حرفی نمیزد ولی مادرِ رویا همیشه رویا را تشویق میکرد.
در یکی از روزهای گرمِ تابستان، رویا از کورسِ انگلیسیاش روانهی خانه شد. آن روز هوا قسمِ دیگری گرم بود و رویا قدمهایش را بزرگبزرگ برمیداشت تا زودتر به خانه برسد و اندکی آبِ سرد بنوشد. پشتِ دروازهی خانه ایستاده بود و دروازه را تکتک میکرد که مادرش در را باز کرد. چشمهای مادرش پندیده بود و قسمتی از صورتش کبود شده بود. چشمانِ آهوییِ رویا از تعجب بزرگ شد و گفت: «مادرجان، خوبی؟» مادرش با چشمانِ پر از اشک و بغضی که با دو دست گلوی او را میفشرد، گفت: «دخترم، مادرت را ببخش. من خیلی تلاش کردم ولی…»
همانجا دلِ رویا لرزید. عجلهکنان به طرفِ خانه رفت. با دیدنِ آن صحنه، ترسی که در دل داشت به یقین تبدیل شد. روبهروی کاکایش مردِ مسنی نشسته بود. عمر در حالِ حساب کردنِ پول بود. در همین هنگام سرش را بالا کرد، به رویا نگاهی انداخت و با لحنِ عجیبی گفت: «ماشاءالله دخترِ زیبایم…» اشکهای رویا بیاختیار جاری شد. صدای تپشِ قلبش به گوشش میرسید؛ حس میکرد که دیگر قلبش از جا کنده میشود. هیچ چیزی به ذهنش نرسید، فقط میخواست فرار کند. سراسیمه از اتاق بیرون شد. کاکایش هم از پشتِ سرش شروع به دویدن کرد، از موهای رویا کشید و گفت: «مثلِ آدم مینشینی، عقدت را بسته میکنم و از این خانه گم میشوی!»
رویا شروع به التماس کردن کرد، ولی او جوابِ التماسهای او را با سیلی داد. مادرِ رویا با بغضی که در گلو داشت گفت: «خواهش میکنم دخترم را به او نده.» ولی هیچ حرفی شوهرش را راضی نمیکرد. مادرِ رویا شروع به نفرین و گریه کرد، ولی همه بینتیجه بود. عمر از دستهای کوچکِ رویا کشید و او را پهلوی پیرمرد نشاند. شیخی را آورد و عقدشان را بسته کرد. رویا مات و مبهوت مانده بود. در دل با خود میگفت: «این حقیقت ندارد، من حتماً خواب هستم.» ولی ای کاش همینطور میبود. چادرِ سفیدی که بر سرش گذاشته شده بود، همانندِ کفنی بود برای آرزوهایش، امیدش و لبخندش.
پیرمرد با بیخیالیِ تمام از دستانِ رویا گرفت و به سمتِ بیرون از خانه رفت. رویا با چشمانِ پر از حسرت به مادر و کاکایش نگاه میکرد. تمامِ بدنش همچو یخ، سرد شده بود. مادرش خواست رویا را به بغل بگیرد، ولی تا قدمی به سمتِ رویا گذاشت، شوهر از دستان مادر رویا محکم گرفت و اجازه نداد تا او برای آخرین بار دخترش را بغل کند. رویا سرش را پایین گرفته بود؛ انگار روحش از بدنش رفته و به جای رویا، مردهی متحرکی با پیرمرد قدم میزد. پیرمرد بدونِ هیچ نوع توجهی به رویا و مادرش، رویا را با خود از خانهی کاکایش برد. رویا در همانجا آرزوهایش، خندیدنش، امیدش و همه چیز را دفن کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه