نجوای یک تن فروخته‌شده

بوی کاغذ کاهی و مداد تراشیده برای من عطر بهشت بود. روزهایی که زیر آفتاب بی‌رمق کابل کتابم را بغل می‌کردم و به سمت مکتب می‌دویدم، حس می‌کردم زمین زیر پایم نمی‌لرزد. بلکه این من هستم که با هر قدم ریشه‌های جهل را از خاک بیرون می‌کشم. رویای من ساده بود؛ اما در این جغرافیا سادگی گران‌ترین کالاست. می‌خواستم داکتر شوم، می‌خواستم برگردم به همین کوچه‌های خاکی و دست زنانی را بگیرم که از درد بی‌صدا بودن جان می‌دهند. در خیالم روپوش سپیدی به تن داشتم که لکه‌های خون تعصب روی آن نمی‌نشست.

در صنف وقتی معلم از آناتومی قلب می‌گفت من فقط به تپش‌های منظم آزادی فکر می‌کردم. فکر می‌کردم اگر بخوانم اگر بدانم دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند به جای من نفس بکشد.

اما خورشید رویاهای من زودتر از آنچه فکر می‌کردم  پشت دیوارهای بلند خانه پیر شد. آن روز که دروازه‌ی مکتب را با زنجیرهای ضخیم بستند انگار آن زنجیرها را دور گلوی من پیچیدند. کتاب‌هایم را در گوشه‌ی پستو قایم کردم.

اما بویِ جوهر آن‌ها هر شب داغ دلم را تازه می‌کرد. جمشید برادرم کتاب‌هایش را روی تاقچه می‌گذاشت و با غرور از صنف‌های خصوصی‌اش می‌گفت. او به سمت آینده‌ای می‌دوید که برای من «ممنوعه» شده بود. من در خانه ماندم تا «زن بودن» را به شیوه‌ای که آن‌ها می‌خواستند مشق کنم: شستن، پختن و سکوت کردن!

کم‌کم فضای خانه سنگین شد. دیگر کسی از نمرات درسی من نمی‌پرسید تمام بحث‌ها در مورد من، حول محور «مصلحت» می‌چرخید. یک ماه پیش بود که جمشید با صدای بلند در حیاط ایستاد و گفت که ازدواج با دختری که دو سال از او بزرگ‌تر است توهین به غیرتِ اوست. می‌گفت زن باید مثل خمیر در دست مرد شکل بگیرد. همان شب فهمیدم که در ترازوهای چوبی این شهر، وزن یک زن را نه با فهم و کمالاتش بلکه با میزان «اطاعت» و «جوانی‌اش» می‌سنجند.

امروز، همان روزی است که از آن می‌ترسیدم. حیاط را فرش کرده‌اند. صدای گلاس‌‎های چای و پچ‌پچ‌های مردانه مثل مته در سرم می‌پیچد. از لای در پیرمردی را می‌بینم که هم‌سن پدرم است. او با تسبیح‌اش بازی می‌کند و طوری به خانه‌ی ما نگاه می‌کند که انگار آمده است ملکی را معامله کند. پدرم با لبخندی که بوی خستگی و تسلیم می‌دهد سر تکان می‌دهد. جمشید هم کنار آن مرد نشسته و طوری به او احترام می‌گذارد که انگار بزرگ‌ترین افتخار خاندان ما در حال رقم خوردن است. برادرم که یک سال بزرگ‌تر بودن زنی را «ننگ» می‌دانست حالا نوزده سالگی مرا به پنجاه سالگی غریبه‌ای می‌فروشد.

من در اتاق تاریک به پیراهن سپیدی نگاه می‌کنم که روی بستر انداخته‌اند. این پیراهن برای من بوی کافور می‌دهد. قرار است امشب تمام آن فرمول‌های کیمیا آن شعرهای صوفیانه و آن رویاهای سپید داکتر شدن زیر چتر سیاهی دفن شود که نامش را «خانه‌ی بخت» گذاشته‌اند. مگر من چند بار به دنیا می‌آیم که باید هر ثانیه‌اش را برای راضی نگه داشتن دنیای مردانه قربانی کنم؟ احساس می‌کنم رگ‌هایم از خون جوانی پر است؛ اما روحم را مثل یک تکه پارچه‌ی کهنه قیچی می‌کنند تا به اندازه‌ی قفس تن آن پیرمرد دربیاید.

سایه‌ی مردان در حیاط طولانی‌تر شده است. معامله تمام شد.

نامم را «آرزو» گذاشتند تا شاید یادشان نرود چقدر از من دریغ کرده‌اند. من می‌روم؛ اما کتاب‌هایم را در شکاف دیوار اتاق جا می‌گذارم.

آن‌ها شاهدان لال دختری هستند که نوزده سالگی‌اش را در حیاط خانه‌اش جا گذاشت و با لباسی که به تنش گریه می‌کرد به سمتِ سرنوشتی رفت که هیچ‌یک از واژه‌هایش را خودش ننوشته بود. آسمان در چشم‌های من است حتی اگر ابرها را به زور بر سرم کشیده باشند. روزی آرزوهای دفن شده‌ی این خاک از زیر سنگ‌های تعصب بیرون خواهند زد، شاید من نباشم؛ اما هم‌نسل‌هایم هستند؛ این را مطمئن باشید!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000