نامهام برسد به دستِ دخترانی که مهاجرت را به قیمتِ جانشان پذیرفتند؛ اما آن سوی مرز برای آموزش و تحصیل تلاش میکنند.
سلامی درخشانتر از آفتاب تقدیمتان باد خواهران خوبم! دلم به وسعتِ آسمان برایتان تنگ شده است. وطنتان، افغانستان، نبودنتان را حس میکند؛ اما همانند دریا در سکوت است. دلم مثل موجهای دریا برایتان شور میزند. گرچه فرسخها از من دورید، میخواهم توسط این نامه، واژههای دلم را برایتان باز کنم.
امیدوارم خوب در دانشگاه و مکتبتان درس بخوانید و تلاش کنید؛ چرا که ما در افغانستان، تنها حسرتی که به دل ما مانده این است که اجازه نداریم درس بخوانیم و تحصیل کنیم. اما شما صدایی باشید تا جهان از حق ما دفاع کند. سالهاست به خاطر ابتداییترین حق خود اشک میریزیم؛ اما این اشکها، آبیاری برای بذرهای امید است. انشاءالله وقتی فارغ شدید، آن روز شادترین روزِ من خواهد بود؛ چرا که با بودنِ شما هیچوقت فکر نخواهم کرد افغانستان بیسرنوشت میماند.
خواهرانِ نازم! حرفِ من این است، همان لحظهای که دیپلومتان را گرفتید، با خودتان عهد کنید تا صادقانه و عاشقانه برای مردم و کشورتان ایفای وظیفه کنید؛ چرا که صداقت، امتحانی است که در آن تقلبی وجود ندارد و داور این امتحان، خداوندِ یگانه است. یادت باشد چوبِ صداقت خیلی دردناک است. ممکن است در این مسیر هزاران تن شما را برنجانند، ناامیدتان کنند و تن و روح تان از این ضربتها خیلی زخم بردارد؛ اما شما نباید تسلیم شوید، چرا که خوشبختی، پاداشِ مهربانی و صداقت است. تویی که انسانِ مهربانی هستی، ریههایت را پر از هوا کن و به آسمان نگاه کن. در آسمان خدا را نمیبینی، خدا در قلبت است. خدا در حرفها، افکار و حتی در نوک قلمت حضور دارد. کافی است تو قلمِ صداقتت را نفروشی. خواهرانِ خوبم، فراموشتان نشود این روزها بیانصافی بیداد میکند و گرانترین جنس، صداقت شده است که بهای آن، انسانیتِ به فراموشی سپردهشده است. خواهران عزیزم، انسانیت آنقدر که فکر میکنید سخت نیست، کافی است لباسِ مهربانی به تن کنید، دلی را شاد کنید و یا برای کسی خیرخواهی کنید، انسانیت همین است. من از راه دور برایتان دعا میکنم تا در هر عرصهی زندگی پیروز باشید.
خواهرانِ قشنگم! دومین حرفِ من برایتان این است؛ وقتی معاشتان را گرفتید، برای مصرفِ پولهایتان دلیلِ قانعکننده داشته باشید. نمیگویم خوش نگذرانید، خرید نکنید و لذت نبرید؛ اما با خودتان عهد کنید که یکسومِ حصهی پولتان مالِ خودتان نباشد؛ مالِ کسی باشد که نیاز به کمکتان دارد. شاید آن پول برایتان چیزی نباشد؛ اما میتواند گرسنهای را سیر کند، برهنهای را بپوشاند و بیسوادی را آگاه سازد. هر وقت دلتان تنگ شد، به چهار طرفتان نگاه کنید، حتماً کسی را خواهی یافت که با کمک کردن به او، حسِ خوبی به دست آورید.
میخواهم روزی این نامه به دستِ دختران دیگر نیز برسد؛ دخترانی که در سرزمینی آزاد، کتابی در دست دارند، مینویسند و با خواندنِ این نامه بدانند که در وطناش، دخترانی بودند و هستند که با اشک نوشتند، با درد ایستادند و با قلم جنگیدند تا رؤیای آزادی و آموزش هرگز از حافظهی تاریخ پاک نشود و آن دختران افتخار خواهند کرد به زنانی که سرِ تسلیم نداشتند و پیروزِ نبرد شدند.
دخترانِ افغانستان که دور از وطناید! مهاجرت خود غربتِ بزرگی است؛ اما باور دارم روزی با قلبهای شاد و ذهنهای باز دوباره برمیگردید و وطنتان را به آغوش میکشید. امیدوارم این نامه بتواند مرهمی برای حرفهای ناگفتهیتان بگذارد. به امید روزی که با دیدنتان اشکِ شادی بریزم، از تهِ دل ببوسمتان و دوباره خندههایتان درمانی برای التیامِ دردهایم باشد. پیش از اینکه اشکهایم نامه را تر کند، شما را به خداوندِ پاک میسپارم و منتظرِ درخشیدنتان هستم. پیشاپیش فراغتتان مبارک خواهرانِ عزیزم! تحفهام برایتان این است: همیشه شاد باشید، سبزتر از بهار باشید و دور از گزندِ روزگار باشید.
خواهرتان، رعنا اسماعیلی!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه