یگانه جملهای که تمام روز ذهنم را درگیر خودش کرده بود و اجازهی فکر کردن به چیزهای دیگر را نمیداد، آن مهاجرت و ترس بود. امروز شاید دومین یا سومین بار بود که آن مستند را تماشا میکردم، یعنی همان مستند «فرار از کابل». ولی با هر بار تماشای آن، گویا دردهایم همه کنار هم جمع میشدند و در آخر گونههایم را غرق آب میکردند. وقتی در حال تماشای آن بودم، گویا دیگر حرفی برای گفتن نداشتم یا هم دلیلی برای ادامه دادن؛ اما باز هم متوقف نخواهم شد.
پانزدهم آگوست همان روزی بود که مادران دوباره رنجها را به یاد آوردند، دختران ساکت بودند، پدران با عجله وارد خانهها میشدند و خودشان را در دنیای افکارشان رها میکردند و افراد دیگر هم برای کاهش ترسهایشان مجبور به ترک زادگاهشان میشدند و در آخر به دروازهای پناه میبردند که آخرین امیدشان بود، یعنی دروازه میدان هوایی. آن مستند نه تنها یک ویدیو یا یک عکس، بلکه بیانگر لحظاتی است که درد را میتوان با تمام وجود حس کرد، ناامیدی را وارد اعضای بدن خود ساخت، انسان بودن را زشت نگاه کرد، زندگی را بیمعنا، داشتن خانواده و عزیزان را کاملاً بیمعناتر و بودن به عنوان یک موجود زنده را خطرناکتر تصور کرد.
بگذار از مردهایی بگویم که هر لحظه چشم به باز شدن دروازه میدان هوایی دوخته بودند. از خانمهایی بگویم که اطفالشان را با طناب یا دستمال به خود وصل کرده بودند تا مبادا گم شوند. از اطفالی بگویم که از شدت هقهق گریه و بیقراری، دیگر حتی به زنده ماندنشان هم شک داشتند. از مردهای پیری بگویم که دیگر تابی برای منتظر ماندن نداشتند. از سیاستمداران، آوازخوانان، هنرپیشهها، افراد دولتی و خبرنگارانی بگویم که دیگر حتی به زنده بودنشان هم تردید داشتند. از سربازان آمریکایی بگویم که دیگر تابی برای دیدن آن همه بدبختی مردم و مقاومت خودشان نداشتند. از شهر کابل بگویم که آرام و بیصدا، غرق در میان نابودی و هیاهو بود. از خانههای ساکت شهر بگویم که فقط در درون آنها آدمهای خسته و بیقراری بودند که برای تمام شدن شب و دیدن طلوع دوباره خورشید انتظار میکشیدند. از زنانی بگویم که در درون خانهها، پشت پنجرهها و زیر نور مهتاب، دوباره ناامیدی و خاکستر شدن رویاهایشان را به یاد آوردند و اگر از «بگذارها» بگویم، باز هم بگذارِ دیگری برای گفتن باقی میماند.
غرق تماشای همان صحنههای دردآور همیشگی بودم. با تماشای آن همه مردم، روح من هم درد گرفته بود و قلبم احساس خستگی میکرد. با خودم میگفتم کاش من هم میرفتم و با این همه دغدغه خداحافظی میکردم؛ ولی کجا بود آن دل و جرات و قلب سنگین؟ در آن وقت بود که چیزی به نام وجدان سراغم آمد و گفت: اگر تو هم میخواستی همه چیز را رها کنی، آیا میتوانستی روز و شب غذا بخوری، در حالی که دیگران میمردند؟ آیا میتوانستی رویاهایت را بسازی، در حالی که رویای هزاران دختری که همجنس خودت بودند هر روز در حال نابود شدن بود؟ آیا میتوانستی موفقیت را تجربه کنی، در حالی که برای دیگران حتی زندگی بیمعنا شده بود؟ آیا میتوانستی از همه چیز لذت ببری و با کمال آرامش روزها را سپری کنی، در حالی که آغاز هر روز برای دیگری فکر کردن به مرگ بود؟ و هزاران توانستنهای دیگر که تو هیچکدام را نمیتوانستی.
گذشته از اینها، صحنهای را که ناامیدی و ترس از زندگی بیرحم وارد تمام بدنم شده بود، با چشمان خودم تماشا کردم. در آن لحظه فکر کردم که زندگی پایان یافته و زمان متوقف شده است، لحظهای که شخصی معلق در هوا بود و در آخر مانند یک مورد بیارزش به زمین افتاد و نابود شد. حتی هنوز هم آن صحنه برایم دردناک است. گاهی مادرم میگفت: «بعضی اوقات انسان نابود میشود، ولی دیده نمیشود.» اما امروز جمله برعکس شد؛ نابود شدن انسان با چشم هم دیده میشود، یعنی افتادن از طیاره بر روی زمین و تبدیل شدن به ذرههای کوچکی که در واقعیت، انسان بودهاند. در آنجا من ترس از زندگی و ماندن در خانه را با چشم خودم دیدم، یعنی لحظهای که فکر کنی نه همتی برای ادامه دادن داری و نه دلیلی برای رها کردن. پس انسانها هم نابود میشوند، آن هم با ترس و وحشت.
هرچند اگر هزاران جمله درباره این مستند بنویسم، باز هم حتی یک لحظه از آن را نمیتوانم بیان کنم؛ ولی باز هم به همه کسانی که به زندگیشان خاتمه دادند، کسانی که رویاهایشان را دنبال کردند، کسانی که طعم مهاجرت را چشیدند، کسانی که معنی کلمه سختی را تجربه کردند و هزاران کسان دیگری که موارد متعددی را از سر گذراندند، میگویم: هنوز هم کسانی هستند که کمر همت را بستهاند و مبارزان راه زندگیِ بیزندگیان، لبخند برای رنجدیدگان، امید برای ناامیدان و حرف برای سکوتکنندگان شدهاند. آنها کسانی هستند که بهترین شیوه جهان، یعنی رهبری زنانه و نگاه مادرانه را در پیش گرفتهاند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه