شاید با هر بار به زبان آوردن این موضوع که محدودیتها زنجیری شده در رگهای دختران این سرزمین، قلب ما اجازه ندهد حس خوشحالی و آزادی داشته باشیم. این وضعیت باعث شده است که بر زبان ما سکوت تحمیل شود. احساس سرکوبشدهای، رویای دانشگاه رفتن را یادآور میشود.
ما دختران در افغانستان در این روزها رویاهای نسبتاً جالبی داریم که آن را غیرممکن میدانیم. شاید به رویای «آزادی» برسیم و یا هم نرسیم.
طبق آنچه از بیشتر دختران اطرافم پرسیدم دربارهی زندگی و رویایشان، آنها با چشمانی که اشک در آن موج میزد، پاسخهای متفاوت و جالبی داشتند.
اما من چنین نظر داشتم: «روزی را میخواهم که به عنوان یک دختر، جامعهی سنتی ما ارزش این موضوع را درک کند تا در اجتماع به عنوان باردوش و ننگ دیده نشویم. روزی را آرزو دارم که تصمیم زندگیام را خودم بهصورت مستقل بگیرم و دیگران هم احترام و ارزش قائل باشند. روزی را میخواهم که به دلیل جنسیت خود، مجبور به محدود شدن نباشیم.
ما افرادی هستیم که برای نفس کشیدن، پوشش و بیان خود باید از دیگران اجازه بگیریم. در این سالهای واپسین، رویای ما این شده است که آزادانه و بدون موانع قدم بزنیم، نفس عمیق بکشیم و شکرگزار خداوند باشیم که دختر متولد شدهایم. لباسهایی را که دوست داریم بپوشیم، گیسوی خود را به دست باد رها کنیم و به معنای واقعی زندگی کردن در سایه آزادی را تجربه کنیم.»
از دختری به نام زینب دربارهی رویا و زندگیاش پرسیدم. او چنین گفت:
«قبل از آمدن طالبان، انگار محدودیتها و نگرش نسبت به دختران در میان فامیل ما کمتر شده بود. به مکتب و دانشگاه رفتن دختران افتخار میکردند. دختران از دیدگاه مردان فامیل ما ارزش و احترام داشتند. من و خواهرم با برادران خود تفاوت زیادی نداشتیم، همهی ما برای شکوفایی زندگی و آینده خود تلاش میکردیم.
اما حالا حتی اجازه بیرون رفتن را هم پدرم از من گرفته است. حتی کورس را پنهانی از چشم پدرم میروم. آن نگرش قدیمی و سنتی دوباره بر خانهی ما حاکم شده است.»
دختری به نام سکینه در خانوادهای نسبتاً فقیرانه و ساده زندگی میکند؛ اما رویای درس خواندن در دانشگاه را دارد و میخواهد به یک دانشمند فیزیک تبدیل شود. او حتی رمز تلفن همراهش را «فیزیک» گذاشته است. در الماریاش کتابهایی مانند فیزیک، ریاضی، انگلیسی و کامپیوتر وجود دارد. او با وجود چالشهای فعلی افغانستان، باز هم ایستادگی میکند.
دختری به نام نرگس، در سن بیستویک سالگی قرار دارد و توانسته است در دوران جمهوریت مکتب را به پایان برساند. اما او رویای رفتن به دانشگاه را دارد و میخواهد داکتر شود. با وجود درهای بستهی دانشگاه، باز هم ادامه میدهد. در دواخانه به عنوان کارآموز با داکتر همکاری میکند. او باور دارد که روزی به رویای خود خواهد رسید.
دختری به نام شریفه پدر خود را از دست داده است؛ اما رویای مستقل شدن و آزاد بودن را دارد. او میخواهد از طریق خیاطی به این رویا برسد و به خانوادهاش کمک کند.
وقتی از دختران زیر صنف ششم دربارهی رویاهایشان میپرسم و از درسهایشان سوال میکنم، چنین میگویند: «ما درس میخوانیم تا درسخوانده و باسواد باشیم.»
هر دختر در افغانستان در این شرایط افغانستان حرف برای گفتن دارد، رویایی برای رسیدن و زندگیای برای زیستن دارد. دختران کشورم علاقه و تلاش عمیقی برای مستقل شدن دارند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه