آخرین نگاه به مکتب؛ اولین وداع با رویاها

امروز از کنار دروازه‌ی مکتبی عبور کردم که روزی همه‌ی امید و آرزوهایم به آن گره خورده بود. همان مکتبی که قرار بود از آن فارغ شوم، لباس فراغت بپوشم، با لبخند از دروازه‌اش بیرون بیایم و قدم در راه دانشگاه بگذارم؛ دانشگاهی که همیشه آرزو داشتم در رشته مورد علاقه‌ام درس بخوانم و روزی داکتر شوم تا به مردم سرزمینم خدمت کنم.

اما وقتی نگاهم به دروازه‌ی مکتب افتاد، دلم فشرده شد. حویلی مکتب آرام بود؛ نه صدای خنده‌ی دختران شنیده می‌شد، نه صف‌های منظم دانش‌آموزان دیده می‌شد و نه شور و شوقی که سال‌ها در آن جریان داشت. مکتب بدون دختر بود و سیاهیِ سنگینی همه‌جا را فرا گرفته بود؛ غوغایی در سکوتی که از نبود هزاران رویا حکایت می‌کرد. پسرانی که مصروفند؛ اما دخترانی که محروم. دلم تنگ شد و اشک ناامیدی از چشمانم جاری گردید.

چند دقیقه همان‌جا ایستادم. خاطرات روزهایی که با امید وارد این مکتب می‌شدم، یکی پس از دیگری از ذهنم گذشت. روزهایی که فکر می‌کردم اگر خوب درس بخوانم، آینده‌ای روشن در انتظارم است و باور داشتم هیچ چیزی نمی‌تواند مانع رسیدن به آرزوهایم شود؛ اما همه‌چیز ناگهان تغییر کرد.

هنوز در آغاز نوجوانی بودم که دروازه‌های مکتب به رویم بسته شد. بدون آن‌که جرمی مرتکب شده باشم، از ابتدایی‌ترین حقم، یعنی حق آموزش، محروم شدم. تنها جرمم دختر بودن بود. رویایی که سال‌ها برایش تلاش کرده بودم، یک‌شبه به کابوسی تلخ تبدیل شد و آینده‌ای که برای خود ساخته بودم، در برابر چشمانم فرو ریخت.

در این سال‌ها بارها از خودم پرسیده‌ام: مگر خواستن علم جرم است؟ مگر خدمت به مردم گناه است؟ مگر دختری که می‌خواهد داکتر، معلم، انجینر یا نویسنده شود، چه خطری برای جامعه دارد؟ هنوز هم پاسخی برای این پرسش‌ها پیدا نکرده‌ام.

اگر تنها دروازه مکتب بسته می‌شد، شاید تحملش آسان‌تر بود؛ اما محرومیت فقط به آموزش ختم نشد و زندگی ما نیز رنگ دیگری گرفت. بیرون رفتن، کار کردن، حضور در اجتماع و حتی احساس امنیت، همه دشوارتر شد. انگار در زندانی زندگی می‌کنیم که دیوارهایش دیده نمی‌شود، اما هر روز محدودتر از دیروز نفس می‌کشیم.

با این همه، هیچ‌کس نمی‌تواند رویا را از دل انسان بیرون کند. شاید راه رسیدن به آرزوهای ما دشوارتر شده باشد؛ اما امید هنوز زنده است. ما دخترانی هستیم که می‌خواستیم با قلم آینده خود را بسازیم، نه با جنگ و خشونت. می‌خواستیم درمانگر دردهای مردم باشیم، نه قربانی تصمیم‌هایی که هیچ نقشی در آن نداشتیم.

امروز وقتی از کنار آن دروازه عبور کردم، احساس کردم بخشی از وجودم همان‌جا جا مانده است؛ پشت همان دری که روزی قرار بود آغاز زندگی تازه‌ام باشد، نه پایان رویاهایم. هنوز هم باور دارم روزی دوباره صدای زنگ مکتب برای همه‌ی دختران این سرزمین به صدا درخواهد آمد و هیچ دختری تنها به خاطر دختر بودن، از ساختن آینده‌اش محروم نخواهد شد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000