معیار ما برای بزرگی چیست؟

گاهی تاریخ را نه فاتحان می‌نویسند و نه شکست‌خوردگان، بلکه فراموشی آن را می‌بلعد. در این میان آدم‌هایی هستند که نه در صف قدرت جا می‌گیرند و نه در حافظه‌ی جمعی ما؛ آدم‌هایی که تمام عمرشان را در سکوتِ آموختن و آموزاندن می‌گذرانند، بی‌آن‌که حتی سهمی از احترام نصیب‌شان شود. آیت‌الله فیاض از همین جنس بود، انسانی که نه برای قدرت زیست و نه برای ثروت، بلکه برای دانایی و چه غریب است که چنین زیستی در سرزمینی چون ما، نه تنها ستایش نمی‌شود بلکه گاه حتی دیده هم نمی‌شود.

او صدها و هزارها کیلومتر دورتر از خانه‌اش رفت، نه برای فرار از مسئولیت، بلکه برای نزدیک شدن به نور آگاهی. تبعید برایش انتخاب نبود، ضرورت بود. در جهانی که درهای آموزش بر بسیاری بسته است، او مجبور شد از خاک خود جدا شود تا بتواند نفس بکشد، بیاموزد و بعد بیاموزاند. چه تناقض تلخی است که انسانی که تمام عمرش را صرف ساختن ذهن‌ها کرد، در جامعه‌ای که از ویرانی فکری رنج می‌برد، جایی در قلب‌ها ندارد.

ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که معیارهای ما به طرز دردناکی دگرگون شده‌اند. دیگر خوب بودن کافی نیست، مفید بودن هم کافی نیست. باید پر سر و صدا بود، باید دیده شد و باید در مدار قدرت یا ثروت چرخید تا به رسمیت شناخته شد. طبیعی است در چنین معیاری کسی مانند فیاض جایی نداشته باشد. وقتی قهرمانان ذهنی ما به چهره‌هایی تبدیل می‌شوند که بیشتر نماینده‌ی قدرت هستند تا اخلاق، دیگر چه انتظاری می‌توان داشت؟

در همین بستر است که عاقل‌ترین مرد افغان نیز به شکلی دیگر تعریف می‌شود. عقل دیگر به معنای فهم، درک یا خرد نیست، بلکه به معنای توانایی در جمع‌آوری ثروت، ساختن شبکه‌های قدرت و بقا در میان فساد است. اگر کسی بتواند در این بازی پیچیده دوام بیاورد، اگر بتواند از هر فرصتی، حتی اگر آلوده باشد سود ببرد، او عاقل خوانده می‌شود. این شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا است.

وقتی انسانی که ثروت دارد، تجارت دارد و در عین حال به بی‌رحمی و فساد آلوده است به عنوان نمونه‌ی موفق معرفی می‌شود، دیگر تعریف موفقیت به کلی تغییر کرده است. در چنین فضایی اخلاق به یک انتخاب لوکس تبدیل می‌شود، نه یک اصل. کسانی که همچنان به اصول پایبند می‌مانند، بیشتر شبیه بازندگان به نظر می‌رسند تا الگوها.

شاید از همین‌جا است که جمله‌هایی مانند «در افغانستان همه‌چیز عادی است» شکل می‌گیرد. برای کسی که خانواده‌اش در امنیت و رفاه، بیرون از کشور زندگی می‌کند و برای کسی که تجارتش در دل بحران سودآور است، بله، همه‌چیز می‌تواند عادی به نظر برسد. اما این عادی بودن نه از دل واقعیت، بلکه از فاصله می‌آید؛ فاصله‌ای که درد را نامرئی می‌کند و رنج را بی‌صدا.

واقعیت این است که جامعه‌ی ما در یک دوگانگی عمیق گرفتار شده است. از یک سو انسان‌هایی که می‌سازند، می‌آموزند و بی‌ادعا زندگی می‌کنند و از سوی دیگر کسانی که می‌درخشند، اما نه لزوماً به خاطر روشنایی، بلکه به خاطر انعکاس نور قدرت و ثروت؛ اما ما به عنوان یک جمع، اغلب دومی را انتخاب می‌کنیم.

این انتخاب البته تصادفی نیست. ریشه در تاریخ، در زخم‌ها، در محرومیت‌ها و در حسرت‌هایی دارد که نسل‌ها با خود حمل کرده‌ایم. وقتی انسان‌ها بارها فرصت‌های‌شان را از دست داده‌اند و وقتی عدالت را کمتر از بی‌عدالتی دیده‌اند، طبیعی است که به سمت هر آنچه نشانه‌ای از موفقیت دارد گرایش پیدا کنند، حتی اگر آن موفقیت بهایی سنگین داشته باشد.

اما پرسش این‌جاست: آیا می‌توان این چرخه را شکست؟ آیا می‌توان دوباره تعریف موفقیت را بازنویسی کرد؟ آیا می‌توان به جایی رسید که انسانی مانند فیاض نه به خاطر قدرت یا ثروت، بلکه به خاطر صداقت، دانش و تعهدش به عنوان الگو شناخته شود؟

شاید پاسخ ساده نباشد؛ اما هر تغییری از یک بازنگری کوچک آغاز می‌شود، از یک پرسش درونی و از یک تردید نسبت به آنچه بدیهی فرض کرده‌ایم. شاید وقت آن رسیده باشد که از خود بپرسیم ما به چه کسی احترام می‌گذاریم و چرا؟

اگر پاسخ ما تنها به قدرت و ثروت محدود شود، آنگاه باید بپذیریم که بخشی از این بحران در درون خود ماست. اما اگر بتوانیم اندکی نگاه‌ خود را تغییر دهیم و اگر بتوانیم ارزش را در سکوتِ دانایی، در فروتنیِ آموزش و در صداقتِ زیستن ببینیم، آنگاه شاید بتوان امید داشت.

فیاض‌ها همیشه خواهند بود؛ حتی در حاشیه، در سکوت و دور از هیاهو. پرسش این نیست که آیا آن‌ها وجود دارند یا نه، پرسش این است که آیا ما حاضر هستیم آن‌ها را ببینیم؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000