من هنوز به رویاهایم خیانت نکرده‌ام

گاهی فکر می‌کنم زندگی من شبیه کتابی است که بعضی از صفحه‌هایش را قبل از خوانده شدن پاره کرده‌اند. دختری هستم از سرزمینی که آرزو کردن همیشه آسان نبوده است؛ جایی که بعضی وقت‌ها برای رسیدن به ساده‌ترین خواسته‌ها باید با بزرگ‌ترین ترس‌ها روبه‌رو شد.

عصرهای جمعه برای من رنگ دیگری دارند. وقتی خورشید آرام‌آرام پشت کوه‌ها پنهان می‌شود و شهر در سکوت فرو می‌رود، دلم سنگین می‌شود. انگار تمام خاطرات، تمام آرزوهای ناتمام و تمام سؤال‌هایی که جوابی برای‌شان پیدا نکرده‌ام، یک‌جا به سراغم می‌آیند. در آن لحظه‌ها به خودم فکر می‌کنم، به دختری که بارها میان ترس و امید ایستاده و هنوز تصمیم نگرفته کدام را بیشتر باور کند.

من در میان محدودیت‌ها بزرگ شدم، محدودیت‌هایی که گاهی آن‌قدر عادی به نظر می‌رسیدند که همه آن‌ها را بخشی از زندگی می‌دانستند؛ اما درون من همیشه صدایی بود که می‌گفت زندگی باید چیزی بیشتر از این باشد. صدایی که اجازه نمی‌داد به شرایط عادت کنم و مرا وادار می‌کرد فراتر از دیوارهایی که دورم کشیده بودند، فکر کنم.

بعضی شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌مانم؛ نه به این خاطر که کاری برای انجام دادن دارم، بلکه چون ذهنم پر از رویاهایی است که خواب را از چشمانم می‌گیرند. رویای درس خواندن، نوشتن، تأثیر گذاشتن و ساختن آینده‌ای که خودم انتخاب کرده باشم. آینده‌ای که در آن کسی به جای من تصمیم نگیرد و سرنوشت من را دیگران ننویسند.

کتاب‌ها در سخت‌ترین روزهای زندگی همراهم بودند. هر بار که احساس می‌کردم راهی برای فرار از واقعیت ندارم، میان صفحه‌های کتاب پناه می‌گرفتم. آنجا آدم‌هایی را می‌دیدم که با دردهای‌شان جنگیده بودند و تسلیم نشده بودند. از آن‌ها یاد گرفتم که انسان حتی وقتی همه چیز را از دست می‌دهد، هنوز می‌تواند امیدش را حفظ کند.

اما من همیشه قوی نبودم. شب‌هایی بوده که از شدت ناامیدی گریه کرده‌ام. روزهایی بوده که فکر کرده‌ام شاید تمام تلاش‌هایم بی‌فایده باشد. شاید حق با کسانی باشد که می‌گویند بعضی رویاها فقط برای رویا ماندن ساخته شده‌اند؛ ولی هر بار که خواستم تسلیم شوم، چیزی درونم مرا متوقف کرد. شاید ایمان، شاید امید و شاید همان دختری که سال‌ها پیش با قلبی پر از آرزو به آینده نگاه می‌کرد.

من از آینده نمی‌ترسم، از این می‌ترسم که روزی رویاهایم را فراموش کنم. می‌ترسم به زندگی‌ای عادت کنم که هرگز انتخابش نکرده‌ام. می‌ترسم آن‌قدر با شرایط کنار بیایم که دیگر برای تغییر دادن چیزی تلاش نکنم. برای همین هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که هنوز راه تمام نشده است.

خوشبختی برای من چیز بزرگی نیست. گاهی در یک خبر خوب، در یک صفحه‌ی کتاب، در یک دعای صادقانه یا حتی در دیدن آسمان بعد از باران پیدا می‌شود. یاد گرفته‌ام از همین لحظه‌های کوچک نیرو بگیرم، چون زندگی همیشه از پیروزی‌های بزرگ ساخته نمی‌شود، بلکه از امیدهای کوچکی ساخته می‌شود که هر روز ما را به جلو می‌برند.

امروز اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آرزویت چیست، می‌گویم می‌خواهم ثابت کنم که هیچ محدودیتی نمی‌تواند ارزش یک انسان را تعیین کند. می‌خواهم روزی وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، ببینم با وجود تمام ترس‌ها و سختی‌ها دست از تلاش برنداشتم.

من یک دختر افغان هستم. شاید داستان زندگی‌ام پر از دشواری باشد، اما پر از شکست نیست. هنوز رویا دارم، هنوز می‌نویسم، هنوز امیدوارم و هنوز باور دارم که تاریک‌ترین شب‌ها هم نمی‌توانند جلوی طلوع خورشید را بگیرند. و تا زمانی که این باور در قلبم زنده باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند رویاهایم را از من بگیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000