راویان تاریخ، نه قربانیان آن

می‌خواهم از تجربه‌ی مربی‌گریِ امروز‌م برای دخترانی که مدت‌هاست مربی امپاورمنت‌شان هستم بنویسم که حالا در کنار آن، روی اپلای، نویسندگی و روش‌های نوشتن انگیزه‌نامه نیز با هم کار می‌کنیم. امروز خواستم درسی را با آن‌ها شریک کنم که مدت‌ها بود درباره‌اش فکر می‌کردم. اغلب متوجه نوشته‌های بیش از حد احساسی و مرثیه‌های تکراری‌شان می‌شدم؛ از همین رو، خواستم درس امروز را با چهار گام توانمندی در امپاورمنت پیوند بدهم تا بهتر بفهمند چگونه می‌توان نوشته‌ها را از ناله‌های کلیشه‌ای، به روایت‌هایی باوقار تبدیل کرد؛ چیزی که همیشه بعد از خواندن روایت‌های شما در «شیشه میدیا» به ذهنم می‌آید. به آن‌ها گفتم: «کلمات ما، زرهِ ما هستند؛ باوقار بنویسیم تا جهان به احترام ما بایستد، نه اینکه فقط دلش برای ما بسوزد.»

در گام اول (آگاهی) به آن‌ها یاد دادم که انسان توانمند هرگز واقعیت تلخ را سانسور نمی‌کند یا از آن نمی‌گریزد. نمونه‌های احساسیِ نوشته‌های خودشان را روی اسلاید آوردم و کوشش کردم آن‌ها را به روایت‌هایی قوی‌تر و استوارتر تبدیل کنم. می‌خواستم یاد بگیرند که به جای نوشتن عبارات مأیوس‌کننده، واقعیت را تاریخی بنویسند.

نسخه‌ی ضعیف: «دیگر هیچ امیدی برای دختران این سرزمین نمانده، ما تا آخر عمر در تاریکی دفن شدیم و همه‌چیز تمام شد.»

نسخه‌ی بازنویسی‌شده: «این یک واقعیت عریان و سلب در جغرافیای امروز ماست، اما اکنون در یک موقعیت تاریخی ایستاده‌ایم.»

و این‌گونه می‌شود عمر طبیعی‌مان را به عمر تاریخی تبدیل کرد.

در گام دوم (نگاه) ، تشریح کردم که در همه‌ی نوشته‌های ما، در حقیقت نگاه ماست که خودش را آشکار می‌کند. دوباره یاد آن حرف سهراب سپهری افتادم: «ما هیچ، ما نگاه.» مفهوم تغییر زاویه‌ی دید را بیشتر برای‌شان توضیح دادم؛ یعنی خروج از نقش قربانیِ بیچاره و تبدیل شدن به ناظری باوقار. نسخهٔ ضعیف و احساسیِ نوشته‌ی خودشان را دوباره روی اسلاید آوردم و بعد نسخه‌ی بازنویسی‌شده‌اش را نشان دادم.

نسخه‌ی ضعیف: «مادرم با چشم‌های گریان به من نگاه می‌کرد و دلش برای بخت سیاه و آینده‌ی نامعلوم من کباب بود.»

نسخه‌ی بازنویسی‌شده: «مادرم به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. فکر می‌کنم این سکوت سنگین، نشانه‌ی هراسی است که در دل دارد. اما من سرم را بالا گرفتم و در چشمانش نگاه کردم؛ شاید می‌فهمید که در چشمان من هیچ نشانی از ناامیدی وجود ندارد.»

در گام سوم (سازگاری)، درباره‌ی تغییر و سازگار شدن با شرایط تحمیلی برای‌شان حرف زدم. به همین بهانه، مفهوم استراتژی بقا و حتی تئوری داروین را نیز تشریح کردم و گفتم شما قبلاً در چوکات تسلیم می‌نوشتید:

نسخه‌ی قدیمی: «در مکتب درس می‌خواندم [اما حالا خانه‌نشین شده‌ام].»

نسخه‌ی سازگار و پویا: «در خانه درس می‌خوانم» یا «با تمام سازگاری، در صنف‌های آنلاین و کلاس‌های آموزشی درس می‌خوانم.»

سرانجام به گام چهارم (رشد) و پایان‌بندی روایت‌ها رسیدیم. به آن‌ها گفتم جمله‌ی آخرِ یک دختر توانمند هرگز نباید در بن‌بست و سیاهی رها شود. خواننده در پایان نباید فقط برای شما دلسوزی کند، بلکه باید مبهوتِ عظمتِ روح شما بماند. نمونه‌ای را در این راستا با هم کار کردیم: «این متن، گواهِ پایداریِ ماست. ما ناگزیر به ادامه دادن هستیم و با گام‌هایی استوار، به کارِ دوام‌دارِ خویش ادامه می‌دهیم.»

امروز وقتی بعد از تمام شدن درس به دختران نگاه کردم، دیدم که همین تغییر ساده‌ی لحن و واژه‌ها چقدر روی انگیزه‌ی‌شان تأثیر گذاشته است. فکر می‌کنم شاید امروز فهمیده باشند که رنج وجود دارد، اما آن‌ها قربانیانِ دست‌بسته‌ی این روزها نیستند؛ بلکه راویانِ باوقارِ آن هستند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000