امروز هم یکی از همان روزهایی بود که کاملاً ناامید و بیانگیزه شده بودم. رفتن به کورس، نشستن سر صنف، نوشتن کارخانگی، حفظ لغات، تشریح درس، کار گروهی و حل سوالات سخت برایم دشوار شده بود. گویا مثل کسی بودم که اصلاً هدفی برای انجام دادن ندارد و شوقی برای ادامه دادن در او باقی نمانده است.
با خود فکر میکردم کارها سختتر از آنی شده که من از عهدهیشان برآیم. همهی مشغلههایم همچون کوهی بزرگ و فتحناشدنی به نظر میرسیدند. در آن لحظه فقط دلم میخواست بایستم، متوقف شوم، در سکوت آرام بگیرم و شاید دیگر از تمام کارها و مسیرم دست بکشم.
با خود فکر میکردم که حالا مثل کشتیبانی شدهام که قطبنمایش را طوفان شدید با خود برده است؛ حالا او دیگر نقشهای ندارد تا مسیرش را پیدا کند و کاملاً در دریایی وسیع، بدون هیچ نشانهای از راه، گم شده است. هیچکسی هم نیست تا او را کمک کند و راه را برایش نشان دهد.
من هم با خود گفتم: ای کاش قطبنمای ما دختران نیز گم نمیشد و این طوفان شدید آن را با خود نمیبرد تا اینقدر مسیرمان گم نمیبود. مکتب برای من همچون قطبنمایی بود که جهت اهدافم، رویاهایم، آرزوهایم و آیندهام را مشخص میکرد؛ اما حالا خبری از این قطبنمای گمشده نیست.
ما هم همانند آن کشتیبان در وسط دریا ماندهایم؛ راه ما نامعلوم است، درست در میان یک دریای بیانتها. همانطور که کشتیبان هرچند تلاش میکند، کشتیاش را حرکت میدهد، پارو میزند، عرق میریزد؛ اما باز هم گویی هیچ حرکتی نکرده است. ما دختران نیز همینگونه شدهایم.
درسهای خود را در هر شرایطی میخوانیم، زحمت میکشیم، در دل محدودیتها با هم کار میکنیم، قلم و کتاب خود را زمین نمیگذاریم؛ اما چرا هنوز راه را پیدا نکردهایم؟ چرا هدف ما هنوز دور به نظر میرسد و هرچند تلاش میکنیم، دستنیافتنی است؟
کشتیبان بیچاره هنوز در دل دریا خسته و درمانده دنبال راهی برای نجات میگردد، دنبال نشانهای برای رهایی از قهر دریا. او دیگر هیچ راهی ندارد جز اینکه امیدش را از دست ندهد. میداند و با خود فکر میکند که در این دریای بیکران هیچ نجاتدهندهای نیست، اما باز هم جرقهای در دلش میگوید: تو نجات خواهی یافت، راهی هست، تو میتوانی زنده بمانی. پس ناخودآگاه تلاش میکند و دنبال راه نجات است.
ما دختران نیز در این جامعهای که در آن زندگی میکنیم، فقط دنبال راهی برای روشنایی میگردیم. ما میدانیم که درهای مکتب و دانشگاه بسته است، جامعه به ما ارزشی قائل نیست و هر روز فراموش میشویم؛ اما با وجود اینها باز هم تلاش میکنیم.
چون دل ما هم همانند آن کشتیبان گواهی میدهد که: تلاش کنید، راهی هست. اگر زانوی غم در بغل بگیری، هیچ تغییری رخ نمیدهد، اما اگر زحمت بکشی، شاید بتوانی مسیر گمشدهات را پیدا کنی.
ما دختران به خاطر همین امید کوچک، همین جرقهای که در دل ما خاموش و روشن میشود، ادامه میدهیم. ما ادامه میدهیم تا مسیر خود را پیدا کنیم. ما دست از تلاش برنمیداریم تا این قطبنمای زندگی خود را پیدا کنیم. ما ادامه میدهیم، چون آیندهی ما، زندگی ما و تمام عمر ما در میان است؛ آیندهای که فقط با ادامه دادن میتواند تغییر کند و متفاوت باشد.
وقتی سر صنف رفتم و نشستم، درس مانند روزهای دیگر جریان داشت. شاگردان درس گذشته را تشریح دادند و طبق روال عادی درس خواندیم. در پایان، استاد ما که استاد بسیار مهربانی است و نمیخواهد شاگردانش بیانگیزه باشند، گفت: شما زمانی به رویاهایتان میرسید که متوقف نشوید. سپس آیهای از قرآن تلاوت کرد که برایم همچون قوت جان بود: «لَيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ»
یعنی انسان جز تلاش و کوشش چیزی ندارد. او گفت در قرآن نیز آمده است که انسان برای تلاش و پیدا کردن راهش آفریده شده است. پس من هم تصمیم گرفتم قطبنمای گمشدهی زندگیام را دوباره پیدا کنم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه