جامعه‌ی نخبه‌کُش

مدتی‌ست با واژه‌ی «جامعه‌ی نخبه‌کش» آشنا شده‌ام؛ جامعه‌ای که نخبه‌های خود را نابود می‌کند. اول با خود فکر می‌کردم که چگونه یک جامعه می‌تواند دست به قتل نخبه‌هایش بزند و به یک جامعه‌ی نخبه‌کش تبدیل شود؟ اما بعدها فهمیدم که بخشی از این پدیده دلایل تاریخی و فرهنگی دارد و بخشی از آن نیز در عرصه‌ی رقابت، طبیعی است. وقتی بیشتر به این واژه اندیشیدم، متوجه شدم که جامعه‌ی امروز ما یک جامعه‌ی کاملاً نخبه‌کش است؛ جامعه‌ای که در آن نخبه‌ها توسط طالبان سرکوب و کشته می‌شوند و این نخبه‌ها، همان دختران سرزمین من هستند. وقتی آن‌ها درهای مکتب را به روی ما می‌بندند، ما را در خانه‌ها زندانی می‌کنند، رویاهای ما را از بین می‌برند، ما را به گلوله می‌بندند و شلاق می‌زنند، این کار معنایی جز قتل ندارد؛ قتلِ رویاها، هدف‌ها و حتی گاهی قتلِ امید.

همان‌طور که گفتم، بخشی از این وضعیت ریشه‌های تاریخی و فرهنگی دارد؛ اما دلیلی که طالبان نخبه‌ها را از بین می‌برند، کاملاً متفاوت است. آن‌ها از آینده‌ای که ما خواهیم ساخت، می‌ترسند. وجودِ خود ما برای آن‌ها مایه‌ی هراس است. ما آن‌قدر قوی و توانمند هستیم که آن‌ها حتی از دوران کودکی ‌ما تلاش می‌کنند ما را از بین ببرند. می‌خواهند ما را مانند درختی قطع کنند، همانند گلی لگد مال سازند و مثل نهالی که هنوز ثمر نداده است، خشک کنند؛ اما آن‌ها نمی‌دانند که با این کار، ما را از همان کودکی مستحکم‌تر، قوی‌تر و تواناتر می‌سازند. آیا آن‌ها نمی‌دانند که این دردها، ما را برای ایستادگی در برابر دردهای بعدی آماده و مقاوم می‌کند؟ گاهی لبخند می‌زنم و با خود می‌گویم ما چقدر می‌توانیم قوی باشیم که تمام لشکریانِ طالبان فقط برای تقابل با ما آمده‌اند؟ آن‌ها ناخواسته باعث قوی‌تر شدن ما می‌شوند. در مواجهه با این حقیقت، هم‌زمان حس هیجان، بغض و خوشحالی را در وجودم حس می‌کنم.

اشک‌هایم سرازیر می‌شوند وقتی به این فکر می‌کنم که در کودکی، درست زمانی که هنوز فرصت نکرده بودم مولانا را بشناسم، درهای مکتب را به روی من بستند و از درس خواندن محرومم کردند؛ اما از سوی دیگر خوشحالم که از همین سنین کودکی، برای تحمل هر درد دیگری قوی و مستحکم شده‌ام. صورت من همین حالا شبیه به «آفتاب‌بارانک» شده است؛ همان لحظه‌ی زودگذری که آسمان هم‌زمان هم بارانی است و هم آفتابی. من هم می‌گریم و هم لبخندِ امید بر لب دارم. طالبان نمی‌دانند اگر دختران افغان که نخبه‌های این جامعه هستند، امروز ناراحتند، اشک می‌ریزند یا شبیه به درختی بی‌میوه به نظر می‌رسند، این‌ها نشانه‌ی ضعیف شدن‌شان نیست. ما در حقیقت رشد خود را دوباره از ریشه‌های درون خاک آغاز می‌کنیم؛ ما بزرگ می‌شویم، آماده می‌شویم و سرانجام با یک طوفانِ سهمگین برمی‌خیزیم. ما زنان مظهر نور هستیم؛ هر یک از ما روزنه‌ای از نور است و وقتی به هم بپیوندیم، خورشیدی تابان خواهیم شد با درخششی آن‌چنان شدید که چشم هر تاریک‌اندیشی را کور خواهد کرد. ما خودِ آفتاب هستیم و علاوه بر گرم کردن وجود خود، به دیگران نیز گرما می‌بخشیم؛ ما نه تنها نیمه‌ای از جهان، بلکه تمام جهان هستیم. ما نخبه‌هایی هستیم که می‌خواهند ریشه‌کن‌مان کنند، اما نمی‌دانند که ما دوباره جوانه می‌زنیم.

آن‌ها از ما می‌ترسند؛ از این‌که نسل جدید را آگاه سازیم و آن‌ها را بر ضد جهل و استبداد بشورانیم. آن‌ها می‌ترسند از این‌که به دختران یاد بدهیم تبعیض و بی‌عدالتی را تحمل نکنند، درس بخوانند و مثل زنان مبارز افغان ایستادگی کنند. ما زنان، امیدِ همدیگر هستیم؛ حتی در لحظاتی که ذره‌ای امید در درون‌مان باقی نمانده است، باز هم به یکدیگر انگیزه می‌دهیم. در جامعه‌ای که بر اساس سنت‌ها مرد باید تکیه‌گاه زن باشد، امروز ما زن‌ها تکیه‌گاه محکم همدیگر شده‌ایم و قدرت و توانایی واقعی ما در همین اتحاد نهفته است. ما خود، فریادِ رسای آزادی هستیم و زن، معنای دیگری از تسلیم نشدن است.

دختران نسل پنجم به این چالش‌ها به چشم یک فرصت نگاه کردند، در مقابل هر نوع ظلمی مقاومت نشان دادند و از این سختی‌ها پلی برای رسیدن به آینده‌ای بهتر ساختند. در این دنیا همه‌ی ما مهمان هستیم و روزی اینجا را ترک خواهیم کرد، پس بیایید خوشحال باشیم و با همدیگر مهربانی کنیم. آن‌ها دین را بهانه کرده و بر ما ظلم روا می‌دارند؛ اما ما با نماد انسانیت، دست‌شان را می‌گیریم و به آن‌ها کمک می‌کنیم. آن‌ها تفنگ را به سمت ما نشانه می‌روند و ما با مهربانی به آن‌ها لبخند می‌زنیم و گل هدیه می‌دهیم. این است جوهر انسانیت و مروت. من «شهلا» هستم؛ دختری از نسل پنجم که رویای یک جامعه‌ی پویا و خوب را در سر دارد، نه یک جامعه‌ی نخبه‌کش. من آرزوی جایی را دارم که همه با هم و برای هم باشیم، نه در ضدیت با یکدیگر. بیایید دیگر نخبه‌ها را نکشیم و رویاهایشان را در گلو خفک نکنیم؛ دست‌شان را بگیریم و با احترام به مکتب بفرستیم. شاید بگویید این فقط یک رویاست، اما من باور دارم که این رویایی کاملاً تحقق‌پذیر است.

دیدگاه‌ها (1)

روح الله
ژوئن 12, 2026 | 12:31 ق.ظ

متن‌ات پر از درد، امید و ایستادگی بود. دختران افغان شاید امروز با محدودیت روبه‌رو باشند، اما هیچ قدرتی نمی‌تواند نور آگاهی و اراده را خاموش کند. روزی خواهد رسید که همین دختران، آینده‌ی روشن این سرزمین را خواهند ساخت.

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000