رهبرِ فراموش‌نشدنی

کودکی خردسال با موهای سیاه که انتهای آن به حلقه‌های کوچک و مجذوب‌کننده ختم می‌شد، در کنار پدرش نشسته بود. گاهی به موبایل پدرش نگاهی می‌انداخت و گاهی با انگشتانش بازی می‌کرد. در همین لحظه‌ها، پدر دخترک عکسی از استاد عبدالعلی مزاری را نظاره می‌کرد که دخترک با صدای بلند و رسای کودکانه‌اش زمزمه کرد: «بابه جانم!»

پدرش که به‌شدت تحت تأثیر دختر خردسالش قرار گرفته بود، گفت: «عزیز پدر! مگر تو بابه‌جان را می‌شناسی؟!»

دخترک با کرشمه گفت: «بله، پدرجان! در لابه‌لای قصه‌های پدرکلانم که با هم‌سن‌وسالانش می‌کند، بابه مزاری را شناختم. آن‌ها بیشتر راجع به دوران عسکری‌شان، زمانه‌های قدیم و بابه مزاری صحبت می‌کنند. من هم از میان آن افسانه‌های زیبا و حرف‌های پدرکلانم با دوستانش، بابه مزاری را یک رهبر قهرمان، دلیر و عادل یافتم.»

پدرش بوسه‌ای بر پیشانی دخترکش زد و گفت: «دختر نازم! می‌خواهی بیشتر درباره‌ی این قهرمانی که بابه‌جان صدا می‌زنی، بدانی؟»

دخترک که این بار شوق در چشمانش نمایان شده بود، گوش تیز کرد و گفت: «بله، پدرجانم.»

پدرش دست‌هایش را در هم قلاب کرد و گفت: «تقریباً چند دهه پیش، مردی میان‌سال به نام عبدالعلی، با تخلص مزاری، در میان مردم به‌دلیل دلیری، شجاعت و وطن‌دوستی از محبوبیت زیادی برخوردار شد و به لقب بابه مزاری شهرت یافت. او در برابر ناعدالتی‌ها، بیدادگری‌ها و نابرابری‌ها مردانه ایستاد و سرانجام به درجه شهادت رسید. الگوی دلاوران و نمونه‌ی بارز شهامت است. او، همراه با یارانش، با فداکاری‌های‌شان خود را در تاریخ جاودانه حک کردند.»

پدر دخترک کمی مکث کرد و افزود: «فکر نمی‌کردم دُردانه‌ام این‌قدر علاقه‌مند داستان‌های اساطیری و دلاورانه باشد و جالب این‌که بابه مزاری را هم می‌شناسد.»

دخترک لبخند ملیحی زد و گفت: «پدرجان! من به دوستانم هم راجع به بابه‌جان گفتم و در این میان یکی از دوستانم می‌خواهد رهبر توانمندی مانند بابه مزاری شود.»

پدرش با شوق پرسید: «پس دختر من دوست دارد در آینده چه کاره شود؟»

دخترک چشمانش را به نشانه‌ی فکر کردن به این‌سو و آن‌سو چرخاند و گفت: «من… راستش، من دوست دارم…»

دخترک سرگردان شده بود و در میان تردیدی بزرگ قرار داشت که چه بگوید. دستان پُرمهر پدرش او را در بیان کلام همراهی کرد. او آرام گفت: «دوست دارم بر فراز آسمان‌ها پرواز کنم و بال داشته باشم، ولی نمی‌دانم چگونه و چطور؟»

پدرش که متوجه منظورش شده بود، او را در آغوش گرفت و با لبخند ملایم گفت: «خیلی خوب! دختر من دوست دارد بال داشته باشد و پرواز کند؟»

دخترک با تردید گفت: «آیا ممکن است؟»

پدرش گفت: «البته که آری، ولی کمی متفاوت. کسانی که مانند تو در کودکی چنین رویاهایی داشتند، حالا به رویای خود رسیده‌اند و ما به آن‌ها می‌گوییم پیلوت. پیلوت‌ها نیز بر فراز آسمان‌ها پرواز می‌کنند و از بودن در آسمان لذت می‌برند. پس، پیلوت کوچک من! برای این رویایت بجنگ و به آن برس، گل پدر!»

دخترک به نشانه‌ی تأیید سر تکان داد و گفت: «چشم.»

دختری هم‌سن‌وسال پیلوت کوچک که همسایه‌ی آن‌ها بود، از پشت پنجره با اشاره، او را به بازی دعوت کرد. دخترک دوان‌دوان آغوش پدر را ترک کرد و مشغول بازی با دوستش در حیاط شد.

پدر دخترک که دوباره به گوشی‌اش متمرکز شده بود، نگاهی عمیق به عکس بابه مزاری انداخت و در ذهنش با خود گفت: امروز از گفت‌وگو با دخترش دریافته است که بابه مزاری رهبری است که هرگز فراموش نخواهد شد. داستان‌های او سینه‌به‌سینه انتقال یافته و او را در هر دوران جاودانه ساخته است. جایگاه او در قلب همگان، از افراد مسن تا کودکان نو‌رسیده، ویژه است.

چگونه شخصی به شهرت می‌رسد؟ چگونه در دل مردم جا می‌گیرد و محبوب همه می‌شود؟

در عرف جامعه، بیشتر دیده شدن سبب شهرت می‌شود؛ اما درباره‌ی رهبری چون مزاری، برعکس است؛ او از دل‌ها رشد کرد و به اوج رسید. شهرت او چنین بود که مردم خودشان او را در دل‌های‌شان جا دادند، نه این‌که او خود را به دل‌ها تحمیل کند. در نهایت، او رهبر بود، نه رییس.

زمستانی سرد بود. مردم با اشک در چشمان، با قلب‌هایی اندوهگین، با رهبر دلیرشان وداع کردند و برای تسکین دل‌های‌شان، او را در قلب‌های خود و سپس در قلب نسل‌های بعدی حک کردند و این‌گونه آرام گرفتند.

آن‌ها نه تنها خود او، بلکه سلوک و رفتار این رهبر را مشعلی بر مسیر جامعه قرار دادند.

مگر می‌شود شخصیتی برجسته را فراموش کرد؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000