تکههایی را که در این یادداشت «اعتماد» مرور میکنم، بازخوانی نزدیک به چهل سال از تجربههای زیستهی خودم و جامعهای است که در دل آن با چهرههای دخیل در این یادداشت زیستهام، کار کردهام و درگیر فراز و نشیبهای مبارزه و درگیری با آنها و اثرات سیاست و کارکردهای آنان بودهام. این فاصلهی دراز زمانی، فرصتی مغتنم فراهم میآورد تا بتوانم با ذهنی آرامتر و نگاهی که از گرمای لحظه فاصله گرفته، همهی تحولات، حوادث، چهرهها و کارنامههایشان را در قابی گستردهتر بازبینی کنم و از نو مورد داوری قرار دهم. در متن این بازاندیشی، مفهوم محوری برای من همچنان «اعتماد» است؛ مفهومی که از رهگذر آن میخواهم شیوهی شکلگیری و فرسایش روابط جمعیمان را بفهمم: اینکه این شیرازهی ناپیدا اما بنیادین، چگونه در دورههایی استحکام یافته و در دورههایی دیگر سست شده، چگونه گاه به بسط و پیوند انجامیده و گاه به قبض و گسست منجر شده و سرانجام چگونه جامعهی ما را در دو تصویر متمایز از یکدیگر آشکار ساخته است.
وضعیت کنونی جامعهی هزاره، اگر در یک چشمانداز کلان و با اندکی فاصله از داوریهای شتابزده دیده شود، نشانههای روشنی از بیاعتمادی عمیق و گسترده را در درون خود آشکار میسازد. این بیاعتمادی تنها به عرصهی سیاست محدود نمیماند، بلکه دامنهاش تا لایههای گوناگون حیات جمعی امتداد یافته است: از مناسبات اجتماعی و فرهنگی گرفته تا رفتارهای مدنی و شیوههای همگرایی و واگرایی نیروها. این وضعیت را میتوان در دشواری شکلگیری محورهای پایدار همبستگی، در ناپایداری تفاهمها و ائتلافها، در لرزانبودن مرجعیتهای جمعی و در آن شتابی مشاهده کرد که با آن، همراهیها به سوءظن و نزدیکیها به فاصله و انکار بدل میشوند.
میخواهم تأکید کنم که مقصودم از این سخن، سیاهنمایی یا نادیدهگرفتن ظرفیتهای بزرگ این جامعه نیست. باور دارم که جامعهی هزاره، با همهی زخمها، گسستها و تجربههای تلخی که از سر گذرانده، هنوز هم دارای ذخیرههای مهمی از آگاهی، حساسیت اجتماعی و میل به بازسازی است که میتواند بر آنها تکیه کند. اما واقعنگری ایجاب میکند که بپذیریم این سرمایهها، تا زمانی که زیر سقف اعتمادی نسبتاً پایدار و بازتولیدشونده به یکدیگر پیوند نخورند، به دشواری میتوانند در خدمت انسجامی ماندگار حول یک افق مشترک سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی قرار گیرند. از همینجاست که ضرورت بازگشت به ریشهها معنا پیدا میکند؛ یعنی باید از توصیفهای سطحی فراتر برویم و سرچشمههای این بیاعتمادی را در تجربههای زیسته و تاریخی جامعه، در نوع مناسبات آن با رهبران سیاسی، مذهبی و نخبگان مدنی و در حافظهی جمعیای جستوجو کنیم که در گذر زمان، فهم این جامعه را از قدرت، رهبری، همبستگی و سرنوشت مشترک شکل داده است.
* * *
در تاریخ تحولات سیاسی و مدنی جامعهی هزاره، مفهوم «اعتماد» از پیچیدگی و ظرافت ویژهای برخوردار است. این جامعه، هم به سبب قرنها سرکوب و ستم تاریخی، هم به دلیل تأکیدی که در پیشینههای فرهنگی و اخلاقی این جامعه بر صداقت و وفاداری نهاده شده و هم به خاطر بافتهای اجتماعی و قبیلهایِ که پیوند میان اعضای این جامعه را در بسیاری از عرصهها استوار نگه داشته، نمونههای برجستهای از اعتماد مذهبی، سیاسی و اجتماعی را در حافظهی جمعی خود پرورده و در قالب قصهها و روایتهای سینهبهسینه تا روزگار ما رسانده است. اما اعتماد، در مقیاس یک جامعه، تنها به معنای مناسبات اخلاقی میان چند فرد نیست؛ نام دیگری است برای توانایی آن جامعه در تشخیص ضرورت تاریخی خویش و ایستادن بر محور یک ارادهی جمعی که بتواند از دل پراکندگی و رقابتهای فرساینده عبور کند و در قالب یک جهت مشترک و قابل اتکا سامان یابد.
از همین منظر، تجربهی «وحدت» در بامیان و مناطق مرکزی، معنایی فراتر از یک ائتلاف تشکیلاتی میان چند گروه پیدا میکند. آن تجربه در اصل تلاشی بود برای گشودن یک «کاریدور بدیل» یا راهی تازه برای عبور از تشتت مزمن و دستیافتن به خطی روشنتر در دفاع از سرنوشت کلان سیاسی و اجتماعی جامعه.
وقتی تجربهی حزب وحدت را در پرتو پارادایم امپاورمنت و در چارچوب تئوری «Social Change 2.0» مرور میکردم، این معنا برایم بیشتر روشن شد تا این تجربه را برای جامعهی هزاره، تنها در حد یک ائتلاف سیاسی یا جابهجایی تشکیلاتی نبینم. این تجربه، در سطحی عمیقتر، بیشتر شبیه بیرونآمدن از یک «پیلهی مصئون» است که هر گروه، هر حلقه و هر سازمان، بر بنیاد اعتمادهای نخستین و مناسبات درونی خود ساخته بود و در درون آن به گونهای نسبی احساس آرامش میکرد. بیرونآمدن از این پیله طبعاً کاری ساده نبود. عبور از یک محدودهی آشنا را ناگزیر میساخت و مستلزم گذر از خطی از ترس، تردید و نااطمینانی بود که پشت سر گذاشتن آن، بدون ترک عادتهای مألوف، بدون شکستن بخشی از اعتمادهای پیشین و بدون فروریختن آن حصارهای کوچک اما سخت که هر گروه پیرامون خود تنیده بود، ممکن به نظر نمیرسید. از همینرو، «وحدت» را میتوان در معنای ژرفتر، تلاشی برای عبور از سطحی محدود و بسته از اعتماد و واردشدن به سطحی تازهتر، وسیعتر و تاریخیتر دانست؛ سطحی که نه بر محور مصئونیتهای جداگانهی هر حلقه، بلکه بر مدار یک ارادهی جمعی و یک افق مشترک سیاسی تعریف میشد.
در تصویری که حالا بعد از حدود چهل سال در برابر خود دارم، گروههای شامل در حزب وحدت را یکییکی در برابر چشمانم میبینم. این گروهها هرکدام، پیش از ورود به وحدت، برای خود قلمروی از اقتدار، حوزهای از نفوذ و به تعبیری، جزیرهای مستقل از اعتماد و مصئونیت ساخته بودند. بسیاری از آنان دهها و صدها فرد مسلح در اختیار داشتند، مناطقی را بلامنازع کنترل میکردند و در بیرون از کشور نیز دفتر، نمایندگی و جایگاهی برای خود ساخته بودند که برای شان نوعی احساس اعتبار و اطمینان به همراه میآورد. طبیعی بود که در چنین وضعی، قرارگرفتن زیر یک سقف تازه، هرچند از نظر تاریخی لازم و گریزناپذیر جلوه میکرد، در واقع، با ترس، تردید و مقاومت نیز همراه بود.
در روزها، ماهها و یکی دو سال نخست، هیجان و نگرانی را میشد در گروههایی که قرار بود زیر چتر «وحدت» پیوند یابند، بهوضوح دید. روشنترین نمونهی مخالفت صریح و علنی در موضعگیری «حرکت اسلامی» به رهبری شیخ آصف محسنی آشکار شد. در داخل افغانستان، قوماندانها و فرماندهان آن حزب پیمان وحدت را گردن گذاشتند؛ اما در بیرون، رهبری آن و بهطور مشخص خود شیخ آصف محسنی، از پذیرفتن آن خودداری کرد، پیوسته بر آن شرط گذاشت و سرانجام بهگونهای کامل رد کرد. همین شکاف بهروشنی نشان میداد که عبور از مرز اعتمادهای پیشین و تندادن به اعتماد تازهای که وحدت میطلبید، برای همه یکسان و هموار نبود.
نمونهی دیگر این صفگیری، در تقلای کریم خلیلی و داکتر طالب آشکار شد که موضوع اصلی در تأملهای این یادداشت من است. کریم خلیلی و داکتر طالب جمعی از کنشگران سازمان نصر را پیرامون خود گرد آوردند و در پشاور حلقهای به نام «نصر نوین» به راه انداختند. جالب است بدانیم که «حرکت اسلامی» و «نصر نوین» دوشادوش هم در دیدار و ملاقاتهایی که با مقامات پاکستانی، مخصوصاً در ملاقاتهایی که کریم خلیلی و شیخ آصف محسنی مشترکاً با جنرال بابر در حضورداشت جنرال حمید گل، رییس آی اس آی داشتند، بر موضع مخالف خود در برابر «وحدت» تأکید میکردند و هر دو به یک نسبت از تلاش برای جلوگیری از جاافتادن «وحدت» دم میزدند.
مخالفت «نصر نوین» در همراهی با «حرکت اسلامی» در برابر «حزب وحدت»، اگر تنها از زاویهی یک رقابت سیاسی دیده شود، معنای عمیقتر خود را از دست میدهد. من این تقابل را در آن مقطع حساس تاریخی، تقابل دو نگاه متفاوت در قالب دو «کاریدور بدیل» ارزیابی میکنم. در واقع، درست در همان هنگامی که در داخل افغانستان ضرورت وحدت آهستهآهسته به صورت یک نیاز تاریخی آشکار میشد، در بیرون از کشور حساسیتها و تقلاهایی شکل میگرفت که بهجای همراهی با این ضرورت، بیشتر به حفظ مجراهای مستقل معامله، سهمگیری و بهرهبرداری از فرصتهای کوتاهمدت میاندیشید. قصهی عبور از یک منطقهی «اعتماد» و واردشدن به منطقهای دیگر نیز در همین وادی پیچیدهتر و در عین حال معنادارتر میشود؛ زیرا این عبور تنها به معنای زیر یک نام گردآمدن نبود، بلکه به این معنا نیز بود که بخشی از اعتمادهای کوچک و محدود پیشین شکسته میشد تا امکان پیدایش سطحی وسیعتر از اعتماد جمعی فراهم آید. حساسیت مسأله نیز در همین جا قابل ملاحظه است.
مخالفت با وحدت، بهویژه در سیمای موضعگیری کریم خلیلی و داکتر طالب، برای من اهمیتی فراتر از یک اختلاف عادی دارد و فکر میکنم که آن را تنها در حد تفاوت دیدگاه سیاسی نمیتوان تقلیل داد. در ژرفای این اختلاف، از یکسو نوعی بیاعتمادی به ظرفیت تاریخی جامعه برای عبور از پراکندگی نهفته بود، و از سوی دیگر، اعتماد بیش از حد به بازیهای مقطعی قدرت، به مجراهای جداگانهی نفوذ، و به معاملههای روزمره و کوتاهمدت وجود داشت. به سخن دیگر، در حالی که منطق وحدت میخواست جامعه را از سطحی محدود از اعتمادهای درونگروهی به سطحی فراختر از اعتماد جمعی و تاریخی منتقل کند، منطق مخالفت با وحدت همچنان در حصار همان اعتمادهای خرد و محاسبات کوتاهبرد باقی مانده بود. این مخالفت، نه فقط مقاومت در برابر یک پروژهی سیاسی، بلکه ناتوانی در عبور از مرزهای کهنهی اعتماد و واردشدن به افق تازهتری از همبستگی و سرنوشت مشترک نیز محسوب میشود که در ورای آن ظرفیت نگاه و خرد سیاسی کریم خلیلی و داکتر طالب نیز به آزمون گرفته میشود.
قربانعلی عرفانی در کتاب «از کنگره تا کنگره» بخشی از فضای عام مخالفت با «وحدت» را در خاطرات خود از دیدار با رهبران شورای ائتلاف در ایران ثبت کرده است. او مینویسد که شبی در تهران، در منزل «یکی از برادران مسئول در شورای ائتلاف»، با «کمال جسارت و ناراحتی» به او گفته شد: «… شما با آوردن اتحاد مسخره کردید…». در جای دیگر، از قول یکی دیگر از مسئولان همان شورا نقل میکند که «طرح اتحاد» را طرحی «انحرافی» و حتی «استعماری» میدانست و با لحنی آمیخته به سوءظن میگفت که «چون شورای ائتلاف اسم و رسمی پیدا کرده و دنیا روی آن حساب میکند، اکنون استعمار با تغییر روش و تاکتیک، طرح اتحاد را پیش کشیده است تا افکار عمومی را از مسیر اصلی منحرف سازد». این جملات، هرچند در ظاهر واکنشی سیاسی به یک روند تازه بودند، در عمق خود از ذهنیتی حکایت داشتند که هنوز از حصار بدبینیهای فرسوده، انحصارطلبیهای تشکیلاتی و سوءظن نسبت به هر تحول مستقل و درونزا بیرون نیامده بود.
عرفانی بهصراحت روشن نمیسازد که گویندهی این سخنان کریم خلیلی بوده یا کسی دیگر از اعضای شورای ائتلاف؛ اما از لحن روایت و ترتیب اشارهها، چنین برمیآید که دستکم یکی از این واکنشها به او بازمیگشته است. خلیلی در آن زمان سخنگویی شورای ائتلاف را بر عهده داشت و از همین جایگاه در جلسات بینالمللی نیز شرکت میکرد. زمان این سخنان به احتمال زیاد به اواخر سال ۱۳۶۷ و اوایل ۱۳۶۸ اشاره دارد که مقارن ورود عرفانی به ایران برای رساندن خبر «اتحاد» به شورای ائتلاف و مقامات جمهوری اسلامی ایران بود. این مقطع از نظر تاریخی معنادار است؛ زیرا نشان میدهد که درست در هنگامی که در داخل افغانستان، بهویژه در بامیان، زمینههای وحدت بر بستر نیازهای واقعی جامعه در حال شکلگیری بود، در بیرون از کشور برخی از رهبران نهتنها با این ضرورت همآوا نمیشدند، بلکه آن را با زبان تحقیر، بدگمانی و اتهام پاسخ میگفتند.
* * *
همزمان با واکنشهای اعضای شورای ائتلاف در ایران، سفر خلیلی به قاهره و ادامهی آن در پاکستان نیز به فضای مخالفت با «وحدت» معنای تازهتری بخشید و نشانههای صفبندیهای مخالف با حزب وحدت را در بیرون از کشور برجستهتر ساخت. در آن روزها گفته میشد که او در جریان این سفر، افزون بر تماس با مقامات پاکستانی و فراهمکردن زمینهی سفر به پاکستان و ارتباط با سازمان استخبارات آن کشور، با مأمورانی از رژیم کابل نیز تماسهایی برقرار کرده بود. تلقی غالب در فضای سیاسی آن زمان این بود که خلیلی از قاهره مستقیم به پاکستان رفته و در آنجا، به همراهی داکتر طالب، باب تماسهای مستقیم خود را با مقامات حکومت پاکستان، سفارت عربستان سعودی و قنسولگری ایالات متحده در پشاور گشوده است. در آن زمان برخیها میگفتند که خلیلی نخست از قاهره به ایران برگشته و سفرش به پاکستان نیز در هماهنگی با مقامات ایرانی صورت گرفته است. اما آنچه در ذهن و زبان بیشتر کنشگران سیاسی آن روزگار میچرخید، این بود که او بدون مشورت با ایران، مستقیم از قاهره به پاکستان رفته و از همانجا رابطهی مستقل خود را با مقامات آن کشور و با آیاسآی و استخبارات عربستان و ایالات متحده آغاز کرده است.
در ظاهر، سفر خلیلی به پاکستان میتوانست یکی از تحرکات معمول سیاسی در فضای پیچیدهی آن روزگار تلقی شود؛ اما با کارها و اقداماتی که وی در همراهی با داکتر طالب انجام داد، برای روند وحدت معنای عمیق و گستردهای داشت. زیرا در همان هنگامی که در داخل افغانستان اعتماد به امکان همگرایی هنوز در نخستین و شکنندهترین مراحل تکوین خود قرار داشت، هر مجرای جداگانهای که در بیرون از کشور برای تماس و معاملهی مستقل گشوده میشد، خواهناخواه بر آن فضای تازهپا سایه میافکند. در چنین وضعی، مسأله فقط یک رفتوآمد سیاسی نبود؛ پای این پرسش بنیادین نیز به میان میآمد که در پشت چهرهها و موضعگیریها، کدام نیت پایدارتر است و کدام صف، در لحظههای سرنوشتساز، خود را آشکارتر نشان خواهد داد.
شاید به همین دلیل بود که سیمای خلیلی، از همان سالها، در ذهن بخشی از کنشگران سیاسی، سیمایی چندلایه و پر از ابهام جلوه کرد. او برای برخی از افراد چهرهای باهوش و سنجیده به نظر میرسید که میکوشید در میان پیچیدگیهای سیاست، همهی راههای ممکن را برای خود باز نگه دارد. اما همین خصلت، در نگاه برخی دیگر، تشخیص نیت و صف واقعی او را دشوار میساخت. در لحظههایی که جامعه بیش از هر چیز به صراحت و ایستادن بر یک خط روشن نیاز داشت، رفتارهای مبهم و چندپهلوی خلیلی، خواه درست فهمیده میشد یا نه، این تصور را نیز تقویت میکرد که با شخصیتی روبهرو اند که لایههای درونیاش بهآسانی گشوده نمیشود و در بزنگاههای بحرانی، نمیتوان با اطمینان دانست که تا کجا بر یک موضع ایستاده و از کجا به بعد، راههای دیگر را نیز در محاسبهی خود داخل میکند.
این ابهام در آن زمان هنوز به صورت داوریهای روشن درنیامده بود و بیشتر به صورت حسّی پراکنده یا پرسشی فروخورده در ذهن و زبان اهل سیاست حضور داشت؛ اما همین اندازه نیز برای جامعهای که وحدت را در مقام عبور از پراکندگی تجربه میکرد، از اهمیت زیادی برخوردار بود. زیرا اعتماد، بهویژه در لحظههای بنیادگذار، فقط با برنامه و تدبیر ساخته نمیشود؛ به صداقت قابل لمس، به شفافیت رفتاری، و به آن نوع ایستادگی نیز نیاز دارد که راه تردید را تا حد ممکن بر ذهن جمعی ببندد. به همین خاطر بود که سفر خلیلی به قاهره و رفتن او به پاکستان تنها یک رخداد گذرا در حاشیهی ماجرای وحدت تلقی نمیشد؛ بلکه، در سطحی عمیقتر، یکی از همان نقطههایی بود که هم بر فضای اعتماد شکنندهی وحدت سایه میافکند و هم نخستین رگههای تصویری را از خلیلی در حافظهی سیاسی جامعه برجای میگذاشت که بعدها، در پرتو تجربههای بزرگتر، معنای روشنتر و سنگینتری پیدا کرد و رفته رفته او را به جعبهای سیاه و رازآلود در سیاست جامعهی هزاره تبدیل نمود.
* * *
سوگیری آقای خلیلی در همدستی با داکتر طالب برای ایجاد «نصر نوین» به زودی از حد یک موضعگیری لفظی یا نارضایتی تشکیلاتی فراتر رفت و صورت یک خط سیاسی مشخص به خود گرفت. این دو شخص، در تبانی با هم توانستند باب معاملهی مستقل خود را با پاکستان و آیاسآی باز کنند، به امکانات نقدی و تشکیلاتی قابل توجهی دست یابند، و در برابر روند وحدت، برای خود موقعیتی جداگانه و قابل اتکا بسازند. «نصر نوین» اسم مستعار یا واضح همین حرکت این دو شخص بود که مقر آن را پشاور و زیر چشم مقامات پاکستان، استخبارات عربستان و ایالات متحدهی امریکا انتخاب کرده بودند.
درست در همان حال که در بامیان، وحدت به مثابهی یک «کاریدور بدیل» برای عبور از پراکندگی تاریخی جامعه در حال گشودهشدن بود، «نصر نوین» نیز به عنوان پایگاه تبارز مخالفت خلیلی و داکتر طالب، «مجرای بدیل»ی بود که از آن برای دستیابی به امتیاز، پول و نفوذ سیاسی استفاده میکردند. منظورم از اینکه میگویم صفگیری «نصر نوین» از سطح یک اختلاف معمول سیاسی فراتر رفته و به آن معنایی عمیقتر میبخشید، همین است؛ زیرا پس از این، سخن فقط بر سر تفاوت دیدگاه نبود، بلکه دو جهت متفاوت را در مواجهه با سرنوشت سیاسی جامعه نشان میداد که یکی میکوشید راهی برای عبور جمعی از تشتت تاریخی بگشاید و دیگری، آگاهانه یا ناآگاهانه، راهی را تقویت میکرد که در آن، امکانهای جداگانهی قدرت و معامله بر ضرورت انسجام جمعی پیشی میگرفت.
اکنون که پس از نزدیک به چهل سال به آن نقطه از تاریخ درنگ میکنم، نقش این جریان را در سرنوشت وحدت روشنتر میبینم. «نصر نوین» در نگاه من، تنها نام یک حلقه یا نشانهی یک نارضایتی ساده نیست؛ بلکه یکی از مجراهایی است که در برابر شکلگیری یک اعتماد تازه و شکننده قرار گرفته بود. این جریان، همپا با مخالفت حرکت اسلامی به رهبری شیخ آصف محسنی، بر فضای نوپا و حساس وحدت سایه میافکند و روند شکلگیری یک افق مشترک را با اخلال و آسیب روبهرو میساخت.
در چنین وضعی، «نصر نوین»، در برابر «کاریدور بدیل»ی که میخواست جامعه را به سوی همگرایی سوق دهد، مجرای دیگری باز میکرد که نیروها و چهرههایی را به سوی محاسبههای کوتاهمدت، روابط پشتپرده، و امکانهای جداگانهی قدرت میکشاند. ماجرای «نصر نوین» در قصهی اعتماد، به همین دلیل، اهمیتی فراتر از یک انشعاب سیاسی پیدا میکند و ایجاب میکند که آن را در شمار گرههایی بدانیم که وقتی جامعهی هزاره در آستانهی عبور به سطح تازهای از اعتماد جمعی قرار داشت، به صورت همزمان با نیروهایی نیز روبهرو بود که این عبور را دشوارتر، پرهزینهتر و آسیبپذیرتر میساختند.
* * *
تعبیر «نصر نوین»، در سالهای ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹، آرام آرام بر سر زبانها افتاد و تا سال ۱۳۷۰، یعنی زمان برگزاری کنگرهی حزب وحدت، به عنوان نام و نشانهی یک صفبندی مخالف وحدت باقی ماند. روشن نیست که خود خلیلی و داکتر طالب این عنوان را از آغاز بهصورت رسمی و علنی به کار میبردند یا نه. سند مکتوبی نیز وجود ندارد که در آن بهصراحت از زندهنگهداشتن نام و خط سازمان نصر در قالبی نو سخن گفته شده باشد؛ اما دقیقاً از همان زمانی که پای خلیلی به پاکستان باز شد و او خود را در برابر مقامات آن کشور، و بهویژه جنرال حمید گل و جنرال بابر و دیگر چهرههای آیاسآی، در مقام مخالف حزب وحدت معرفی کرد، تعبیر «نصر نوین» در میان فعالان و محافل سیاسی رواج یافت. از اینرو، «نصر نوین» بیش از آنکه نام یک تشکل رسمی باشد، نام یک ذهنیت، یک گرایش و یک جهتگیری سیاسی بود که آرامآرام چهرهی روشنتری به خود میگرفت.
در خزان ۱۳۶۹، استاد حکیمی نامهای از خلیلی دریافت کرد. من خود آن نامه را ندیدم؛ اما آنچه استاد حکیمی، پیش از سفر خزانیام به پشاور، با من در میان گذاشت، به اندازهی کافی روشن بود تا بفهمم که خلیلی در پاکستان سرگرم چه نوع تلاشی است. او، با استدلالهایی که ظاهراً برای خود موجه مینمود، استاد حکیمی را تشویق کرده بود که با او همراه شود و در برابر حزب وحدت، که آن را طرحی خام و ویرانگر میخوانْد، از سازمان نصر حمایت کند؛ سازمانی که به تعبیر او «جاافتاده، منضبط، و دارای خط و آرمانی روشن» بود. از خلال سخنان استاد حکیمی برمیآمد که خلیلی به امکاناتی که در پاکستان به دست آورده بود دلگرم شده و بر همان پشتوانه، خود را در موقعیتی میدید که بتواند در برابر حزب وحدت صفآرایی کند.
تعبیر «شرکت سهامی» را نیز، آنگونه که استاد حکیمی نقل میکرد، خود خلیلی در بارهی حزب وحدت به کار برده بود. این تعبیر بهخوبی نوع نگاه او را بازتاب میداد: وحدت، از منظر او، نه یک ضرورت تاریخی برای برونرفت جامعه از پراکندگی، بلکه نوعی تقسیم ناموزون سهم و حیثیت میان گروههای نامتجانس تلقی میشد. از همین زاویه بود که او بیش از هر چیز بر این نکته انگشت میگذاشت که سازمان نصر در حزب وحدت مورد ظلم و بیمهری قرار گرفته است و گروههای دیگر، حتی اعضای ردههای سوم و چهارمشان را نیز به شورای عالی نظارت، شورای مرکزی و دفاتر حزب فرستادهاند، اما سازمان نصر، با همهی پیشینه و وزنی که برای خود قایل است، نتوانسته جایگاه شایستهای در درون وحدت به دست آورد. این استدلال، در ظاهر رنگ دفاع از حق یک سازمان را داشت؛ اما در باطن، بیشتر در خدمت تقویت احساس محرومیت و رنجش در میان نیروهای نزدیک به نصر بود تا آنان را به سوی مجرایی دیگر از قدرت سوق دهد.
خلیلی، علاوه بر استاد حکیمی، نامهای برای آیتالله صادقی پروانی نوشته و او را نیز با همین استدلال به همراهی خود دعوت کرده بود. آیتالله صادقی پروانی مامای خلیلی بود و در درون سازمان نصر – و بعدها در حزب وحدت – معروف بود که از خلیلی به هر مناسبتی پول میگیرد تا به نفع او موضعگیری کند. تلاش ویرانگر و خطرناک دیگر خلیلی، دعوت او از آیتالله محقق کابلی بود که از ایران به پشاور بیاید تا به عنوان مرجع مذهبی شیعه در کنار او باشد و حرکت او را تقویت کند. محقق کابلی، از لحاظ سازمانی، به پاسداران جهاد نزدیکی داشت و خلیلی با کشاندن او در واقع میخواست بزرگترین وزنهی دیگر را نیز از «وحدت» به سوی خود بکشاند. پسر ارشد محقق کابلی، به نمایندگی از او، شش ماه در پشاور به سر برد تا زمینهی آمدن او را فراهم کند و تنها زمانی که خلیلی گلیم «نصر نوین» را جمع کرد، او هم از پشاور به ایران برگشت.
همزمان با این تلاشها، خلیلی و داکتر طالب، فرصتی ایجاد کرده بودند که جمع کثیری از قوماندانها و مسئولان ردههای مختلف سازمان نصر از مناطق مختلف به پشاور سرازیر شوند و برای همهی آنها دفتر و خوابگاههای جداگانه گرفته بودند. برای خلیلی و داکتر طالب مهم نبود که این همه افراد با آنها موافقت داشتند یا نه. مهم این بود که پشاور به مرکز تجمع و حضور آنها تبدیل شده بود و همه از پول و امکانات خلیلی و داکتر طالب تغذیه میکردند و سیاهی لشکر آنها محسوب میشدند. این در حالی بود که حرکت اسلامی نیز برای خود بازار گرمی داشت که صدای «وحدت» را خفه میکرد و «شورای ائتلاف» در ایران نیز با قدرت تمام در برابر «وحدت» سینه سپر کرده بود و مقامات جمهوری اسلامی ایران را نیز به حمایت خود کشانده بود.
آنچه که به عنوان پشتوانهی استدلال و نفوذ خلیلی و داکتر طالب نقش ایفا میکرد، امکانات و منابع سرشار پول و حمایتی بود که گفته میشد هر دوی آنها در پاکستان به دست آورده بودند. در آن روزها، از بکسهای پر از دالر و کلدار سخن گفته میشد که گویا جنرال حمید گل در هر دیدار به خلیلی تحویل میداد. در هر جا از سفرهای روزانه و شبانهی خلیلی به اسلامآباد سخن میرفت؛ و از خزینههایی یاد میشد که حاجی نبی خلیلی و یکی دو تن دیگر از بستگان خانوادگی او مسئول دریافت و نگهداری و حمل و نقل آن بودند. در کنار اینها، از کانالهای جداگانهای نیز نام برده میشد که داکتر طالب برای خود باز کرده و گویا مستقل از آقای خلیلی مدیریت میکرد. رابطهی خلیلی با ترکی الفیصل، رییس استخبارات عربستان سعودی و چکهای پنجاههزار دالری که در هر نوبت از او به جیب حاجی نبی خلیلی فرو میرفت تا به حساب خلیلی واریز شود، رابطهی ویژهی داکتر طالب با قنسولگری ایالات متحدهی امریکا و پولهایی که از این منبع برای خدمات خود دریافت میکرد، از هر زبانی و به هر شکلی روایت میشد که راست و دروغ و کموکیف دقیق همهی آنها، در آن فضای آکنده از رقابت، شایعه و زدوبندهای پنهان، قابل تشخیص نبود؛ اما نفس رواج و تکرار این روایتها در همراهی با ریختوپاشهایی که توسط خلیلی و داکتر طالب در بازار پشاور صورت میگرفت، نشان میداد که رابطهی آنان با مقامات پاکستانی و سعودی و امریکایی از حد یک تماس عادی فراتر رفته و به بخشی از هویت سیاسی در حال تکوین یک صفبندی بدل شده بود.
خلیلی و داکتر طالب از تمام پشتوانهای که در دو سوی خط خلق کرده بودند، به عنوان مهمترین ابزارهای نفوذ خود استفاده میکردند. در میان نیروهای متعلق به سازمان نصر احساسی از یک وزن و اقتدار مستقل ایجاد میکردند و برای مقامات پاکستانی، موقعیت و اعتبار ویژهی خود را برجسته جلوه میدادند. امکاناتی که این دو شخص به دست آورده بودند، در آن فضای آشفته و نیازمند، برای بسیاری از افراد چشمگیر و وسوسهانگیز بود. آنان با دست و دلی باز خرج میکردند، دفتر و خوابگاه میگرفتند، برای افراد مورد نظر خود پول و تشویقیه میدادند، و میکوشیدند از همین رهگذر این تصور را جا بیندازند که بیرون از روند وحدت نیز میتوان، بر محور رابطه، پول و پیوندهای جداگانه، راهی برای قدرت و حضور سیاسی گشود. به همین گونه بود که «نصر نوین» آرامآرام از یک نام یا حلقهی محدود فراتر میرفت و به صورت یک پایگاه واقعی برای صفگیری در برابر «وحدت» درمیآمد.
وقتی اکنون، پس از نزدیک به چهل سال، به آن نقطه از تاریخ برمیگردم، تصویر «نصر نوین» را از این زاویه نیز برجسته میبینم که این جریان، در لحظهای که جامعهی هزاره با دشواری میکوشید از پراکندگی تاریخی خود عبور کند، مجرایی دیگر را در برابر آن میگشود: مجرایی که بر احساس محرومیت، روابط پشتپرده، پول و محاسبههای کوتاهمدت تکیه داشت. به همین دلیل است که میگویم «نصر نوین» صرفاً در حد یک انشعاب سیاسی تقلیل نمییابد؛ بلکه این پدیده، در بطن خود، یکی از گرههای مهم در قصهی اعتماد بود؛ یکی از همان نقطههایی که در آن، جامعه در آستانهی ساختن یک افق مشترک قرار داشت، اما همزمان با نیروهایی نیز روبهرو بود که این افق را دوباره به سوی حلقههای کوچکتر مصئونیت، امتیاز و منفعت شخصی و گروهی میکشاندند.
* * *
در تقابل «حزب وحدت» و «نصر نوین»، نقطهی افتراق دو نوع نگاه به صورتی روشن ملاحظه میشد؛ دو نگاهی که بعدها نیز در سیمای چهرههای محوری هر دو خط برجستهتر شد. در یک سمت، مزاری بود و در سمتی دیگر، خلیلی و داکتر طالب. توجه و دقت به این تقابل خیلی آموزنده و الهامبخش است. مزاری در محور یک عدهی دیگر از همراهان خود در داخل کشور، میکوشیدند از دل تجربههای تلخ جنگ و شکستهای پیدرپی، در قالب «حزب وحدت» سقفی مشترک بسازند تا جامعهی هزاره بتواند برای نخستینبار با صدایی نسبتاً واحد از خود و از جایگاه خود در معادلات افغانستان دفاع کند. اما خلیلی و داکتر طالب، در بیرون از کشور، در کنار شیخ آصف محسنی و برخی از رهبران شورای ائتلاف، هنوز وحدت را بیشتر از زاویهی «از دسترفتن سهم»، «محوشدن اعتبار یک سازمان» و «بستهشدن مجراهای جداگانهی معامله» میدیدند. این نگاه در ظاهر ممکن بود رنگی از واقعبینی داشته باشد؛ اما در باطن، بیش از آنکه به افق بلند جامعه نظر داشته باشد، به منافع کوتاهمدت و امکانات مقطعی چشم دوخته بود. همینجا بود که مسأله از سطح یک اختلاف سیاسی فراتر میرفت و به میدان «اعتماد» وارد میشد: اینکه در یک بزنگاه تاریخی، اعتماد به کدام افق باید مبنا قرار گیرد؛ اعتماد به تشکل محدود خود و منابعی که تازه به دست آمده، یا اعتماد به ضرورتی بزرگتر که جامعه را به سوی وحدت فرا میخوانْد.
سید عباس حکیمی، با آنکه از تقوا، انضباط شخصیتی و برخی توانمندیهای مزاری نیز با دید مثبت یاد میکرد، نشان میداد که در صفبندیهای درونتشکیلاتی سازمان نصر، به خلیلی و داکتر طالب و شفق نزدیکتر است تا به مزاری. حتی در کنگرهی حزب وحدت، سید عباس حکیمی از کسانی بود که تلاش میکرد خلیلی را به جای مزاری به عنوان دبیر کل حزب وحدت معرفی کند و برایش رأی بگیرد. همین نکته بخشی از پیچیدگی آن روزگار را آشکار میساخت: اختلاف فقط بر سر آدمها نبود؛ بر سر نوع نگاه به آیندهی جامعه بود. یکی میخواست از دل پراکندگی یک افق مشترک بسازد، و دیگری هنوز در محدودهی وزن و جایگاه تشکیلات خود و مجراهای جداگانهی نفوذ میاندیشید.
در فاصلهی خزان ۱۳۶۸ تا سالهای ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰، سفرهایی که به پشاور داشتم، در هر نوبت این شهر را با چهرهای متفاوتتر از پیش در برابر چشمانم میدیدم. حزب وحدت تا سال ۱۳۷۰ هنوز دفتر رسمی خود را در این شهر نگشوده بود. مزاری و هیأت همراهش که در زمستان ۱۳۶۸، پس از سیوپنج روز سفر دشوار در میان برف و سرما، از مسیر هزارهجات به پاکستان رسیده و از آنجا راهی ایران شده بودند، در توقف کوتاه خود در پشاور تنها توانسته بودند پیام وحدت را به گوش شماری از کنشگران سیاسی برسانند. از این رو، در سطح عمومیتر، حزب وحدت هنوز حضور محسوس و نهادینهای در پشاور نداشت و به صورت یک واقعیت جاافتاده و اثرگذار شناخته نمیشد.
در مقابل، بازار سیاسی و تبلیغاتی پشاور از هر سو داغ و پرهیاهو بود. از یکسو، تبلیغات شورای نظار و جمعیت اسلامی در میان کسانی که تازه از کابل آمده بودند، رونقی چشمگیر داشت؛ و از سوی دیگر، فضای غالب همچنان در اختیار حزب اسلامی و مبلغان پشتون بود. نشریهی «شهادت»، ارگان حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، با زبان تند و پرخاشگر خود در بازار تبلیغات پشاور دست همه را بسته و کام همه را تلخ کرده بود. پس از کودتای ناکام شهنواز تنی در شانزدهم حوت ۱۳۶۸، که حکمتیار نیز در آن سهم مستقیم داشت و خود تنی پس از ناکامی به پاکستان پناه برد، معادلهی جهاد بیش از پیش از شکاف سادهی «اسلام و کفر» فاصله گرفته و به سوی شکافهای قومی، زبانی و هویتی کشیده شده بود. در چنین فضایی، پاکستان و آیاسآی نیز طبعاً میکوشیدند برای هر بخش از این میدان، شریکان و مهرههای مطلوب خود را بیابند و صفبندیها را به سود محاسبات خویش جهت دهند.
در کنار اینها، هفتهنامهی «کوثر» نیز که امین فروتن منتشر میکرد، با زبان، شکل، دیزاین و تنظیم مطالب خود بر بازار مطبوعاتی پشاور تأثیر آشکاری گذاشته بود. این نشریه که گفته میشد از سوی ایرانیها تمویل میشود، تا نیمههای سال ۱۳۷۰، یعنی تا زمانی که امین فروتن در پشاور مورد سوءقصد قرار گرفت، به نشرات خود ادامه داد و سرانجام از چاپ بازماند.
اما آنچه برای من، بیش از هر چیز دیگر، معنای خاصتری داشت، فضای درونی پشاور در میان نیروهای وابسته به سازمان نصر و شعباتی بود که در زیر چتر «نصر نوین» یکی پس از دیگری سر برمیآوردند. در فاصلهی سالهای ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰، در کنار دفتر مرکزی سازمان نصر، دفاتر، مهمانخانهها، پاتوقها و مراکز گوناگونی به نام شورای نظامی این ولایت و آن ولایت، این منطقه و آن منطقه، یا به نام قوماندانها و شخصیتهای مختلف، و نیز یکی دو مرکز فرهنگی در حیاتآباد و برخی نقاط دیگر پشاور کرایه شده بود. مجموعهی اینها، در نظر من، نمونههای آشکاری از یک روند متکی بر معامله، امکانات و پول را به نمایش میگذاشت؛ روندی که نه با وضعیت جبهات در داخل سازگار مینمود و نه با آن فقر و تقوای جهادیای که در سازمان نصر، دستکم در تجربههای پیشین ما، امری آشنا و معمول بود.
من، هم در خود این فضاها و هم در گفتوگوهایی که با فرماندهان و چهرههای سازمان نصر از ردهها و مناطق مختلف داشتم، نوعی تناقض، ناهمگونی، بهت و سرگیجی را بهوضوح احساس میکردم. پشاور در فاصلهی دو سال ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰، در چشم من، شهری بود آکنده از ازدحام مجاهدین و مسئولین سازمان نصر از مناطق گوناگون؛ همراه با عدهای از تازهرسیدگان کابل و شماری از زندانیانی که پس از آزادی به این شهر آمده بودند. این همه، فضایی شلوغ، آشفته و غیرعادی پدید آورده بود که با تصویرهای پیشین من از حضور و فعالیتهای سازمان نصر تفاوتی چشمگیر داشت. قوماندانهای بسیاری، یا در مسیر رفتوآمد به ایران و یا برای اقامت در پشاور، به این شهر میرسیدند. عبدالحکیم میثم و ضابط احمد از قرهباغ، بهرامی از جاغوری، سید حسن صالحی از جغتو، قرین از درهصوف، حاجی عبدال از بهسود، انجنیر خالد از پایگاه سید جمالالدین قیاق، و نیز چهرههایی چون انجنیر صدر، انجنیر عارف ظفیر، علی شهیر، ستار فروتن، حاجی آذر، حاجی بشیر و رحیمی مسئولان دفتر کویته، وحدت رضایی، رحیمی ترکمنی، حاجی عباس دلجو، پهلوان ابوذر و بسیاری دیگر، حضور کادرهای نصر را در پشاور بهگونهای کمسابقه افزایش داده بودند و بهنحوی از انحا، سیاهیلشکر «نصر نوین» را پررنگتر میساختند. در کنار اینان، دهها تن از مجاهدین و سرگروپهایی که هرکدام در منطقهی تحت کنترل خود برای خویش موقعیت و اعتباری داشتند، با توقعات و ادعاهای بزرگ در دفاتر و خوابگاهها گرد آمده بودند. شبها، در اتاقها، فضاهایی شکل میگرفت که در برخی موارد تا سرحدی ترسناک و آزاردهنده پیش میرفت.
در جریان همین دیدارها بود که با میثم، قرین و سید حسن صالحی مجال گفتوگوهای مفصلتری پیدا کردم. قرین حالوهوای جوانمردان شمالی را داشت و از فضای دفتر، سخت دلزده و آشفته به نظر میرسید؛ از برخورد داکتر طالب و خلیلی نیز فوقالعاده ناراحت بود. میثم، به همان اندازه، همهچیز را در تعارض با آرمانها و تصوراتی میدید که عمر خود را به پای آنها گذاشته بود. او از برخورد سبکسرانهی داکتر طالب بهشدت آزرده بود و چند بار نیز با او رویاروییهای تندی پیدا کرده بود که از همهی آنها خاطرههای تلخ و دردناکی در ذهن داشت. سید حسن صالحی اما از همه آرامتر و محافظهکارتر بود. بیشتر میکوشید همهچیز را در درون خود نگه دارد و به اصطلاح، راز سازمان را برای کسی برملا نکند.
حاجی عبدال، که برای خود دفتر و دیوان جداگانهای داشت و گهگاه به دفتر سازمان نصر سر میزد، تقریباً خاموششدنی نبود. از زمین و زمان طلبکار مینمود و هرچه بر زبانش میآمد، بیپروا بر زبان میراند. قاسم شفق نیز، ظاهراً به نمایندگی از برادرش شفق بهسودی، سالها بود که زیر چتر حزب اسلامی در صدر پشاور دفتر و بارگاه خود را داشت و از آن حزب امکانات میگرفت، بیآنکه با دیگر ارکان سازمان نصر حساب و کتاب روشنی داشته باشد. از زمانی که بحث «نصر نوین» بالا گرفت، او نیز به یکی از منتقدان داغ حزب وحدت بدل شد؛ آرم و نشان سازمان نصر را همهجا پخش میکرد و برای عدهای نیز در دفتر خود اقامت فراهم آورده بود. با این همه، بسیاری از اعضای سازمان نصر از اینکه او زیر حمایت حزب اسلامی زندگی میکرد، ناراضی بودند و همین را برای خود شفق بهسودی نیز کسر شأن و نقطهضعفی سنگین میدانستند.
در دفتر سازمان نصر گفته میشد که خلیلی و داکتر طالب، هر کس را به اندازهی هراسی که میتوانست برای آنان بیافریند، تطمیع میکردند و میکوشیدند به هر شیوهای خاموش نگه دارند. برخی شاید با این منطق کنار میآمدند و در چارچوب همان بدهبستانها آرام میگرفتند؛ اما برخی دیگر، بهسادگی، اهل چنین تعاملهایی نبودند و تن به این نوع مهارشدن نمیدادند. به نظر میرسید میثم یکی از همین افراد بود که تا واپسین روزهای اقامتش در پشاور، نه برای خود مجال آرامش گذاشت و نه به خلیلی و داکتر طالب اجازه داد با اعصاب آسوده روزگار بگذرانند.
برای من، این صحنهها فقط نشانهی اختلاف میان چند فرد یا برخورد چند سلیقهی شخصی نبود. در پشت این رفتارها، نوعی ناهمخوانی عمیقتر دیده میشد: ناهمخوانی میان اخلاق و روحیهای که بخشهایی از بدنهی جهادی با آن به میدان آمده بودند، و سبکی از سیاستورزی که در پشاور، زیر سایهی امکانات، معامله و محاسبههای تازه، آرامآرام صورت دیگری به خود میگرفت.
شبکهی دفترها، خوابگاهها، بودجهها و تمویلهای خلیلی و داکتر طالب، فقط مجموعهای از امکانات اداری نبود. در فضای آن روزگار، اینها سرمایهی سیاسی به شمار میرفتند. دفتر، موتر، نان، بودجه، خوابگاه و رفتوآمد قوماندانها، همه در خدمت ساختن «وزن» و نمایش اقتدار یا به تعبیر عامیانه و شناختهشدهی محمد محقق که بعدها در برابر خلیلی به کار برد، نشانهی «کش و فش» بود. از همینرو، مخالفت با حزب وحدت نیز برای خلیلی و داکتر طالب فقط یک موضع سیاسی ساده تلقی نمیشد؛ بلکه امکانی برای دسترسی به پول و امکانات، و برای ساختن نوعی اقتدار مستقل در پشاور و پاکستان بود. دقیقاً از همینجا است که روح معاملهگرانهی این خط سیاسی روشنتر رخ مینماید: جامعه در داخل به وحدت نیاز داشت، اما اینان در بیرون از کشور به کانالهایی چشم دوخته بودند که از رهگذر آن میکوشیدند با پاکستان و آیاسآی و استخبارات عربستان و امریکا وارد بدهبستان شوند و از آن نفع ببرند.
جالب اینجاست که بعدها روشن شد خلیلی و داکتر طالب، همزمان با گشودن باب سیاست و تعاملهای خود با پاکستان و آیاسآی و عربستان و امریکا، در زمستان ۱۳۶۸ نمایندهی خود، جواد وقار، را نیز از مسیر پاکستان و هند به کابل فرستاده بودند تا با سلطانعلی کشتمند دیدار کند. وقار هر دستاوردی را که از این سفر به همراه داشت، تنها با همین دو نفر در میان گذاشت و از محتوای دقیق آن، دیگران آگاهی روشنی نیافتند. خود وقار نیز بعدها، بهویژه پس از سقوط مقاومت غرب کابل، به یکی از منتقدان تند و بیپروای خلیلی بدل شد. او با زبانی آتشین بر وابستگیهای خلیلی به حکمتیار، حزب اسلامی و سیاستهای پشتونگرایانهی او میتاخت و حتی کشتهشدن مزاری را آشکارا «وجهالمصالحه»ی قدرت و اقتدار خلیلی در رهبری حزب وحدت میدانست؛ قصههایی که شرح مفصلتر آنها را در یادداشتهای مربوط به آن خواهم آورد.
***
تلاش خلیلی و داکتر طالب برای جاانداختن «نصر نوین» در برابر حرکتی که مزاری برای پیشبردن داعیهی «وحدت» در دست داشت، در نهایت به جایی نرسید و به شکست انجامید. علت اصلی این ناکامی آن بود که مزاری در ایران، با صلابت و پیگیری کمنظیر، مأموریت خود را در ادغام دفاتر احزاب منحلشده و تبدیل همهی آنها به دفاتر «حزب وحدت» با موفقیت عملی ساخت. در نتیجهی همین روند، شورای ائتلاف عملاً در ایران فروپاشید و حمایت گستردهی مهاجرین هزاره از داعیهی وحدت نیز فضای مانور را از مخالفان آن گرفت. هنگامی که شورای ائتلاف در ایران از هم گسست و حزب وحدت توانست پایگاه اصلی مشروعیت برونمرزی گروههای شیعه و هزاره را به تصرف خود درآورد، تلاشهای خلیلی و داکتر طالب برای احیای «نصر نوین» نیز بیحاصل ماند و از نفس افتاد.
در کنار این تحول، رهبران حزب وحدت با جدیت و پیگیری، طرح برگزاری کنگرهی سراسری حزب را نیز پیش بردند و آن را در ماه سنبلهی سال ۱۳۷۰ در بامیان برگزار کردند. در این کنگره، با آنکه مزاری در راه بازگشت از ایران، در دشتهای فراه و نیمروز ناپدید شده بود و هیچ آگاهی روشنی از سرنوشت او وجود نداشت، کنگره در غیاب او برگزار شد و او را به عنوان رئیس شورای مرکزی، یا دبیرکل حزب، برگزید. همین دو تحول، یعنی فروپاشی شورای ائتلاف در ایران و استقرار رهبری مزاری در کنگرهی بامیان، خلیلی را ناگزیر کرد که از همهی طرحهای خود در «نصر نوین» دست بشوید، همراهانش را در آن مسیر نیمهتمام رها کند، و با وساطت سید عباس حکیمی و آیتالله صادقی پروانی به بامیان برود و با گرفتن مسئولیت شورای نمایندگی پاکستان، بار دیگر به حزب وحدت بپیوندد. با این بازگشت، گلیم «نصر نوین» نیز عملاً برای همیشه برچیده شد.
قصهی راه ناتمام خلیلی با داکتر طالب و دیگر دوستانش در «نصر نوین» در روایتهای سید هادی اصغری و حاجی سلطان سلطانی، با جزئیاتی تکاندهنده بازتاب یافته و هر دو روایت در شیشه میدیا نشر شدند. نکتهای مهم این است که وقتی خلیلی در اواخر خزان سال ۱۳۷۰ از بامیان به پشاور برگشت، دفتر حزب وحدت در پشاور به ریاست حیاتالله بلاغی گشوده شده بود و رفتوآمدها، ازدحام افراد، و شلوغی خوابگاههای وابسته به آن، در کنار هیأتهایی که از ایران و افغانستان در رفتوآمد بودند، فضای خاص و کمسابقهای در آن دفتر پدید آورده بود. من شرح این وضعیت را، با همهی آنچه در آن روزها میدیدم و حس میکردم، در قالب نامهای گزارشگونه در پانزده صفحه برای استاد حکیمی به غزنی فرستادم. اکنون که به آن نامه و به فضای آن روزها بازمیگردم، میبینم که آن گزارش، برای من، تنها شرحی از یک دفتر شلوغ و یک وضعیت آشفته نبود؛ حکایت ایستادن در آستانهی تحولی عمیق و بنیادی بود که نشانههایش در همان رفتوآمدها، در همان ازدحامها، و در همان جابهجاییهای ظاهراً پراکنده، بهگونهای تکاندهنده و تأملبرانگیز دیده میشد و شرح مفصلتر آن را در یادداشتهای بعدی خواهم آورد.
***
اکنون نزدیک به چهل سال از قصهی «نصر نوین» میگذرد. با این فاصله، هرچه بیشتر به آن روزها بازمیگردم، بیشتر به این معنا میرسم که «نصر نوین» بیش از آنکه روایت احیای یک نام یا بازسازی یک سازمان باشد، روایت نوعی گسست در فهم اعتماد سیاسی است. در بامیان، «وحدت» در پی آن بود که سطح تازهای از اعتماد را در زندگی سیاسی جامعهی هزاره پدید آورد: اعتماد به اینکه این جامعه میتواند از پراکندگیهای مزمن خود عبور کند، خود را در افقی مشترک بازتعریف نماید، و برای دفاع از سرنوشت کلان خویش، از مرز وابستگیهای محلی، تنظیمی و مقطعی فراتر برود. اما در پشاور، خلیلی و داکتر طالب، در همراهی با شیخ آصف محسنی و برخی رهبران دیگر، درست در همان لحظهای که چنین افقی در حال تکوین بود، به جای پیوند خوردن با آن، بیشتر به معاملههای کوتاهمدت، امکانات نقدی، رابطه با آیاسآی و سایر سازمانهای استخباراتی و مجراهای مستقل نفوذ دل بسته بودند.
از این منظر، مخالفت خلیلی و داکتر طالب با حزب وحدت را نمیتوان تنها یک اختلاف سیاسی عادی یا رقابت تشکیلاتی معمول تلقی کرد. این مخالفت، در جوهر خود، ایستادن در برابر ضرورتی بود که جامعه برای عبور از بیسامانی تاریخیاش سخت به آن نیاز داشت. وحدت، برای جامعهی هزاره، فقط نام یک حزب نبود؛ تلاشی بود برای ساختن یک سقف مشترک، یک صدای واحد، و یک مجرای روشن برای دفاع از منافع جمعی. اما برای کسانی مانند خلیلی و داکتر طالب، که هنوز در افق معامله، امتیاز و کانالهای جداگانهی قدرت میاندیشیدند، این وحدت طبعاً بیش از آنکه فرصت باشد، تهدیدی برای محاسبات و موقعیتهای مقطعی آنان به شمار میآمد.
از اینرو، قصهی «نصر نوین» را باید در روشنایی همان مفهوم «اعتماد» خواند که در سراسر این یادداشتها در پی فهم آن بودهام. اعتماد، در اینجا، فقط نام یک فضیلت اخلاقی یا مناسبات شخصی میان چند فرد و چند رهبر نیست؛ نام دیگری است برای وفاداری به افق جمعی جامعه و توانایی ایستادن بر محور ضرورتی بزرگتر از منفعتها و محاسبههای زودگذر. آنکه در بزنگاه تاریخ، خود را با این ضرورت هماهنگ میسازد و تن به مقتضای آن میدهد، بر مدار اعتماد حرکت میکند. و آنکه این ضرورت را قربانی معاملههای کوتاهمدت، مصلحتهای محدود و محاسبههای مقطعی میسازد، هرچند در ظاهر زیرک و واقعبین جلوه کند، در حقیقت از ساختن اعتماد جمعی بازمیماند و چهبسا در بازتولید بیاعتمادی نیز سهم میگیرد.
از همینجاست که «نصر نوین» معنایی فراتر از یک گرایش یا یک صفبندی سیاسی پیدا میکند. این پدیده، در یکی از حساسترین مقاطع تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعهی هزاره، به یکی از نشانههای برجستهی بحران اعتماد بدل شد. در پایان، این ماجرا فقط داستان مخالفت یک حلقه با یک حزب نبود؛ داستان آن لحظهی سرنوشتسازی بود که جامعه میخواست از پیلهی اعتمادهای کوچک و پراکنده بیرون آید و به سطحی وسیعتر از اعتماد جمعی دست یابد، اما همزمان با نیروها و گرایشهایی مواجه شد که دوباره آن را به سوی حلقههای تنگترِ منفعت، رابطه، هراس و معامله بازمیگرداندند.
دیدگاهها (2)
عالی است
دقیقا خلیلی قاتل بابه مزاری وشفیع قهرمان می باشد و باید مردم ما ازین پراکندگی ها عبرت بگیرند وحالا وقتی وحدت است
نوشته خواندنی بود.
نظرم این است که همین محتوی را میشود با پرهیز از تکرارها کوتاهتر کرد.
موفق باشید.
ارسال دیدگاه