اعتماد (۳۳) – از پرده‌ی سینما تا میدان کابل

در یادداشت پیشین، از آیینه‌ای گفتم که شبی از صفحه‌ی یک کامپیوتر در کابل برابر چشمم روشن شد؛ آیینه‌ای که در ظاهر، فیلمی خیالی را نشان می‌داد، اما در عمق خود، تجربه‌ی زیسته‌ی ما را بازتاب می‌داد. از «بازی‌های گرسنگی» گفتم؛ از کپیتول، از ناحیه‌ها، از بازی‌سازان، از اسپانسرها، از کتنیس، از آتش و از امیدی که در دل ترس و مرگ، هم می‌سوزاند و هم روشن می‌کرد.

اما آن آیینه تنها کابل دهه‌ی هفتاد را نشان نمی‌داد. هرچه دقیق‌تر در آن نگاه کردم، تصویر ژرف‌تر شد. از کابل گذشت و به سال‌های پشاور رسید، از پشاور به سال‌های جهاد، از جهاد به جنگ سرد و از آن‌جا به میدان بزرگ‌تری که پیش از ورود ما به کابل، در پشت پرده ساخته شده بود. من در نهم ثور ۱۳۷۱ فکر می‌کردم از پشاور به کابل برمی‌گردم؛ اما سال‌ها بعد فهمیدم که آن بازگشت، ورود به میدانی بود که قواعدش تنها در کابل نوشته نشده بود.

این یادداشت، از همان لحظه آغاز می‌شود: از لحظه‌ای که پرده‌ی سینما کنار می‌رود و میدان کابل آشکار می‌شود؛ نه فقط کابل به‌عنوان یک شهر، بلکه کابل به‌مثابه‌ی صحنه‌ای پیچیده از جنگ، قدرت، قربانی، روایت، اعتماد و بی‌اعتمادی، میدانی که بازیگران آن در داخل می‌جنگیدند؛ اما سایه‌ی بازی‌سازانش از دوردست‌ها بر سر شهر افتاده بود.

***

ما خود را در متن یک مبارزه‌ی بزرگ می‌دیدیم و این احساس، بی‌دلیل نبود. اشغال واقعی بود. سرکوب واقعی بود. بمباران قریه‌ها واقعی بود. کوچ اجباری، زندان، شکنجه، فقر، تحقیر و بی‌حرمتی، همه واقعیت‌هایی بودند که مردم با پوست و گوشت خود لمس می‌کردند. جهاد، برای بسیاری از مردم، پاسخی از دل ایمان، عزت، خشم، دفاع از خانه و آرزوی آزادی بود. این حقیقت را نمی‌توان نادیده گرفت یا با نگاه‌های بعدی ساده‌سازی کرد.

اما در کنار این مقاومت واقعی، ساده‌دلی بزرگی نیز با ما همراه بود؛ ساده‌دلی نه به معنای نادانی، بلکه به معنای ندیدن همه‌ی میدان. ما درد را می‌دیدیم؛ اما همیشه طراحان درد را نمی‌شناختیم. گلوله را می‌شنیدیم؛ اما مسیر تصمیمی را که پشت آن گلوله پنهان بود، نمی‌دیدیم. دشمن را روبه‌روی خود می‌دیدیم؛ اما دست‌هایی را که از پشت پرده ما را در برابر آن دشمن قرار می‌دادند، گاهی از نظر می‌انداختیم. در «بازی‌های گرسنگی» نیز شرکت‌کنندگان میدان مرگ، رقیب، اسلحه، گرسنگی و خطر را می‌بینند؛ اما همیشه اتاق‌هایی را نمی‌بینند که میدان از آن‌جا طراحی و اداره می‌شود. ما نیز، در بسیاری از لحظه‌های جهاد و سپس جنگ کابل، در همین وضعیت بودیم.

«بازی‌های گرسنگی» به من کمک کرد تا این ساده‌دلی را با نام خودش بشناسم. فیلم نشان می‌دهد که قدرت، برای دوام خود، تنها به جنگ نیاز ندارد؛ بلکه به نمایش جنگ نیز نیاز دارد. کپیتول نمی‌خواهد فقط ناحیه‌ها را سرکوب کند، می‌خواهد آنان را چنان در ترس، بی‌اعتمادی و رقابت برای بقا فرو ببرد که خود به ابزار سرکوب یکدیگر بدل شوند. می‌خواهد مردم، وقتی سرشان را بالا می‌آورند، دشمن را در چشم همدیگر ببینند، نه در اتاق‌های دوردست کپیتول. این، راز هر نظام سلطه‌گر است: قربانیان نباید منبع اصلی قربانی‌سازی را ببینند؛ باید یکدیگر را ببینند، از یکدیگر بترسند و به جان هم بیفتند. وقتی این نگاه را بر کابل دهه‌ی هفتاد می‌اندازم، چیزی روشن می‌شود که سال‌ها در دود و خون پنهان مانده بود.

***

وقتی در سال ۱۳۷۱ از پشاور وارد کابل شدیم، پیروزی جهاد را جشن می‌گرفتیم. گمان می‌کردیم فصلی بسته شده و دروازه‌ای تازه به روی افغانستان گشوده می‌شود. در ذهن ما، سقوط رژیم کابل پایان یک دوران بود؛ اما جهان در همان روزها چیز دیگری را جشن می‌گرفت: پایان جنگ سرد، فروپاشی شوروی و اعلام پیروزی بلوک غرب.

این دو جشن، در یک زمان، اما در دو جهان متفاوت برگزار می‌شدند. ما از پیروزی مجاهدین سخن می‌گفتیم؛ اما آنان از پایان یک نظم جهانی. سال ۱۳۷۱ با ۱۹۹۲ میلادی هم‌زمان بود؛ همان سالی که فروپاشی شوروی، جهان را وارد مرحله‌ای تازه کرد و افغانستان، به‌جای ورود به صلح، به گرداب جنگ داخلی افتاد. این هم‌زمانی، تصادفی نبود.

افغانستان در دوران جنگ سرد، یکی از پرهزینه‌ترین میدان‌های بازی قدرت‌های جهانی بود. زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، بعدها با صراحت گفت که امریکا، پیش از ورود ارتش سرخ به افغانستان، کمک به مخالفان رژیم کابل را آغاز کرده بود. وقتی از او پرسیدند آیا از آن تصمیم پشیمان است، پاسخ داد: «پشیمان چه باشم؟ آن عملیات پنهانی بسیار کارآمد بود. شوروی را به ویتنام خودش کشاند.»

این جمله، برای کسی که از کابل می‌آید، تکان‌دهنده است. افغانستان برای ابرقدرت‌ها «ویتنام» رقیب بود؛ جایی‌که برای ما، خانه بود. برای آنان، محاسبه بود؛ اما برای ما، جنازه. یعنی بازی، پیش از آن‌که ما بسیاری از قواعدش را بشناسیم، آغاز شده بود. ما وارد میدانی شدیم که پیش از آمدن ما، چیده شده بود. روایت‌های بعدی من، در کنار گفت‌وگوی روح‌الله یعقوبی با میلتون بیردین، جاسوس سی‌آی‌ای در عملیات افغانستان، پس از سه و نیم دهه نشان می‌دهد که این میدان چگونه در ذهن و نقشه‌ی دستگاه‌های استخباراتی جهان تعریف می‌شد و چگونه سی‌آی‌ای، شکست شوروی در افغانستان را بخشی از پیروزی خود در جنگ سرد می‌دانست.

اما نکته‌ی اصلی این است که با رفتن دشمن مشترک، بازی پایان نیافت؛ تنها چهره عوض کرد. در پشاور و تهران، همه‌ی احزاب علیه یک چیز مشترک ایستاده بودند: رژیم نجیب‌الله و سایه‌ی حضور شوروی. همین دشمن مشترک، پوششی از یک‌پارچگی و هم‌سویی بر همه انداخته بود. اما وقتی آن رژیم سقوط کرد، این پوشش نیز کنار رفت.

در پشت آن پوشش، ساختارهایی قرار داشتند که سال‌ها جداگانه ساخته شده بودند: جداگانه پول گرفته بودند، جداگانه اسلحه گرفته بودند، جداگانه مشروعیت ساخته بودند و جداگانه به پایتخت‌ها و قدرت‌های مختلف وابسته شده بودند. وقتی دشمن مشترک از میان رفت، این ساختارهای جداگانه ناگهان در برابر هم ایستادند.

این همان لحظه‌ای بود که ما، از جشن پیروزی، به متن آزمون پرتاب شدیم. در منطق «بازی‌های گرسنگی»، بازی درست از همین‌جا آغاز می‌شود: وقتی میدان بسته است، راه خروج روشن نیست، قدرت‌ها تماشا می‌کنند و بازیگران، ناگزیر می‌شوند برای بقا، برای معنا و برای حق حضور، در برابر هم و در برابر قواعد ناپیدای بازی بایستند.

***

در فیلم «بازی‌های گرسنگی»، یک کپیتول وجود دارد؛ مرکزی که میدان را می‌چیند، قواعد را می‌سازد، منابع را توزیع می‌کند و ناحیه‌ها را در برابر هم نگه می‌دارد. اما در واقعیت افغانستان، فاجعه از این هم پیچیده‌تر بود. ما با یک کپیتول روبه‌رو نبودیم؛ چندین کپیتول، هم‌زمان، فعال بودند و هر کدام، بخشی از میدان را به سود خود شکل می‌دادند.

واشنگتن کپیتولی بود که می‌خواست شوروی را در باتلاق افغانستان گرفتار کند. مسکو، کپیتول دیگری بود که رژیم دوست خود را تا آخرین لحظه نگه می‌داشت. پاکستان، کپیتول منطقه‌ای بود که افغانستان را نه به‌عنوان همسایه‌ی مستقل، بلکه به‌عنوان عمق استراتژیک خود می‌خواست. ایران، پس از انقلاب اسلامی، به صدور ایدئولوژی، نفوذ در میان شیعیان و رقابت با نفوذ عرب‌سنی می‌اندیشید. عربستان نیز، با پول نفت، مدرسه، مسجد، کتاب و شبکه‌های مذهبی، دیوار فرهنگی و مذهبی خاص خود را می‌ساخت.

همه‌ی این کپیتول‌ها، هم‌زمان، در افغانستان فعال بودند. گاهی در کنار هم، گاهی در رقابت با هم و گاهی از مسیر بازیگران داخلی در برابر یک‌دیگر قرار می‌گرفتند. همین تعدد کپیتول‌ها، بار فاجعه را بر دوش ناحیه‌ها سنگین‌تر می‌کرد. افغانستان دیگر تنها یک میدان جنگ نبود؛ به محل تقاطع چندین پروژه‌ی جهانی، منطقه‌ای، ایدئولوژیک و استخباراتی تبدیل شده بود.

هر کدام از این کپیتول‌ها، ناحیه‌ها و بازیگران خود را داشتند. احزاب هفت‌گانه‌ی پشاورنشین، با همه‌ی شعارهای اسلامی و ملی‌شان، به یک یا چند کپیتول وصل بودند. حزب اسلامی حکمتیار، نزدیک‌ترین پیوند را با آی‌اس‌آی پاکستان داشت و بیشترین منابع را نیز دریافت می‌کرد. احزاب هشت‌گانه‌ی تهران‌نشین، که حزب وحدت بعدتر از دل اتحاد برخی از آن‌ها شکل گرفت، زیر تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم ایران قرار داشتند.

نقش احمدشاه مسعود و برهان‌الدین ربانی در مرکزیت قدرتی که پس از سقوط رژیم نجیب‌الله «دولت اسلامی» نام گرفت، با همین نگاه بهتر درک می‌شود. آنان در کابل، نام رسمی دولت را در اختیار داشتند و خود را نگهبان مرکز قدرت می‌دانستند؛ اما این مرکز، برخاسته از یک توافق ملی فراگیر نبود. بسیاری از نیروهای دیگر، از حزب اسلامی گرفته تا حزب وحدت و جنبش ملی و اسلامی، خود را در آن به‌صورت واقعی شریک نمی‌دیدند. از همین‌جا، کابل به‌جای آن‌که پایتخت آشتی ملی شود، به میدان رقابت بر سر مرکزیت قدرت بدل شد. دولت اسلامی، در زبان رسمی، دولت مجاهدین خوانده می‌شد؛ اما در تجربه‌ی بسیاری از ناحیه‌ها، بیشتر شبیه مرکزی بود که همه را به‌طور برابر در خود جای نمی‌داد. شرح کامل این گره، در یادداشت‌های بعدی خواهد آمد؛ اما در این‌جا همین‌قدر باید گفت که این مرکزیت نیز، مثل دیگر بخش‌های میدان، از منطق کپیتول‌ها و ناحیه‌ها بیرون نبود.

این ریسمان‌های پیوند، گاهی آشکار بودند و گاهی پنهان؛ اما واقعی بودند. چون واقعی بودند، جنگ داخلی پس از ۱۳۷۱ را نمی‌توان تنها به بداخلاقی چند رهبر، جاه‌طلبی چند فرمانده یا سوءتفاهم‌های سیاسی فروکاست. آن جنگ، ساختاری داشت که ریشه‌هایش از کوچه‌ها و سنگرهای کابل فراتر می‌رفت و به اتاق‌هایی در بیرون از افغانستان وصل می‌شد؛ اتاق‌هایی که در آن‌ها، سرنوشت ناحیه‌ها بر اساس منافع کپیتول‌ها سنجیده می‌شد.

در میان این کپیتول‌ها، پاکستان نقش محوری داشت. آی‌اس‌آی، سازمان استخبارات نظامی پاکستان، به کانال اصلی انتقال کمک‌های امریکا و عربستان به احزاب جهادی بدل شده بود. اما هیچ کانالی بی‌طرف نیست. کانال، فقط راه عبور نیست؛ ابزار شکل‌دادن، جهت‌دادن و کنترل‌کردن نیز هست.

آی‌اس‌آی تصمیم می‌گرفت که کدام گروه پول بیشتری بگیرد، کدام گروه اسلحه‌ی پیشرفته‌تر دریافت کند، کدام فرمانده تقویت شود و کدام نیرو در حاشیه بماند. این تصمیم‌ها نه بر اساس صداقت ایمان، نه بر اساس شایستگی سیاسی و نه بر اساس نیاز واقعی مردم افغانستان، بلکه بر اساس مفیدیت هر گروه برای اهداف استراتژیک پاکستان گرفته می‌شد. گروهی که به پاکستان نزدیک‌تر بود، منابع بیشتری می‌گرفت و گروهی که در نقشه‌ی پاکستان نمی‌گنجید، در حاشیه نگه داشته می‌شد.

از همین‌جا می‌توان فهمید که چرا توازن نیروها در کابل، تنها محصول توان داخلی گروه‌ها نبود. وقتی پاکستان یا ایران یا عربستان نمی‌خواست حزب وحدت قوی شود، این خواست در سطح توزیع منابع، حمایت دیپلماتیک، تبلیغات سیاسی و موازنه‌ی نظامی خود را نشان می‌داد. ناحیه‌ای که من از آن می‌آمدم، تنها با دشمنان رویاروی خود نمی‌جنگید؛ بلکه با محاسبات پنهانی نیز روبه‌رو بود که بیرون از میدان انجام می‌شد.

ایران منطق خاص خود را داشت. سازمان نصر، که بخشی از جوانی من از مسیر آن گذشت، در بستری شکل گرفت که تأثیر ایران در آن انکارناپذیر بود و به همین گونه وضعیت سایر گروه‌های شیعی متأثر از ایران بود. آموزش‌های ایدئولوژیک، ادبیاتی که از تهران و قم می‌آمد، تعریف از رهبری، شهادت، ولایت و مبارزه، همه بر ذهن نسل ما نشست. ما تشنه‌ی معنا بودیم. می‌خواستیم در برابر تحقیر تاریخی، نامی داشته باشیم، پرچمی داشته باشیم، تشکیلاتی داشته باشیم و زبانی برای بیان درد و حق خود پیدا کنیم.

ایدئولوژی، در آن سال‌ها، پاسخی بود به خلأ و بی‌قدرتی. برای نسلی که از حاشیه می‌آمد و می‌خواست دیده شود، ایدئولوژی تنها یک دستگاه فکری نبود؛ پناهگاه، هویت و زبان مقاومت بود. اما دشواری کار در همین‌جا بود: این پاسخ، از منبعی می‌آمد که هدف‌هایش همیشه با هدف‌های ما یکی نبود. ما با صداقت از چیزی دفاع می‌کردیم که در آن، هم آرزوی رهایی ما حضور داشت و هم محاسبه‌ی قدرتی دیگر.

این، پیچیده‌ترین نوع وابستگی است: وابستگی‌ای که با خواسته‌ی قلبی آمیخته باشد؛ وابستگی‌ای که انسان از آن با ایمان و اخلاص دفاع کند، بی‌آن‌که همیشه بداند چه بخشی از این ایمان، زبان درد خودش است و چه بخشی از آن، زبان پروژه‌ای بیرونی.

عربستان سعودی با منطق ویژه‌تری عمل می‌کرد. پول نفت، تنها سلاح نمی‌خرید؛ مدرسه می‌ساخت، مسجد می‌ساخت، امام می‌فرستاد، کتاب منتشر می‌کرد و ذهن‌ها را شکل می‌داد. تأثیر این کار، شاید از تأثیر هزار صندوق اسلحه دیرپاتر بود. سلاح روزی خاموش می‌شود؛ اما زبانی که در ذهن کودک می‌نشیند، می‌تواند نسل‌ها ادامه یابد.

وهابی‌سازی تدریجی بخشی از فضای مذهبی افغانستان، در درازمدت نگاه به «دیگری» را تغییر داد، تکفیر را تقویت کرد و اعتماد میان گروه‌ها را فرسوده ساخت. این نیز بخشی از همان میدانی بود که ما در آن بازی می‌کردیم. میدانی که ظاهرش جنگ داخلی بود؛ اما در عمق خود، لایه‌هایی از جنگ سرد، رقابت منطقه‌ای، صدور ایدئولوژی، مهندسی مذهبی و مدیریت استخباراتی را با هم حمل می‌کرد.

به همین دلیل، وقتی از کابل سال ۱۳۷۱ سخن می‌گوییم، نباید تنها دود، گلوله، سنگر و رهبران مسلح را ببینیم. باید کپیتول‌های پشت صحنه را نیز ببینیم؛ همان قدرت‌هایی که ناحیه‌ها را تعریف می‌کردند، منابع را توزیع می‌کردند، اختلاف‌ها را عمیق‌تر می‌ساختند و بعد، از دور، فروپاشی اعتماد را تماشا می‌کردند.

***

در سال‌های جهاد، وقتی در پشاور زندگی می‌کردم، سیزده‌چهارده ساله بودم. در آن زمان، جهاد برای ما تنها یک مبارزه‌ی سیاسی یا نظامی نبود؛ یک اقلیم اخلاقی بود. هوایی بود که تنفس می‌کردیم، زبانی بود که با آن فکر می‌کردیم و معنایی بود که با آن جهان را می‌خواندیم. در آن فضا، هر چیزی که ضد اشغال بود، درست و مقدس به نظر می‌رسید. این یقین، برای نوجوانی که می‌خواست بداند در کجای عالم ایستاده است، آرامش و جهت می‌آورد.

اما همین یقین، پرده‌ای بود بر پشت صحنه‌ی بازی‌های بزرگ‌تر. ما نمی‌دیدیم که آی‌اس‌آی چه محاسبه‌هایی دارد. نمی‌دیدیم که سی‌آی‌ای در چه اتاق‌هایی تصمیم می‌گیرد که به کدام گروه سلاح و پول برسد. نمی‌دیدیم که ایران، در کنار حمایت از بخشی از نیروهای جهادی، به صدور ایدئولوژی و گسترش نفوذ خود نیز می‌اندیشد. نمی‌دیدیم که عربستان، با مدرسه‌ها، مسجدها، کتاب‌ها و شبکه‌های مذهبی‌اش، بذر نگاهی را می‌پاشد که سال‌ها بعد، در چهره‌های تازه‌تر و خشن‌تر سر برمی‌آورد.

از کنار این «ندیدن» نمی‌توان ساده گذشت. درست در همین‌جاست که اعتماد، اگر با آگاهی همراه نباشد، به ساده‌دلی تبدیل می‌شود. ما به جهاد اعتماد داشتیم. به رهبران خود اعتماد داشتیم. به پیروزی اعتماد داشتیم. این اعتماد، از یک جهت، نیروی ما بود؛ چون بدون آن نمی‌توانستیم در لحظه‌های خطر بایستیم. اما همین اعتماد، وقتی با ندانستن همراه شد، جهت خود را از دست داد.

ما به رهبرانی اعتماد کردیم که برخی از آنان، دانسته یا نادانسته، در مدار کپیتول‌های بیرونی حرکت می‌کردند. به وحدتی اعتماد کردیم که در پشت پرده، قدرت‌های مختلف آن را به سوی منافع خود می‌کشیدند. به پیروزی‌ای اعتماد کردیم که در حقیقت، پایان بازی نبود؛ تنها پایان یک مرحله از بازی بود.

اینجا نکته‌ای دقیق وجود دارد: اعتماد، اگر با شناخت همراه نباشد، به خودی خود ضعف نیست؛ اما آسیب‌پذیر است. کسی که ساده‌دلانه اعتماد می‌کند، لزوماً دروغ نمی‌گوید، ریا نمی‌کند و خیانت نمی‌ورزد. اما در میدانی که بر بی‌اعتمادی، محاسبه و فریب بنا شده است، همین اعتماد صادق می‌تواند به ابزار کسانی تبدیل شود که قواعد بازی را بهتر می‌شناسند.

این یکی از دردناک‌ترین درس‌های تاریخ ماست: درستی نیت، به‌تنهایی، از آسیب‌پذیری جلوگیری نمی‌کند. برای ایستادن در برابر آسیب‌پذیری، تنها ایمان کافی نیست؛ شناخت لازم است، پرسش لازم است، نهاد لازم است و پاسخ‌گویی لازم است.

***

اما اگر تحلیل ما در همین‌جا متوقف شود، ناقص می‌ماند. دیدن پشت صحنه نباید ما را از دیدن صحنه غافل کند. قدرت‌های بیرونی میدان را ساختند، قواعد را نوشتند و منابع را توزیع کردند؛ اما بازیگران داخلی نیز بی‌مسئولیت نبودند. کسانی بودند که می‌دانستند پول از کجا می‌آید، دستور از کجا صادر می‌شود و حمایت سیاسی چگونه ساخته می‌شود و از همین دانستن، سود می‌بردند. برخی از درد مردم مشروعیت می‌گرفتند و همان مشروعیت را در بازار روابط بیرونی معامله می‌کردند. هیچ رهبر، هیچ فرمانده و هیچ گروهی نمی‌تواند با گفتن این‌که «دیگران میدان را ساختند»، از مسئولیت تاریخی و اخلاقی خود شانه خالی کند.

اما در پایین‌ترین طبقه‌ی این هرم، مردم عادی قرار داشتند: جوانانی که در قریه‌ها سلاح برداشتند؛ مجاهدینی که از تبعیض، اشغال و بی‌حرمتی به خشم آمده بودند؛ مادرانی که پسران خود را با این باور روانه می‌کردند که خدا نگهدارشان خواهد بود و کودکانی که در اردوگاه‌های مهاجرت پشاور، با ایمان به جهاد بزرگ شدند. این آدم‌ها قربانیان بی‌اراده نبودند؛ اما در میدانی می‌جنگیدند که قواعد آن در جایی دیگر نوشته شده بود. بسیاری از آنان، با صادقانه‌ترین انگیزه‌ها وارد بازی‌ای شدند که نه ابعادش را می‌دانستند و نه طراحانش را می‌شناختند.

در «بازی‌های گرسنگی»، برخی از شرکت‌کنندگان «حرفه‌ای»اند؛ از پیش برای بازی تربیت شده‌اند، قواعد میدان را می‌شناسند، مهارت کشتن دارند و آگاهانه وارد میدان می‌شوند. برخی دیگر، ضعیف، بی‌تجربه و غافل‌اند. اما همه، در نهایت، در ساختاری قرار دارند که کپیتول ساخته است. حتی حرفه‌ای‌ها نیز از آن ساختار بیرون نیستند؛ فقط در آن ماهرترند. این تصویر، به بسیاری از رهبران جهادی افغانستان شباهت دارد: نه کاملاً قربانی، نه کاملاً آزاد، نه صرفاً ابزار و نه کاملاً طراح.

یکی از پیام‌های مرکزی کتاب «اعتماد» همین است: اعتماد، به‌خودی خود، فضیلت مطلق نیست. اعتماد اگر بر تجربه، آگاهی، مسئولیت و پاسخ‌گویی استوار شود، نیروی ساختن است؛ اما اگر بر ساده‌دلی، تقدس‌بخشی و بی‌پرسشی بنا شود، به باری سنگین تبدیل می‌شود که مردم آن را بر دوش می‌کشند و رهبران از آن سود می‌برند.

ما در دهه‌ی شصت به اعتماد نیاز داشتیم تا بایستیم. اما در دهه‌ی هفتاد، وقتی وارد میدان قدرت شدیم، همان اعتماد باید به پرسش، قانون، نهاد و نظارت تبدیل می‌شد. این تبدیل، یا اتفاق نیفتاد، یا بسیار دیر اتفاق افتاد. همین تأخیر، یکی از ریشه‌های ویرانی‌ای بود که پس از پیروزی بر سر ما فرود آمد.

***

اما این سخن نباید ما را به این نتیجه برساند که پس همه چیز از آغاز بی‌ارزش بود. نه. در «بازی‌های گرسنگی»، حتی شرکت‌کنندگانی که میدان را به‌درستی نمی‌شناختند، لحظه‌هایی از انسانیت خلق کردند که کپیتول نمی‌توانست از آنان بگیرد. کتنیس، بی‌آن‌که برنامه‌ی سیاسی روشنی داشته باشد، با حرکتی ساده شکافی کوچک در منطق بازی انداخت. این شکاف‌های کوچک، در تاریخ ما نیز وجود داشتند.

معلمانی بودند که در محاصره، دروازه‌ی مدرسه را باز نگه داشتند. مادرانی بودند که در میان گرسنگی، نان خود را با همسایه تقسیم کردند. رزمندگانی بودند که نماندند چون کپیتول دستور داده بود؛ ماندند چون به چیزی باور داشتند. این‌ها نیز بخشی از همان تاریخ‌اند. تاریخ ما تنها از بازی‌های کپیتول‌ها ساخته نشده است، از انتخاب‌های کوچک انسانی نیز ساخته شده است؛ انتخاب‌هایی که هیچ کپیتولی نتوانست آن‌ها را به‌تمامی مهار کند.

فصل دوم «اعتماد» از همین دو لبه‌ی تیز نوشته می‌شود: از یک‌سو، دیدن میدانی که بسیار پیچیده‌تر از آن بود که ما می‌پنداشتیم و از سوی دیگر، دیدن انسان‌هایی که در دل همین میدان، به‌رغم همه‌ی فشارها، کرامت خود را حفظ کردند. این کتاب می‌خواهد هر دو را با هم ببیند؛ نه قدرت را آن‌قدر ساده کند که همه چیز به قربانیان بی‌گناه فروکاسته شود و نه میدان ازپیش‌چیده‌شده را نادیده بگیرد.

ما در نهم ثور ۱۳۷۱، وقتی از پل‌چرخی کابل را دیدیم، هنوز این بازی‌ها را نمی‌شناختیم. زن‌کاکایم با نقل و شیرینی از ما استقبال کرد و ما در شادی ساده‌ی بازگشت نفس می‌کشیدیم. اما تاریخ، درس‌های خود را نه در لحظه‌ی ورود، بلکه در روزهای پس از آن به ما آموخت: در کوچه‌های کابل، در علوم اجتماعی، در محاصره‌ی غرب کابل، در افشار، در سنگر، در گرسنگی، در بی‌اعتمادی و در لحظه‌هایی که اعتماد مردم بارها و بارها آزموده شد.

در یادداشت‌های آینده، به کابل بازخواهم گشت؛ به غرب کابل، به افشار، به سنگرها. از صادق سیاه، الماسی روشن در دل معدنی تاریک خواهم گفت. از نصرالله پیک، از قنبر و از بابه مزاری در لحظه‌هایی که نه فقط یک رهبر ایدئولوژیک، بلکه انسانی در میان مردم بود. از غرب کابل خواهم گفت، ناحیه‌ای که کپیتول‌های مختلف می‌خواستند آن را بشکنند؛ اما در دل خود اعتمادی ساخت که هنوز، پس از سی سال، نام دارد و زنده است. این‌ها نمونه‌هایی از همان اعتماد سخت‌اند؛ اعتمادی که در دل میدان، در برابر همه‌ی فشارها، زنده ماند.

این یادداشت، پل میان پرده‌ی سینما و میدان واقعی است. از «بازی‌های گرسنگی» به کابل می‌رویم؛ از نماد به واقعیت، از تصویر فیلم به خون، گرسنگی، مقاومت، اعتماد و خیانت به اعتماد. آن‌چه بر پرده‌ی فیلم آموختیم، اکنون باید در کوچه‌های غرب کابل، در دیوارهای کوته‌سنگی، در سنگرهای دشت برچی و در چهره‌ی کسانی که آن‌جا بودند، آزموده شود؛ زیرا آزمون است که اعتماد را یا می‌سازد، یا می‌شکند. کابل، در آن سال‌ها، یکی از سنگین‌ترین آزمون‌های اعتماد بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000