اگر بگویم همنسلان من در جامعهی هزاره به گونهای با مزاری زیسته و گامبهگام با او پرورش یافتهاند، سخن گزافی نگفتهام. از همان روزی که با کودتای هفتم ثور ۱۳۵۷ خورشیدی فصل تازهای از تحولهای ژرف و پرآشوب افغانستان معاصر آغاز شد ـ همان لحظهای که در کتاب «بگذار نفس بکشم»، در روایت تجربهی شخصی خود، از آن با تعبیر «تکانهی بیداری» یاد کردهام ـ تا امروز، نزدیک به نیم قرن میگذرد. در این نیم قرن، برای بسیاری از ما، مزاری تنها یک نام سیاسی یا چهرهای مانده در قاب تاریخ نبوده است؛ حضوری زنده و اثرگذار بوده است که در لایههای مختلف زندگی، ذهن، زبان، سیاست، اخلاق، خاطره و داوری ما رد خود را گذاشته و آرامآرام به بخشی از فضای فکری و عاطفی یک نسل تبدیل شده است.
در این مدت، مزاری برای جامعهی ما به مثابهی «نور جوهرهسنج» تابیده است؛ نوری که نه تنها سیاست و قدرت، بلکه اخلاق، دین، رابطه، رهبری، مقاومت، مدنیت، عدالت، اعتماد و حتا زبان و رفتار آدمها را خواناتر ساخته است. او فقط رهبری نبود که در مقطعی از تاریخ ظاهر شود، سخن بگوید، بجنگد، مذاکره کند و سپس در حافظهی مردم به یک نام سیاسی فروکاسته شود. مزاری، در تجربهی نسل من، آرامآرام به نوری بدل شد که در پرتو آن، چهرهها، جریانها، ادعاها، رابطهها و حتا سکوتها از سطح ظاهر بیرون آمدند و جوهرهی واقعی خود را نشان دادند.
نور تنها تاریکی را نمیشکند؛ نگاه و نسبتها را نیز دگرگون میسازد. در تاریکی، همه چیز میتواند شبیه هم دیده شود: چهره و نقاب، راه و پرتگاه، دیوار و دروازه، سایه و حقیقت، در هم میآمیزند و مرزهایشان از چشم میافتد. اما همینکه نور میتابد، هر چیز جای خود را پیدا میکند: سنگ، سنگ دیده میشود، شیشه شیشه، راه راه، چاه چاه، چهره چهره و نقاب نقاب. نور چیزی را از هیچ نمیآفریند؛ آنچه را هست، از پنهانی بیرون میآورد و قابل دیدن میسازد. مزاری برای جامعهی هزاره چنین نقشی داشت. او جهان ما را از نو خلق نکرد؛ اما با حضور، سخن، ایستادگی و مرگ خود، نوری بر آن افگند که بسیاری از چیزها برای ما خواناتر شد. در پرتو او، آدمها، ادعاها، رابطهها، راهها و حتا زخمها از سایه بیرون آمدند و سیمای واقعیتر خود را نشان دادند.
***
آنچه را در این یادداشت و یادداشتهای بعدی مینویسم، از فاصلهی سرد و بیروح تاریخ نگاه نمیکنم؛ از درون تجربهی زیستهی خود بازخوانی میکنم. در این نیم قرن، مزاری برای من تنها نامی در کتابها، شعارها، سالگردها و عکسها نبوده است. او بخشی از هوای تنفسی نسل من بوده است؛ حضوری که با آن اندیشیدهایم، با آن سنجیدهایم، با آن رنج بردهایم و با آن معنای ایستادن را آموختهایم.
ما در روزگاری بزرگ شدیم که جامعهی هزاره هنوز میان ترس و انکار، پراکندگی و فقر، بیصدایی و عقده، بیاعتمادی و جستوجوی راهی برای ایستادن در برابر تاریخ، سرگردان بود. در چنین فضایی، مزاری آرامآرام به نقطهای بدل شد که نگاهها را به هم نزدیک میکرد، زبانها را روشنتر میساخت، پرسشها را جدیتر میکرد و آدمها را وامیداشت تا نسبت خود را با جامعه، قدرت، عدالت و عزت انسانی از نو تعریف کنند.
از همینروست که در این شمارهی «اعتماد»، مزاری را نه تنها در مقام یک شخصیت سیاسی، بلکه در مقام یک «نور جوهرهسنج» بازخوانی میکنم تا راه را برای بخشی مهم از یادداشتهای بعدی خود باز کنم. این نور، وقتی بر کسی میتابد، تنها صورت او را روشن نمیکند، عیار او را نیز آشکار میسازد. در پرتو آن میتوان فهمید چه کسی از عزت سخن میگفت و چه کسی عزت را به معامله میگذاشت، چه کسی سیاست را راهی برای رهایی مردم میدانست و چه کسی آن را نردبانی برای صعود شخصی خود میساخت، چه کسی از وحدت معنایی تاریخی میآفرید و چه کسی وحدت را به بازار امتیاز و سهم میکشاند، چه کسی در کنار مردم میایستاد و چه کسی مردم را در پشت نام مردم مصرف میکرد.
مزاری، در این معنا، فقط موضوع داوری ما نیست، چراغ داوری ما نیز هست. موضوع سخن نیست، وسیلهی فهم سخن نیز هست. او به ما کمک میکند که از پشت شعارها عبور کنیم، به درون رفتارها نگاه کنیم و میان ادعا و جوهر، میان نام و معنا، میان همراهی و بهرهبرداری، فرق بگذاریم. مزاری خود به معیار بدل شد؛ اما نه معیاری رسمی، خشک و قراردادی. او معیاری زنده، تجربی و تاریخی بود؛ معیاری که از دل رنج، مقاومت، اعتماد و تجربهی جمعی مردم برخاسته بود و به همین دلیل، در حافظهی سیاسی جامعه جای گرفت.
پس از مزاری، بسیاری از چهرهها خواهناخواه در نسبت با او فهمیده شدند. این نسبت همیشه آشکار و آگاهانه نبود. گاهی در زبان مردم خود را نشان میداد، گاهی در حس درونی آنان، گاهی در سکوتها، مقایسههای ناخودآگاه، نگاههای سرد، محبتهای عمیق، خشمهای فروخورده و حسرتهایی که از دل تجربههای تلخ و شیرین برمیآمد. اما هر چه بود، این نسبت وجود داشت. مردم پس از مزاری دیگر به آسانی نمیتوانستند هر ادعایی را به جای حقیقت بپذیرند. گویی در حافظهی مردم نوری نشسته بود که چهرهها را از پشت شعارها بیرون میکشید و عیار هر کس را در نسبت با رنج، عزت، عدالت و اعتماد مردم نشان میداد.
این نور، البته، نور تقدیس کور نیست. در این نوشته نمیخواهم مزاری را از زمین تاریخ بردارم و در جایگاهی بیخطا و دستنیافتنی بنشانم. چنین کاری نه به مزاری کمکی میکند و نه فهم ما را از تاریخ عمیقتر میسازد. مزاری انسان بود؛ انسانی که در متن جنگ، بحران، فشار، محاصره، دشمنی و تنگناهای ناگزیر زمانهی خود تصمیم میگرفت، سخن میگفت، میایستاد و عمل میکرد. در آن میدان، هیچ انتخابی ساده، پاکیزه و بیهزینه نبود. اما عظمت او درست در همینجاست: در دل همان محدودیتها توانست جوهری از عزت، معنا، اعتماد، صراحت، مردممحوری و افقگشایی را چنان روشن سازد که هنوز هم میتوان با آن، آدمها، رفتارها، ادعاها و پدیدهها را سنجید. مزاری از تاریخ بیرون نمیرود؛ اما در دل تاریخ، به معیاری بدل میشود که ما را به دیدن دقیقتر، منصفانهتر و عمیقتر فرا میخواند.
***
برای من، مزاری از همان آغاز با همین معنا و به صورتی حضوری و مستقیم تصویر شد. روزهای نخست مقاومت غرب کابل بود که با وساطت و آشنایی سید محمد سجادی، او را در علوم اجتماعی دیدم؛ شاید پنج شش روز پس از رسیدنش به غرب کابل، در روزهای ۲۶ یا ۲۷ ثور ۱۳۷۱ خورشیدی بود. در همان دیدار نخست و در دیدارهای پس از آن، او را تنها در جامهی یک رهبر حزبی ملاقات نکردم. در وجود او چیزی بود که آدم را از سطح حادثه به عمق معنا میبرد؛ چیزی که سخن او را از شعار جدا میکرد و ایستادگی او را از یک واکنش لحظهای فراتر مینشاند.
گمان میکنم این حس، تنها تجربهی شخصی من نبود. بسیاری از کسانی که از نزدیک با او روبهرو شده بودند، همین دریافت را داشتند. در حضور او آدم احساس میکرد که با یک چهرهی معمولی سیاسی طرف نیست؛ با کسی روبهروست که درد را از نزدیک لمس کرده، تاریخ را در جان خود حس کرده و سخن را از دل یک مسئولیت سنگین بر زبان میآورد. وقتی سخن میگفت، تنها کلماتش مهم نبودند؛ نسبت او با حقیقت اهمیت پیدا میکرد. آدم احساس میکرد پشت واژههایش، زخمی واقعی، دردی جمعی و مسئولیتی تاریخی ایستاده است.
وقتی مزاری از هزاره سخن میگفت، مرادش قرار دادن یک قوم در برابر قومی دیگر نبود؛ مرادش حق موجودیت، حق کرامت، حق دیدهشدن و حق سهمداشتن انسانهایی بود که قرنها در تاریکی انکار، تحقیر و حذف نگه داشته شده بودند. وقتی میگفت «هزاره بودن جرم نباشد»، در حقیقت نوری را بر یکی از پنهانترین و دردناکترین زخمهای تاریخ افغانستان میتاباند. مزاری زخم را نشان داد؛ اما آن را به کینهی کور بدل نکرد. از آن، زبان نفرت نساخت. آن زخم را به مطالبهی روشن، انسانی و سیاسی برکشید: مطالبهی عزت، عدالت، حضور برابر و حق زیستن با کرامت در سرزمینی که هزاره نیز یکی از صاحبان اصلی آن بود.
همینجاست که مزاری از بسیاری دیگر جدا میشود. برخی زخم را میبینند و از آن نفرت میسازند. برخی رنج را میبینند و از آن بازار میسازند. برخی محرومیت را میبینند و آن را به سرمایهی معامله بدل میکنند؛ اما او با زخم چنین نکرد. از زخم، معنا برکشید، از رنج، آگاهی خلق کرد، از محرومیت، مطالبه ساخت، از پراکندگی، وحدت آفرید و از ترس تاریخی، جرأت ایستادن بیرون آورد. در همین نقطه بود که مزاری به «نور جوهرهسنج» بدل شد؛ زیرا او خود از درون معنا برخاسته بود و دیگران را نیز در نسبت با معنا آشکار میکرد. در پرتو او معلوم شد که چه کسی درد را به مسئولیت تبدیل میکند و چه کسی آن را به ابزار قدرت فرو میکاهد، چه کسی به نام مردم، بار مردم را بر دوش میگیرد و چه کسی مردم را بر دوش نام خود سوار میکند.
در روشنایی مزاری، دین نیز چهرهی خود را نشان داد که آیا راهی برای کرامت انسان است یا ابزاری برای تحقیر او؟ سیاست نیز عیار خود را آشکار ساخت که آیا مسیری برای عدالت و رهایی است یا میدان سهمگیری، امتیازطلبی و معامله؟ اخلاق نیز از پشت شعار بیرون آمد که آیا در رفتار، تصمیم و زبان آدم حضور دارد یا تنها زینت خطابه است؟ جهاد نیز در همین نور سنجیده شد که آیا برای رهایی مردم بود یا برای سلطهی گروهها، فرماندهان و حلقههای قدرت؟ حتا خود جامعه نیز در پرتو این نور دیده شد که تا چه حد آمادهی اعتماد، نظم، فداکاری، نقد، یادگیری و عبور از عقدههای تاریخی است.
***
در اینجا خوب است کمی بیشتر تأمل و دقت کنیم. به نظر میرسد اگر نور جوهرهسنج مزاری را تنها در این ببینیم که بر چهرهها میتابد و عیار آنان را نشان میدهد، هنوز تمام معنای آن را درنیافتهایم. این نور، پیشتر و بیشتر از آنکه نور افشاگری و رسواکردن باشد، نور شناخت بود. شناخت، در وجود مزاری، به تدبیر، حلم، خطاپوشی و راهگشایی تبدیل میشد.
مزاری آدمها را میشناخت. خطاها را میدید. بدجنسیها را لمس میکرد. زخمهایی را که برخی همراهان بر روح و سرنوشت جمعی میزدند، از نزدیک حس میکرد؛ اما با آنان چنان رفتار نمیکرد که گویی هدفش خرد کردن و رسوا کردن آنان است. در نگاه او، آدمها تنها مجموعهای از خطاهایشان نبودند. هر کس، در کنار خطا و لغزش خود، امکانی برای بازگشت، اصلاح و مفید بودن نیز داشت.
این یکی از عمیقترین رازهای رهبری مزاری محسوب میشود. وقتی کسی را میشناخت، تنها برای این نمیشناخت که او را حذف کند. میشناخت تا جای او را در میدان درستتر بفهمد، ظرفیت او را به کار بگیرد، خطر او را مهار کند و تا جایی که ممکن است، او را از تبدیل شدن به یک آسیب بزرگتر باز دارد. این همان تفاوت میان رهبر پارادایمساز و سیاستمدار انتقامجوست. سیاستمدار انتقامجو خطا را بهانهی حذف میسازد، رهبر پارادایمساز خطا را میبیند، اما در پی خلق راهی است که هم فرد خطاکار فرصت اصلاح داشته باشد و هم سرنوشت جمعی قربانی خطای او نشود.
مزاری، در این معنا، یک «کاریدور بدیل» میگشود؛ نه تنها در برابر دشمنان تاریخی مردم هزاره، بلکه در درون خود جامعه و در میان همراهان، رقیبان و مخالفانش. میدانست که جامعهی زخمی، پراکنده و بیاعتماد، اگر هر روز یک نفر را با خشم حذف کند، اگر هر خطا را به جنگی تازه بدل سازد، اگر هر بدجنسی را به انتقام شخصی پاسخ دهد، هیچگاه به وحدت، اعتماد و قدرت جمعی نمیرسد. به همین دلیل، به جای آنکه سیاست را به میدان تصفیهحسابهای شخصی تبدیل کند، تلاش میکرد آن را به میدان بازآفرینی، تحمل، مهار و استفادهی مسئولانه از ظرفیتها بدل سازد.
دقیقاً در همینجاست که مزاری از بسیاری دیگر جدا میشود. اکثر رهبران، وقتی به قدرت میرسند، نخستین کارشان حذف کسانی است که با آنان ناسازگار بودهاند. برخی از هر لغزش پرونده میسازند، از هر اختلاف دشمنی، از هر خطا بهانهای برای شکستن طرف مقابل. برخی، حتا اگر خطایی را در کسی نبینند، آن را میسازند تا رقیب خود را از میدان بیرون کنند. اما مزاری چنین نبود.
با آنکه محقق، خلیلی، شفق بهسودی، عرفانی یکاولنگی و بسیاری دیگر را از نزدیک میشناخت، با آنکه از هر یک آنان خاطرههای تلخ و آزاردهندهای از دوران سازمان نصر، شورای ائتلاف و حزب وحدت در ذهن و جان خود داشت، با آنکه بدجنسیها، معاملهها، لغزشها و ظرفیتهای ویرانگر تک تک آنان را میدید، هرگز میدان عمل را چنان بر آنان تنگ نکرد که آبرو، اعتبار و کارایی اجتماعی و سیاسیشان نابود شود. میتوانست بسیاری از حرفها را بگوید؛ اما نگفت. میتوانست بسیاری از پردهها را کنار بزند؛ اما کنار نزد. میتوانست آبروی خیلیها را در جمع ببرد؛ اما چنین نکرد.
***
وقتی کتاب «سالهای تغییر» محمد ناطقی را میخواندم، روایت بدجنسیهای عرفانی یکاولنگی، واعظی و حسینی در برابر مزاری، جانم را به درد میآورد. در کنار آن، روایتهای شفق بهسودی، علم جویا، بصیراحمد دولتآبادی، سید هادی اصغری، سلطانی درهصوفی، حاج کاظم یزدانی و محمد محقق نیز، هر کدام به گونهای، پردههایی آزاردهنده از نامردیها، بدعهدیها و نامردمیهای برخی یاران ناروا را در برابر او نشان میدهند؛ یارانی که در ظاهر در کنار او بودند، اما گاهی زخمهایی بر دل او میزدند که از زخم دشمن کمتر نبود.
یکی از تلخترین نمونههای این رفتار را در جریان کنگرهی حزب وحدت میتوان دید. همان زمانی که مزاری، در راه برگشت از ایران، در وادیهای فراه و نیمروز گم و ناپدید بود و هیچکس از زنده و مردهاش خبری نداشت. در همان فضای ابهام، نگرانی و بیخبری، به جای آنکه همه چشمانتظار بازگشت او باشند و حرمت جایگاه و نقش او را نگه دارند، توطیه و همدستیهایی برای حذف و به زمین زدن او جریان یافت. شفق بهسودی، صادقی ترکمنی، سید عباس حکیمی، سید علا رحمتی و کاظم جعفری، هر کدام در آن صحنه، به گونهای در صفی قرار گرفتند که میخواست مزاری را از متن تصمیم و رهبری کنار بزند و خلیلی را به جای او در مقام رهبری حزب وحدت علم کند؛ آن هم در لحظهای که خود او در بیابانهای جنوبغرب افغانستان گم شده بود و معلوم نبود زنده است یا مرده.
این تصویر، استخوانسوز است. دقت کنید که چه میبینیم: مزاری در وادیهای فراه و نیمروز سرگردان و ناپدید است، سرنوشتش در پردهی بیخبری فرو رفته است و در همان حال، کسانی که باید حرمت رنج، خطر و جایگاه او را نگه میداشتند، در پشت صحنه، برای حذف و شکستن او حساب باز میکنند. در چنین روایتهایی، هر جا پیش میرویم، تکهای از زهر و پارهای از خنجر را میبینیم که بر قلب و جگر مزاری نشسته است؛ زخمی از درون، از دست کسانی که باید همراه میبودند، اما گاه سختتر از دشمن آزار رساندند.
با این همه، عظمت او درست در همینجا آشکار میشود. هیچکدام از این زخمها را در هیچ برههای از زندگی و همراهی خود با این یاران ناروا، به ابزار انتقام و رسواسازی بدل نکرد. نه پرونده ساخت، نه دشنام داد، نه در پی شکستن آبرو و اعتبار آنان برآمد. همانگونه که خود در مناسبتی دیگر گفته بود، «دندان روی جگر گذاشتیم و لب از لب پس نکردیم.» این سکوت، سکوت ناآگاهی نبود، سکوت مردی بود که میدید، میفهمید، زخم میخورد؛ اما نمیخواست سرنوشت جمعی را قربانی دردهای شخصی و تصفیهحسابهای درونی کند.
***
خودداری مزاری از ناتوانی نبود، از بزرگی بود. از همان نگاهی میآمد که گاه آن را در تعبیر «آبه» برای مزاری خلاصه میکنم. در حافظهی سیاسی ما، «بابه» نشانهی پدری، حمایت، اقتدار، ایستادگی و پناه است. اما او تنها پناه نبود؛ پرورش نیز بود. تنها ایستادگی نبود؛ پوشاندن و فرصت دادن نیز بود. تنها قاطعیت نبود؛ مهربانی و مدارا و مراقبت نیز بود. در کنار صلابت پدرانه، نرمی مادرانه داشت. مزاری برای جامعهی هزاره، در جایی عمیقتر، «آبه» نیز بود: مادری خطاپوش، مهربان، بردبار و نگران که فرزندانش را با همهی کاستیها، بدخلقیها، لجاجتها و نافرمانیهایشان میدید، اما آنان را از خانه بیرون نمیکرد.
در فرهنگ ما، مادر تنها کسی نیست که نوازش میکند؛ مادر کسی است که میبیند و میپوشاند، میداند و تحمل میکند، زخم میخورد و باز هم میدان بازگشت را نمیبندد. گاهی خطای فرزند را بهتر از هر کسی میفهمد، اما نخستین کسی نیست که او را سنگسار کند. در نگاه مادر، خطا پایان انسان نیست، لحظهای از راه اوست. مزاری، در بسیاری از رفتارهای سیاسی خود، چنین «دید خطاپوش» داشت. احساس میکرد که هیچ انسانی در ژرفای وجود خود از خطا و بدی خویش راضی نیست. هر کسی، اگر فرصت، حرمت و زمینهای مناسب بیابد، میتواند خود را تا حدی اصلاح کند، بازسازی کند و در مسیری مفیدتر قرار گیرد.
این خطاپوشی، البته، سادهدلی نبود. مزاری سادهدل نبود. آدمها را بسیار دقیق میشناخت. فرق میان صداقت و معامله، میان جسارت و بیتربیتی، میان وفاداری و منفعتطلبی، میان توانایی و خطر، میان همراهی و فرصتطلبی را میفهمید. اما شناخت او، به جای آنکه به نفرت تبدیل شود، به تدبیر تبدیل میشد. میکوشید دایرهی خطا را کوچک کند. میدان تخریب را ببندد. ظرفیت مفید آدمها را به کار بگیرد و کاستیهای آنان را چنان مدیریت کند که سرنوشت جمعی از آن آسیب کمتر ببیند.
این ویژگی را باید در کنار مفهوم «اعتماد» فهم کرد. اعتماد، در نگاه او، اعتماد کور نبود. به آدمها اعتماد میکرد؛ اما نه به معنای آنکه چشم خود را بر خطاهای آنان ببندد. اعتماد او نوعی فرصت دادن مسئولانه بود. به آدمها مجال میداد تا خود را نشان دهند، اصلاح کنند، در میدان بمانند و در خدمت سرنوشت جمعی قرار گیرند. اما همزمان مراقب بود که خطاهای آنان به فاجعهی عمومی تبدیل نشود. اعتماد، در نگاه او، رابطهای میان حرمت انسان و مسئولیت جمعی بود. نه انسان را به بهانهی جمع نابود میکرد، نه جمع را قربانی خودسری فرد میساخت.
مزاری با آدمهای واقعی کار میکرد، نه با انسانهای خیالی. میدانست که در میدان سیاست، کسی کاملاً پاک و بیخطا نیست. میدانست که جنگ، فقر، مهاجرت، تحقیر تاریخی، بیاعتمادی، عقدهها و رقابتها، آدمها را پیچیده و زخمی ساخته است. اما هنر او این بود که از دل همین پیچیدگیها معنا بیرون میکشید. از دل همین پراکندگیها وحدت میساخت. از دل همین بیاعتمادیها اعتماد خلق میکرد و از دل همین انسانهای پر از ضعف و کاستی، صفی برای دفاع از موجودیت و عزت مردم شکل میداد.
***
مزاری این رفتار را تنها در برابر همراهان نزدیک خود نشان نداد. حتا در برابر مخالفان و دشمنان سیاسی خود نیز همین ادب، حرمت و خویشتنداری را رعایت میکرد. هیچگاه زبانش را به دشنام و تحقیر آلوده نکرد. در اوج مخالفت با شیخ آصف محسنی، محمد اکبری، سید رحمتالله مرتضوی، سید فاضل، احمدشاه مسعود، سیاف، مولوی خالص، ربانی و دیگران، نام آنان را با احترام بر زبان میآورد: «آقای مسعود»، «آقای ربانی»، «آقای محسنی»، «آیتالله محسنی»، «عالم شیعه»، «مولوی صاحب خالص». این احترام، تعارف خالی نبود؛ بخشی از دستگاه اخلاقی او بود. میدانست که سیاست، اگر زبان خود را از حرمت تهی کند، دیر یا زود از معنا نیز تهی میشود.
با مخالفان خود سخت اختلاف داشت؛ اما اختلاف را به بیحرمتی تبدیل نمیکرد. با آنان میجنگید، مذاکره میکرد، اعتراض میکرد، موضع میگرفت؛ اما شخصیت آنان را لگدمال نمیساخت. این نکته بسیار مهم است. در جامعهای که سیاست اغلب با دشنام، تحقیر، برچسب، تکفیر و حذف همراه بوده است، مزاری نشان داد که میتوان هم قاطع بود و هم باادب، هم محکم ایستاد و هم حرمت نگه داشت، هم دشمنی سیاسی را شناخت و هم زبان انسانیت را از دست نداد. این همان جوهر رهبری معنادار است: رهبر معنادار تنها با پیروان خود مهربان نیست؛ با مخالفان خود نیز نسبت اخلاقی دارد. حتا دشمن را چنان نام نمیبرد که خود در زبانش سقوط کند.
مزاری از این جهت برای جامعهی هزاره یک مدرسه بود؛ مدرسهای برای سیاستورزی با معنا. به ما یاد داد که سیاست تنها گرفتن سهم و کرسی نیست؛ تربیت زبان، تربیت نگاه، تربیت رابطه و تربیت خوی جمعی نیز هست. اگر جامعهای بخواهد از زخمهای تاریخی خود عبور کند، تنها با تفنگ و شعار و معامله عبور نمیکند. باید زبانش عوض شود، نگاهش عوض شود، رابطهاش با خود و دیگران عوض شود. باید بیاموزد که قدرت بدون حرمت، دیر یا زود به خشونت تبدیل میشود و عدالت بدون اخلاق، به انتقام تنزیل مییابد.
***
اما «آبه»بودن مزاری به معنای بیمرزی نبود. مادر خوب، تنها خطاپوش نیست؛ مراقب نیز هست. میپوشاند؛ اما رها نمیکند. فرصت میدهد؛ اما چشم از خطر برنمیدارد. مزاری نیز چنین بود. میدانست که اگر خطای یک فرد به سرنوشت جمعی آسیب بزند، دیگر تنها خطای فردی نیست. به همین دلیل، در عین خطاپوشی، مراقبت میکرد. میکوشید دامنهی آسیبها را محدود سازد و اجازه ندهد که کاستیها، عقدهها و جاهطلبیهای فردی، اصل مسیر را تخریب کند. این همان نقطهی ظریف رهبری اوست: مهربانی بدون سادهلوحی، اعتماد بدون غفلت، خطاپوشی بدون بیمسئولیتی و میدان دادن بدون رهاکردن سرنوشت جمعی به دست خطاکاران.
از این زاویه، مزاری نه تنها آدمها را عیار میکرد؛ میدان را نیز عیارمند میساخت. فقط نمیپرسید که فلانی کیست، میپرسید در این میدان، این آدم با تمام ضعف و قوت خود، چه نقشی میتواند داشته باشد؟ کجا مفید است؟ کجا خطرناک است؟ کجا باید مجال ببیند؟ کجا باید مهار شود؟ چگونه میتوان از ظرفیت او استفاده کرد، بیآنکه جامعه قربانی کاستیهایش شود؟ این نگاه، نگاه یک رهبر پارادایمساز است؛ کسی که آدمها را نه تنها با حکم اخلاقی، بلکه با نسبتشان به سرنوشت جمعی میسنجد.
از همین منظر است که نور جوهرهسنج مزاری را در دو سطح میتوان فهمید. سطح نخست، نور شناخت است: نوری که نشان میدهد آدمها از چه جنسی اند. سطح دوم، نور هدایت است: نوری که به ما میآموزد پس از شناخت، چگونه با آدمها رفتار کنیم. بسیاری شاید آدمها را بشناسند؛ اما پس از شناخت، یا به نفرت میافتند یا به انتقام یا به حذف. مزاری شناخت را به تدبیر تبدیل میکرد. به همین دلیل، نور او فقط افشاگر نبود، راهگشا نیز بود. تنها پرده را کنار نمیزد، راه عبور را نیز نشان میداد.
این راه عبور، همان «کاریدور بدیل» است: راهی میان تسلیم و انتقام، میان حذف و بیتفاوتی، میان سادهدلی و بدبینی مطلق، میان اعتماد کور و بیاعتمادی فلجکننده. مزاری در برابر خطاهای آدمها نه تسلیم میشد و نه به انتقام میافتاد. نه چنان سادهدل بود که همه چیز را نادیده بگیرد، نه چنان بدبین که هیچ امکانی برای اصلاح باقی نگذارد. راهی میگشود که در آن، آدمها هنوز میتوانستند مفید باشند؛ اما جامعه نیز حق داشت از آسیب آنان در امان بماند.
***
اعتماد، در نگاه مزاری، تنها باور به پاکی دیگران نبود. اعتماد، ایمان به امکان بهترشدن انسان نیز بود. شاید میدانست که بسیاری از همراهانش خطا کردهاند، شاید میدانست که برخی از آنان بارها آزمایش بد دادهاند؛ اما باز هم فرصت را یکسره از آنان نمیگرفت. زیرا در نگاه او، جامعه برای ساختن آینده، ناگزیر است با همین آدمهای ناقص، زخمی، متناقض، جاهطلب، ترسو، شجاع، آلوده، صادق، خاموش و پرهیاهو کار کند. رهبر واقعی کسی نیست که جامعهای از فرشتگان خیالی بسازد، کسی است که با همین انسانهای واقعی، راهی برای حرکت جمعی خلق کند.
این معناآفرینی، تنها در سخنرانیهای او نبود؛ در رفتار او با آدمها نیز بود. به جای آنکه خطا را پایان رابطه بداند، آن را بخشی از فرایند دشوار ساختن اعتماد میدید. اعتماد، در جامعهی زخمی، یکشبه ساخته نمیشود. باید بارها ترک بردارد، ترمیم شود، دوباره آزموده شود و دوباره معنا پیدا کند. مزاری با صبر و بردباری خود به این فرایند کمک میکرد. میدانست که اگر هر ترک اعتماد را به شکست نهایی تبدیل کند، هیچ بنایی ساخته نمیشود. اما اگر ترک را ببیند، ترمیم کند و در عین حال مراقب باشد که دیوار فرو نریزد، شاید بنایی تازه شکل بگیرد.
از همینروست که وقتی از او به عنوان نور جوهرهسنج سخن میگوییم، نباید این نور را فقط نوری بدانیم که بر چهرههای دیگران میتابد و آنان را آشکار میکند. این نور، پیش از هر چیز، خود مزاری را نیز آشکار میسازد و نشان میدهد جوهرهی خود او چه بود: عزت بدون غرور کور، قاطعیت بدون کینه، شناخت بدون انتقام، اعتماد بدون سادهدلی، حرمت بدون تسلیم و خطاپوشی بدون بیمسئولیتی.
این ترکیب، بسیار کمیاب است. بسیاری عزت دارند، اما به غرور میافتند. برخی قاطعاند، اما قساوت پیدا میکنند. برخی آدمها را میشناسند، اما شناختشان به بدبینی و نفرت تبدیل میشود. برخی حرمت نگه میدارند، اما از موضع ضعف. برخی اعتماد میکنند، اما سادهلوحانه. برخی خطا را میپوشانند، اما برای مصلحت شخصی یا ترس. مزاری، در بهترین لحظههای رهبری خود، اینها را در توازنی کمنظیر کنار هم مینشاند. همین توازن بود که از او یک رهبر پارادایمساز ساخت.
پارادایمسازی مزاری در همین بود که سیاست هزاره را از سطح واکنشهای پراکنده، عقدههای خام، رقابتهای گروهی و جنگهای فرساینده، به سطح معنای جمعی برد. به مردم گفت که مسأله فقط این نیست که چه کسی فرمانده است، چه کسی رئیس است، چه کسی سهم دارد، چه کسی برنده میشود. مسأله این است که آیا ما به عنوان یک جامعه، حق موجودیت، عزت، اعتماد و آیندهی مشترک خود را میفهمیم یا نه. در این افق، هر فرد، هر گروه، هر رقیب و هر همراه، باید در نسبت با سرنوشت جمعی فهمیده شود.
***
نگاهی که از نور جوهرهسنج مزاری میگیریم، راه را برای یادداشتهای بعدی نیز باز میکند؛ یادداشتهایی در شناخت چهرههای مطرح و اثرگذار در سیاست هزاره. وقتی به خلیلی، محقق، شفق بهسودی، عرفانی یکاولنگی، یا صادق سیاه و شفیع و نصیر سوز و نصیر رضایی و امثال آنان مینگریم، میتوانیم نشان دهیم که چگونه نور مزاری هر یک از آنان را با جوهرهی واقعی خویش برملا میکند. زیرا این نور تنها برای دیدن زشتیها نیست؛ برای دیدن زیباییها نیز هست.
مزاری هم آبه بود، هم عیارسنج؛ هم خطاپوش بود، هم رهبر قاطع؛ هم مادر مهربان یک نسل زخمی بود، هم نگاه مسئولانهی یک پدر اندیشمند. آدمها را میدید؛ اما از دیدن آنان برای نابودیشان استفاده نمیکرد. خطاها را میشناخت؛ اما خطا را بهانهی انتقام نمیساخت. بدجنسیها را لمس میکرد؛ اما در نخستین فرصت، مجال اصلاح و بازآفرینی میداد. زبانش را از دشنام نگه میداشت؛ چون میدانست جامعهای که زبانش سقوط کند، سیاستش نیز سقوط میکند. حرمت مخالفان را حفظ میکرد؛ چون میدانست عزت مردم با بیحرمتی به دیگران ساخته نمیشود.
شاید یکی از بزرگترین درسهای او برای امروز ما همین باشد: شناخت بدون کینه، نقد بدون تحقیر، قاطعیت بدون بیرحمی، اعتماد، بدون سادهلوحی و خطاپوشی بدون چشمبستن بر خطر. این همان نوری است که ما هنوز به آن نیاز داریم. مزاری، در این معنا، هنوز زنده است. نه تنها در عکس و شعار و سالگرد، بلکه در معیار دیدن ما. هر بار که میان اعتماد و بیاعتمادی، میان نقد و انتقام، میان حرمت و افشاگری، میان میدان دادن و مهار کردن سرگردان میشویم، نور او دوباره به کار میآید.
این نور از ما میپرسد: آیا میتوانی ببینی، بیآنکه کورکورانه نفرت بورزی؟ آیا میتوانی خطا را بشناسی، بیآنکه انسان را نابود کنی؟ آیا میتوانی فرصت بدهی، بیآنکه سرنوشت جمعی را قربانی کنی؟ آیا میتوانی حرمت نگه داری، بیآنکه حقیقت را پنهان کنی؟ آیا میتوانی مثل آبهای مهربان، خطاپوش باشی و مثل رهبری مسئول، مراقب بمانی؟
در پاسخ به همین پرسشهاست که معنای مزاری، اعتماد و کاریدور بدیل دوباره به هم میرسند. اعتماد، بدون چنین نوری، کور میشود. نقد، بدون چنین مهری، به انتقام بدل میشود. سیاست، بدون چنین اخلاقی، به بازار معامله و تحقیر فرو میغلتد. جامعه، بدون چنین آبهگی و عیارسنجی، یا در دام تقدیس میافتد یا در دام نفرت. مزاری راه سوم را نشان داد: راه دیدن، فهمیدن، حرمت گذاشتن، سنجیدن، فرصت دادن و مراقبت کردن. این همان کاریدور بدیلی است که او در دل تاریکیهای تاریخ ما گشود؛ کاریدوری که هنوز هم اگر بخواهیم از سایهها عبور کنیم، به روشنایی آن نیاز داریم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه