روز بیستویکم ثور ۱۳۷۱، در علوم اجتماعی بودم. هوا تازه و آفتابی بود؛ از همان آفتابهای ثور کابل که هنوز اندکی از سردی زمستان را در خود دارد، اما وعدهی گرما میدهد. در درون ساختمان علوم اجتماعی اما هوای دیگری جریان داشت: آمیزهای از انتظار، هیجان و اضطرابی خاموش که هنوز نام دقیقش را نمیدانستم. همه میدانستند که مزاری امروز از مزار به کابل میرسد.
در ساعتهای پیش از ظهر آن روز، من دیگر در پشاور نبودم که خبرها را از پشت رادیو بشنوم. در دل همان میدانی ایستاده بودم که قرار بود مهمترین «حرف» روز در آن گفته شود. «حرف در داخل»؛ عبارتی که مزاری پیشتر بر آن تأکید کرده بود. از ما خواسته بود پشاور را ترک کنیم و به داخل بیاییم تا حرف خود را اینجا بگوییم. اکنون، آن «داخل» پیش چشم ما بود؛ نه بهصورت یک مفهوم سیاسی، بلکه بهصورت ساختمانی پر از آدم، صدا، انتظار و سرنوشت.
همه منتظر آن «حرف» بودند: آنان که از ایران آمده بودند، آنان که از بامیان رسیده بودند، آنان که از کوچههای غرب، شرق و شمال کابل سرازیر شده بودند … و ما که تازه وارد این میدان شده بودیم و هنوز نمیدانستیم این «داخل» چه عمقی دارد. برای ما، داخل فقط کابل نبود؛ لحظهای بود که حاشیه میخواست در متن سخن بگوید. اما هنوز نمیدانستیم که این متن، پیش از آمدن ما، تا چه اندازه توسط بازیسازان دیگر خطکشی شده است.
پیش از آن «حرف»، باید از زمینهای بگویم که آن را ممکن و ضروری ساخته بود: از همان ساختمانی که قرار بود این سخن در آن گفته شود، از کسانی که در آن گرد آمده بودند، و از اتفاقی که پیش از ورود مزاری، در یکی از اتاقهای بزرگ علوم اجتماعی، میان رهبرانی رخ داد که از ایران سرازیر شده بودند. اگر آن صحنه را ندانیم، نه آن «حرف» را درست میفهمیم و نه «داخلی» را که مزاری برای سخنگفتن در آن آمده بود.
در «بازیهای گرسنگی»، وقتی بازیسازان ناحیهها را به کاپیتول فرامیخوانند، همیشه جایی برای گردآمدن وجود دارد؛ خانهای پیش از میدان، جایی که هنوز بازی آغاز نشده، اما ترسها، شانسها، نگاهها و اتحادهای موقت شکل میگیرند. آنجا، برای نخستین بار میبینی دیگران چه دارند، چه میخواهند، چه پنهان میکنند و با چه تصوری وارد میدان میشوند.
برای ما، در آن روزهای ثور ۱۳۷۱، آن خانهی گردآمدن، مرکز علوم اجتماعی بود؛ ساختمانی در دامنهی کوه افشار، در غرب کابل. علوم اجتماعی هنوز میدان جنگ نبود، اما میدان، پیشاپیش در آن نفس میکشید. هر دهلیز، هر اتاق، هر گفتوگو و هر نگاه، بخشی از آزمونی بود که بعدها نامش را بهتر فهمیدم: آزمون اعتماد، آزمون سهم، و آزمون ماندن در «داخل».
علوم اجتماعی در روز ۲۱ ثور ۱۳۷۱، فقط محل انتظار برای ورود مزاری نبود؛ آینهای بود که در آن، همهی آشفتگیهای بیرون خود را نشان میداد. کسانی که از راههای دور آمده بودند، هر کدام روایتی از مبارزه، حق، سهم و آینده با خود داشتند. بعضی هنوز با منطق تنظیمهای گذشته میاندیشیدند؛ بعضی با شوق ورود به قدرت نفس میکشیدند؛ بعضی از حذف و بیاعتنایی زخم خورده بودند؛… و نسل جوانی مانند ما، بیشتر از آنکه پاسخ داشته باشد، پرسش داشت.
در همان فضا بود که معنای «داخل» آرامآرام برایم سنگینتر میشد. «داخل»، فقط جغرافیا نبود. «داخل»، میدان مسئولیت بود. دیگر نمیشد همهچیز را به پشاور، تهران، اسلامآباد، یا تصمیم دیگران حواله داد. اینجا، در علوم اجتماعی، ما با خود خودِ میدان روبهرو بودیم؛ با مردمی که آمده بودند ببینند این حضور تازه، به نظم میانجامد یا به آشوب؛ به اعتماد میرسد یا به سهمخواهی؛ به حرفی روشن ختم میشود یا به تکرار همان بیاعتمادیهای قدیمی.
از همینجا بود که ورود مزاری، برای ما معنایی فراتر از آمدن یک رهبر داشت. او قرار بود در فضایی سخن بگوید که پیشاپیش از صداهای گوناگون پر شده بود؛ صداهایی که هر کدام سهم خود را میخواستند، اما هنوز معلوم نبود چه کسی حاضر است مسئولیت مشترک را بپذیرد. «حرف» مزاری باید در چنین فضایی گفته میشد: در میدانی که هنوز میان امید و ترس، نظم و آشوب، اعتماد و بیاعتمادی معلق بود.
به همین دلیل، آن روز در علوم اجتماعی، پیش از آنکه مزاری برسد، خود ساختمان سخن میگفت. رفتوآمدها، چهرهها، زمزمهها، نگاههای منتظر و اضطراب پنهان در اتاقها، همه نشان میدادند که «داخل» آسان به دست نیامده است و آسان هم حفظ نخواهد شد. باید کسی میآمد و به این پراکندگی معنا میداد؛ کسی که بتواند از میان صداهای متعدد، یک «حرف» روشن بیرون بکشد.
آن «حرف» قرار بود اولین آزمون جدی ما در داخل باشد؛ آزمونی برای اینکه بدانیم آیا میتوانیم از حاشیه وارد متن شویم، بیآنکه منطق حاشیه را با خود به متن بیاوریم؛ آیا میتوانیم از حذف تاریخی سخن بگوییم، بیآنکه گرفتار سهمخواهی کور شویم و آیا میتوانیم در میدانی که بازیسازانش از بیرون قواعد خود را نوشتهاند، از درون، معنای تازهای برای حضور خود بسازیم.
مزاری هنوز نرسیده بود، اما علوم اجتماعی آمادهی شنیدن بود. آنچه میدیدم، سکوتی آرام نبود، بیقراری بود… و شاید همین بیقراری بود که آن روز را به یکی از لحظههای مهم زندگی من تبدیل کرد. من در آن صبح ثور، در ساختمانی ایستاده بودم که بهظاهر مرکز حزب وحدت بود، اما در حقیقت، به صحنهی نخستین مواجههی ما با معنای واقعی «داخل» تبدیل میشد.
***
روز پانزدهم ثور ۱۳۷۱، وقتی هواپیمای نظامی جمهوری اسلامی ایران روی باند فرودگاه کابل نشست، من در کابل نبودم. به غزنی رفته بودم تا خانوادهام را ببینم؛ اما خبر را شنیدم. در آن هواپیما، آیتالله فاضل، آیتالله محقق کابلی، آیتالله صادقی پروانی، آیتالله شیخزادهی غزنوی، شیخ محمداسحاق اخلاقی، سید رحمتالله مرتضوی، محققزاده و شماری دیگر از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت حضور داشتند. این کاروان در مجموع حدود صد و پنجاه نفر بود و شمار زیادی از آنان را آخوندها و طلبههایی تشکیل میدادند که برای نخستینبار پای به کابل میگذاشتند. بعدها شنیدم که سید محمد سجادی، جواد ضحاک، نصرالله پیک و شماری دیگر از نزدیکان مزاری نیز در همین جمع بودند.
استقبال در میدان هوایی کابل باشکوه بود. مردمی که روزها در انتظار ورود رهبران خود بودند، آمده بودند تا آنان را ببینند و همراهی کنند. از میدان هوایی، کاروان را به مرکز علوم اجتماعی، در دامنهی کوه افشار، بردند. این ساختمان را پیش از ورود مجاهدین به کابل، کسی به نام ملک شریف افشاری تصرف کرده بود و اکنون در اختیار حزب وحدت قرار داده بود. در همان روزهای نخست، دفاتر و خوابگاههای علوم اجتماعی به محل اقامت اعضای شورای عالی نظارت و شورای مرکزی حزب تبدیل شد.
نخستینبار که وارد آن ساختمان شدم، چیزی توجهم را جلب کرد. در اتاقی که ملک شریف برای خود در طبقهی دوم انتخاب کرده بود، عکس بزرگی از آیتالله خمینی به دیوار آویخته بود. پس از ورود اعضای شورا از ایران، عکس آیتالله فاضل نیز در کنار آن نصب شد. همین ترکیب ــ خمینی و فاضل، در کنار هم، بر دیوار اتاقی که یک فرمانده محلی برای خود گرفته بود ــ چیزی از روح آن روزگار را نشان میداد که بهآسانی در کلمات نمیگنجید: دو مرجع از دو کشور مختلف، در یک قاب و در یک اتاق؛ هر دو سید، نورانی و برخوردار از مقام قدسی مذهبی، اما در مرکزیتی سیاسی که جامعهی شیعه و هزاره هنوز برای درک و هضم معنای آن زمان کمی در اختیار داشت. در همان اتاق، ملک شریف نیز نشسته بود و آخرین مزههای نشستن بر کرسی قدرت را زیر سایهی آن دو عکس تجربه میکرد.
علوم اجتماعی در آن روزها نقطهی ثقل بود؛ نه فقط از آنرو که مرکز تصمیمگیری حزب وحدت در آنجا مستقر شده بود، بلکه از آن جهت که به آینهای از وضعیت واقعی ما تبدیل شده بود. در «بازیهای گرسنگی»، نخستین روزهایی که نمایندگان ناحیهها به هم میرسند، نوعی ارزیابی خاموش میان آنان جریان دارد. هر کس میخواهد بداند دیگران چه دارند، چه میخواهند، چه توان دارند و از کجا آمدهاند. همین ارزیابیها، در روزهای نخست ثور، در راهروها، اتاقها و خوابگاههای علوم اجتماعی جریان داشت.
آنان که از ایران آمده بودند، سالها در آن محیط زیسته بودند. نگاهشان به سیاست، حزب، رابطه، رهبری و قدرت، در همان فضا شکل گرفته بود. آنان که با مزاری در بامیان بودند، تجربهی دیگری داشتند: تجربهی داخل کشور، جنگ، کوه، سرما، فشار و تصمیمهای دشوار. این دو جهان، اکنون در یک ساختمان جمع شده بودند. اما جمعشدن، هنوز به معنای اعتماد نبود؛ آغاز آزمونی بود که اعتماد باید در آن خود را ثابت میکرد.
عدهی محدودی از رهبران، از جمله سید رحمتالله مرتضوی، در اکادمی پولیس، کنار علوم اجتماعی، اقامت گرفتند. اکادمی پولیس را فرماندهی به نام واحد ترکمنی، که به شورای اتفاق گرایش داشت، تصرف کرده بود. داکتر واحد، مامایم، و جنرال علی اکبر قاسمی – که آن زمان هنوز به نام ضابط اکبر شناخته میشد و یکی از دوستان نزدیک مامایم بود – نیز در همانجا اقامت داشتند. به این ترتیب، اطراف علوم اجتماعی تنها محل استقرار نیروها نبود؛ شبکهای از رابطهها، وابستگیها، گرایشها و خاطرههای گذشته نیز در همان محدوده گرد آمده بود.
اعضای شورای عالی نظارت و شورای مرکزی حزب وحدت که وارد کابل شده بودند، بهزودی جلسهی رسمی خود را در علوم اجتماعی برگزار کردند. نخستین اقدام آنان، برقراری تماس با دولت موقت به ریاست صبغتالله مجددی بود. حاجی سلیمان یاری نقش واسطه را بر عهده داشت. نخستین نامهی مجددی، که در آن از حزب وحدت خواسته شده بود به دولت بپیوندد، توسط سلیمان یاری برای رهبران حزب خوانده شد. در آن درخواست آمده بود که دو کرسی در کابینهی دولت موقت برای حزب وحدت اختصاص یافته است.
همینجا، نخستین آزمون جدی «حرف در داخل» آغاز میشد. مسأله دیگر فقط ورود به کابل نبود؛ مسأله این بود که در ساختاری که بدون حضور ما در پشاور ساخته شده بود، اکنون چه جایگاهی برای ما تعیین میشود و ما با آن جایگاه چه میکنیم. دو کرسی کابینه، در ظاهر، دعوت به مشارکت بود؛ اما در عمق خود، ادامهی همان منطق حذف و سهمدهی از بالا را با خود داشت. این همان لحظهای بود که علوم اجتماعی از یک ساختمان پر ازدحام، به صحنهی آزمون اعتماد سیاسی تبدیل شد.
***
پیش از آنکه کسی از ایران برسد، دو نفر در کابل بار سنگینتری بر دوش داشتند: علیجان زاهدی، عضو شورای عالی نظارت و سید مصطفی کاظمی، عضو شورای مرکزی حزب وحدت. آنان به نمایندگی از شورای مرکزی بامیان به کابل آمده بودند و نخستین پیامی که از سوی مزاری و شورای مرکزی به اطلاع اعضای شورا رساندند، روشن بود: حزب وحدت هرگونه تماس با دولت مجددی را در همراهی و همسویی با جنبش ملی اسلامی، به رهبری جنرال دوستم، پیش میبرد.
این همراهی، یک تصمیم سیاسی سنجیده بود. مزاری و شورای مرکزی در بامیان به این نتیجه رسیده بودند که جنبش دوستم باید به رسمیت شناخته شود؛ نه تنها به این دلیل که جنبش در سقوط دولت نجیب نقش داشت، بلکه از آن رو که هر ساختار آیندهی قدرت، اگر با نادیدهگرفتن جنبش شکل میگرفت، همان خطای دیرینه را تکرار میکرد: حذف نیروهایی که در میدان نقش دارند، اما هنگام تقسیم قدرت پشت در گذاشته میشوند. این همان درسی بود که سید مصعب و محقق از تجربهی جبلالسراج با خود به کابل آورده بودند؛ همان وعدهی مبهمی که از زبان احمدشاه مسعود شنیده بودند: «فرصت بحث و گفتوگو در داخل وجود دارد.» اما آن «داخل»، هنوز تا علوم اجتماعی و تا سهم برابر در تصمیمگیری نرسیده بود.
سید رحمتالله مرتضوی، که در کتاب «قصههای زندگی» شرح مفصلی از این جریانها آورده است، مینویسد که علیجان زاهدی در جلسه گفت تا زمانی که مشکل جنبش ملی اسلامی با دولت موقت حل نشود، حزب وحدت نیز با این دولت وارد مذاکره نمیشود. به روایت مرتضوی، پس از سخنان زاهدی، مصباح مزاری از او پرسید: «مشکل جنبش ملی اسلامی چیست؟» زاهدی پاسخ داد که آقای مجددی و رهبران احزاب جهادی عضو شورای قیادی باید جنبش را بهعنوان یک حزب سیاسی به رسمیت بشناسند و سهمیهی یک حزب را برای آن بپذیرند: یک نفر در شورای قیادی، پنج نفر در شورای جهادی و دو وزارت.
مرتضوی با این سیاست موافق نبود. او در کتاب خود مینویسد که به زاهدی گفت گرهزدن سرنوشت حزب وحدت اسلامی به جنبش ملی اسلامی درست نیست؛ زیرا سرنوشت یک حزب جهادی را نمیتوان به جریانی بست که تا دیروز رهبرانش با مجاهدین میجنگیدند. زاهدی در پاسخ گفت: «شما هرچه میخواهید بگویید. تصمیم شورای مرکزی حزب و دبیرکل آن، آقای مزاری، همین است؛ در غیر آن، یا از بامیان کسب تکلیف شود، یا از آقای مزاری خواسته شود که به کابل بیاید.»
این گفتوگو، در ظاهر یک اختلافنظر سیاسی بود؛ اما من آن را از زاویهی «اعتماد» میخوانم. پشت این اختلاف، گسلی پنهان قرار داشت: کسانی که در «داخل» بودند ــ در بامیان، در کوهها، در میدان تصمیمهای دشوار ــ تجربهای داشتند و کسانی که از «خارج»، از ایران و از فضای سیاسی دیگری آمده بودند، تجربهای دیگر. این دو تجربه الزاماً به یک نتیجه نمیرسیدند. در «بازیهای گرسنگی» نیز وقتی نمایندگان ناحیهها کنار هم مینشینند، اختلاف استراتژی گاهی از همینجا آغاز میشود: کسانی که سالها در ناحیه ماندهاند، چیزهایی میدانند که بیرونیها نمیدانند و کسانی که از بیرون آمدهاند، جهان را از زاویهای میبینند که برای ماندهگان در میدان بیگانه است. این فاصلهی تجربه، در علوم اجتماعی، نخستین گسل اعتماد بود.
مهمترین نشانهی این گسل، رأیگیریای بود که در غیاب مزاری انجام شد. اعضایی که در کابل حضور داشتند، بهویژه کسانی که از ایران آمده بودند، با اکثریت آرا تصمیم گرفتند که حزب وحدت، بدون در نظر گرفتن خواستههای جنبش، با دولت وارد مذاکره شود. به بیان دیگر، سیاستی را که مزاری و شورای مرکزی بامیان تعیین کرده بودند، کنار گذاشتند؛ آن هم در غیاب خود او. در همان جلسه تصویب شد که علیجان زاهدی، سید مصطفی کاظمی و سید رحمتالله مرتضوی، بهعنوان هیأت حزب وحدت، با دولت مجددی وارد مذاکره شوند.
این لحظه، برای من، یکی از کلیدیترین لحظههای آن دوران است؛ نه از آن جهت که رأی گرفتهشده حتماً درست بود یا نادرست، بلکه از آن رو که پرده از ضعفی عمیقتر برمیداشت: اعتماد در درون رهبری حزب هنوز به رویهای مشترک، روشن و الزامآور تبدیل نشده بود. وقتی دبیرکل حزب سیاستی را تعیین کرده است و شورا، در غیاب او، تصمیمی برخلاف آن میگیرد، مسئله فقط اختلافنظر سیاسی نیست؛ پایهی اعتماد تکان میخورد. این تکان، الزاماً از سوءنیت یا توطئه برنمیخیزد؛ گاهی از نبود ساختاری مشترک سرچشمه میگیرد که در آن ارزشها، صلاحیتها، حدود تصمیمگیری و شیوهی عمل برای همه روشن، معتبر و پذیرفتهشده باشد. در علوم اجتماعی، همین لحظه نخستین شکاف جدی را در بدنهی رهبری حزب وحدت آشکار کرد: شکافی میان کسانی که از داخل، با مزاری و تجربهی بامیان آمده بودند و الگوی تازهای از رهبری سیاسی هزاره را نمایندگی میکردند و کسانی که از خارج رسیده بودند، کابل را مرکز تصمیم خود میدیدند و هنوز حامل تجربهی سنتی رهبری در جامعهی شیعه بودند.
این صحنه برای من، بهویژه با تجربههایی که سالها بعد در متن گفتمان سنگین تثبیت هویت و رهبری سیاسی هزاره در برابر رهبران سنتی جامعهی شیعه شاهد شدم، سرشار از معنا و نشانه است. در بامیان، تصمیم را رهبری گرفته بود که برای نخستینبار، بهعنوان نماد رهبری سیاسی هزاره در جامعهی شیعه قد برافراشته بود؛ رهبریای که مشروعیت خود را نه از نسب، نه از لباس، نه از مرجعیت سنتی، بلکه از متن رنج، مقاومت و اعتماد مردم میگرفت. اما در کابل، چهرههایی از ردهی رهبری سنتی جامعهی شیعه حضور داشتند که بدون اعتنا به آن تصمیم و بدون انتظار برای حضور خود مزاری، مسیر سیاست حزب وحدت را تغییر میدادند.
این فقط اختلاف بر سر مذاکره با دولت مجددی یا همراهی با جنبش ملی اسلامی نبود. در عمق خود، نزاعی بود میان دو منطق رهبری: یکی منطق تازهای که در چهرهی مزاری تمثیل میشد و میخواست سیاست هزاره را از حاشیهی اطاعت و پیروی به متن تصمیم و مشارکت بیاورد و دیگری منطق سنتیای که هنوز خود را صاحب حق تصمیم میدانست و حق را نیز در شمار کرسیها، پستها و امتیازات دولتی معنا میکرد. جامعهی هزاره با تجربهای تازه از سیاست و رهبری وارد میدان شده بود، اما عادتهای قدیم هنوز در اتاقهای تصمیم نفس میکشیدند. این نکته را چند پاراگراف بعدتر، وقتی واکنش مزاری را مرور میکنیم، از زاویهای روشنتر خواهیم دید: رهبری سیاسی هزاره، در چهرهی مزاری، دیگر نمیخواست در سایهی عادتهای قدیم تعریف شود.
با این همه، مذاکرات با سرعت پیش رفت. به روایت سید رحمتالله مرتضوی، در نخستین مراحل، سه حزبی که بیشتر با حزب وحدت همسویی نشان میدادند ــ جبههی نجات ملی، محاذ ملی اسلامی و حرکت انقلاب اسلامی ــ با هیأت حزب وحدت جلسه گذاشتند. در نخستین جلسه، احمدشاه به نمایندگی از حرکت انقلاب اسلامی، سارنوال به نمایندگی از محاذ ملی اسلامی و داکتر ذبیحالله مجددی به نمایندگی از جبههی نجات ملی شرکت کردند. خواستههای هیأت حزب وحدت روشن بود: پنج وزارت، ده نفر عضویت در شورای جهادی و یک نفر عضویت در شورای قیادی.
مرتضوی مینویسد که در این زمینه بحث زیادی صورت گرفت. نمایندگان سه حزب گفتند پنج وزارت زیاد است. هیأت حزب وحدت پاسخ داد که اگر پنج وزارت زیاد است، سه وزارت مهم ــ داخله، امنیت ملی و مالیه ــ همراه با سه سفارت به حزب وحدت داده شود. پس از یک روز، توافق نهایی شکل گرفت: نه نفر از حزب وحدت برای عضویت در شورای جهادی، چهار وزارت، و یک نفر برای عضویت در شورای قیادی.
رسیدن به این سطح از توافق در کمتر از سه یا چهار روز، فضایی سرشار از هیجان و خوشبینی ایجاد کرده بود. روز بیستویکم ثور، رهبران در یکی از اتاقهای بزرگ علوم اجتماعی جلسه داشتند تا خبر توافق با دولت مجددی را بشنوند و برای اعلان آن از طریق رادیو و تلویزیون آماده شوند. درست در همین هنگام، خبر ورود مزاری به کابل در همهجا پیچید.
آیتالله فاضل پیشنهاد کرد که بحث روی معرفی وزرا ادامه یابد. اما علیجان زاهدی با صراحت گفت ادامهی بحث اخلاقاً درست نیست؛ اگر آقای مزاری امروز وارد کابل نمیشد، مسئلهی حزب وحدت با دولت حل شده و وزرا معرفی میشدند؛ اما حالا که آقای مزاری، دبیرکل حزب وحدت، وارد کابل شده است، ادامهی بحث از دو جهت به مصلحت نیست. مرتضوی در شرح این گفتوگوها جزئیات استدلال زاهدی را نیز نقل کرده است. به گفتهی او، با سخنان زاهدی، جلسه متوقف شد.
این توقف، فقط توقف یک جلسه نبود؛ مکثی بود در برابر شکافی که هنوز نام کامل خود را پیدا نکرده بود. مزاری به کابل میرسید و با آمدن او، «حرف در داخل» دیگر فقط یک شعار نبود. اکنون باید در برابر همین تصمیمها، همین رأیگیریها، همین شتاب برای سهم و همین گسل اعتماد، معنای خود را نشان میداد.
***
در همان روزها، بیرون از دیوارهای علوم اجتماعی، بازی بزرگتری در جریان بود؛ بازیای که بدون فهم آن، نه ورود مزاری به کابل معنای کامل خود را پیدا میکرد و نه «حرف»ی که قرار بود در «داخل» گفته شود.
چند روز پیشتر، در پنجم ثور، در گورنرهاوس پشاور، رهبران احزاب هفتگانهی جهادی، زیر نظر نواز شریف، نخستوزیر پاکستان، و ترکی الفیصل، رئیس استخبارات عربستان، بر سر ترکیب حکومت موقت توافق کرده بودند. حزب وحدت دعوت نشده بود. حرکت اسلامی شیخ آصف محسنی نیز دعوت نشده بود. کاپیتول پشاور، پرداخت اسپانسرهای خود را آغاز کرده بود: نواز شریف، در نهم ثور، یک روز پس از تحویلدهی قدرت از رژیم داکتر نجیبالله به حضرت مجددی، با چک ده میلیون دالری و وعدهی پنجاه هزار تن مواد غذایی وارد کابل شد. ترکی الفیصل نیز با حسابوکتابهای عربستانی خود در صحنه حضور داشت. ناحیهها، پشت درهای بسته، توزیع شده بودند.
تلخترین خبر برای بسیاری از همنسلان و همراهان من، خبری بود که دو روز پیشتر از رادیو شنیده بودم: شیخ آصف محسنی جداگانه وارد چانهزنی شده بود. او در مصاحبه با بیبیسی گفت که با حکومت موقت به توافق رسیدهاند و یک نفر در کابینه، با پست معاونیت ریاست جمهوری، به او وعده شده است. سپس افزود: «بدینترتیب، حرکت اسلامی افغانستان دیگر مشکلی ندارد.»
در یادداشت پیشین گفتم که وقتی من و همکارانم در دفتر بشارت این جمله را شنیدیم، چند لحظه در جای خود ماندیم: «حرکت اسلامی دیگر مشکلی ندارد.» یعنی چه؟ یعنی رهبری که خود نیز به جلسهی اصلی دعوت نشده بود، با گرفتن یک معاونیت، مسألهی خود را از مسألهی جمعی جدا کرده بود. یعنی یک مقام توانسته بود زخمی را بپوشاند که از حذف یک جامعه آغاز شده بود. در منطق «بازیهای گرسنگی»، وقتی کاپیتول به یک بازیگر بهگونهی انفرادی اسپانسر میدهد، آن بازیگر ناخواسته تعهدی پنهان پیدا میکند که دیگران را نادیده بگیرد. محسنی با وعدهی معاونیت ریاست جمهوری، در ظاهر مشکل حرکت اسلامی را حل کرده بود؛ اما در عمل، ناحیهای را که باید در کنار آن میایستاد، تنها گذاشت.
روز پانزدهم ثور، احمدشاه مسعود در کابل، در پاسخ به پرسش حامد علمی، خبرنگار بیبیسی، رسماً گفت: «هر گروه که با حکومتی که مورد تأیید مجاهدان افغانستان است، مخالفت کند، یاغی و باغی است.» این دو واژه ساده نبودند: «یاغی و باغی». در ادبیات سیاسی، چنین کلماتی حکم صادر میکنند؛ کسی را از دایرهی مشروعیت بیرون میاندازند و او را از طرف گفتوگو به موضوع سرکوب تبدیل میکنند. در «بازیهای گرسنگی»، کاپیتول برای کسانی که قوانینش را نمیپذیرند، همین زبان را به کار میبرد. «یاغی» یعنی کسی که از جای تعیینشدهی ناحیهاش بیرون زده است؛ کسی که بازی را آنگونه که نوشتهاند، نمیپذیرد.
در همان روزها، راکتهای حکمتیار به مکروریانها و اطراف رادیو کابل اصابت کرد. حامد علمی، در گزارش و چشمدیدهای خود از صحنه، از سی کشته و نزدیک به صد زخمی خبر داد. پیروزیای که با فیرهای شادیانه و شعار آغاز شده بود، با صدای انفجار ادامه یافت. بازیای که قرار بود با «پیروزی مجاهدین» پایان یابد، در همان روزهای نخست، دور تازهی خود را آغاز کرد و قربانیانش، باز هم مردم عادی بودند.
حزب وحدت در چنین فضایی موضع گرفت. عبدالحق شفق، سخنگوی حزب در تهران، اعلام کرد که حزب وحدت خواهان یکچهارم سهم برای شیعیان در حکومت و در تمام سطوح مملکتی آینده است و تا زمانی که این خواسته برآورده نشود، بهعنوان یک حزب مخالف باقی خواهد ماند. این موضع، در آن فضا، بیشباهت به این نبود که کسی در دل میدان اعلام کند قوانین بازی را نمیپذیرد. خطرناک بود؛ اما ضروری. زیرا میدانی که در آن همه از ترس بازی میکنند، به کسی نیاز دارد که از روی انتخاب بایستد.
در یادداشتهای قبلی گفتم که در همان روزها، چیزی در فضای بیرونی کابل توجهم را میگرفت: عکسی از مزاری که همزمان با ورود او به کابل، در گوشه و کنار شهر نصب شده بود. در کنار عکسهای دیگر رهبران حزب وحدت و سایر رهبران جهادی ــ عکسهایی بزرگ، لوکس و آراسته ــ عکس مزاری چیز دیگری بود. ظاهراً در جایی از دشتهای جنوبغرب گرفته شده بود: با لنگی، با پتویی که دور شانهاش پیچیده بود، با نگاهی نافذ در چهرهای ساده و کاملاً روستایی. در آن عکس، هیچ نشانهای از تشریفات قدرت دیده نمیشد؛ نه لباس رسمی، نه ژست رهبری، نه آرایش صحنه. فقط مردی بود که از دل کوه و دشت آمده بود.
همین عکس، در مقایسه با عکسهای دیگر رهبران، دو جهان متفاوت را در ذهن مردم کابل ترسیم میکرد. در «بازیهای گرسنگی»، کسی که بازی را میشکند، لزوماً لباس قهرمانان کاپیتول را بر تن ندارد. مزاری در آن عکس، نه با لباس قدرت، بلکه با لباس ماندن آمده بود؛ با نشانههای همان ناحیهای که از آن سخن میگفت. پیش از آنکه خودش به علوم اجتماعی برسد، آن عکس، به زبان خاموش، بخشی از «حرف» او را گفته بود.
ساعت دوازدهی ظهر روز بیستویکم ثور، مزاری وارد علوم اجتماعی شد. با ورود او، فضای کابل برای ما معنای دیگری پیدا کرد. سید رحمتالله مرتضوی در کتاب خود، تاریخ این روز را «بیستوپنجم اردیبهشت» نوشته است که دقیق نیست. مزاری روز دوشنبه، بیستویکم ثور ۱۳۷۱، وارد کابل شد؛ تاریخی که در اسناد و ویدیوهای باقیمانده از آن روز نیز تثبیت شده است. اینگونه خطاهای تاریخی را گاهی کسانی که در دل حادثهاند، مرتکب میشوند؛ زیرا در خود حادثه، تاریخ تقویمی زیر وزن لحظه پنهان میماند. اما وزن آن لحظه، وقتی مزاری از در وارد شد، آنقدر سنگین بود که همه آن را حس میکردند.
از همان لحظه، «داخل» دیگر فقط یک واژه نبود. داخل، اتاقی بود پر از رهبران، انتظار، اختلاف، شتاب برای سهم و پرسشی که هنوز پاسخ نگرفته بود: آیا ما آمدهایم سهم بگیریم، یا آمدهایم حرفی بزنیم که قواعد میدان را تغییر دهد؟
***
مزاری وقتی وارد صحن علوم اجتماعی شد، صدها نفر در انتظارش ایستاده بودند. پیش از آنکه به داخل ساختمان برود، در میان همان اجتماع ایستاد و سخن گفت. این، ظاهراً نخستین بخش از همان «حرف»هایی بود که وعده داده بود در «داخل» بزند؛ نخستین حرف مزاری در کابل. من نیز، در میان صدها تن، برای نخستین بار، سخن او را از دهان خودش و در فاصلهی چند متری میشنیدم و وزن و معنای آن را در میدانی حس میکردم که قرار بود خود نیز بازیگر آن باشیم.
«داخل» در عنوان این یادداشت، معنایی دولایه دارد: نخست، داخل کابل؛ در برابر پشاور، تهران، اسلامآباد و همهی مراکزی که از بیرون دربارهی سرنوشت داخل تصمیم میگرفتند. دوم، داخل جریان حزب وحدت؛ جایی که سخن دیگر خطاب به دوربینهای بیرونی و رادیوهای خارجی نبود، بلکه خطاب به خود مردم، رهبران، فرماندهان و بدنهی حزب بود. در صحن علوم اجتماعی آن روز، این دو معنا با هم حاضر بودند.
این سخن، بعدها در قالب ویدیو و متن، در جاهای مختلف پخش و تکثیر شد. نقلی از آن نیز در کتاب «منشور برادری» از سوی مرکز فرهنگی ـ اجتماعی سراج نشر گردید. امروز، پس از سیوچهار سال، وقتی متن باقیمانده از سخنان آن روز را میخوانم، یا به ویدیوی بازمانده از آن زمان نگاه میکنم و به صدای مزاری گوش میدهم، آن را تنها یک سخنرانی سیاسی نمیبینم؛ بیشتر شبیه نقشهی یک بحران میبینم.
گویی مزاری از همان لحظهی ورود به کابل میدانست که علوم اجتماعی میدان کششهای گوناگون است. در داخل ساختمان، توافقی در هوا مانده بود که با سیاست او در بامیان همخوانی نداشت. بیرون از ساختمان، دولت موقتی قرار داشت که حزب وحدت را در ساختار اصلی تصمیمگیری شریک نساخته بود. پشت همهی اینها نیز اسپانسرهایی ایستاده بودند که هر کدام بازی خود را پیش میبردند. در چنین وضعیتی، مزاری آمده بود تا برای جامعهی خود هویت و برای سیاست کشور ثباتی بیاورد که از مشارکت همهی مردم، احقاق حقوق شهروندان و پایانیافتن سنت انحصار قدرت ملی سرچشمه میگرفت. ثبات مورد نظر مزاری چیزی نبود که تنها از قرارداد به دست آید؛ ثباتی بود که از «حرف» آغاز میشد: از تعریف روشن اینکه ما کیستیم، چه میخواهیم و چه چیزی را نمیپذیریم.
مزاری سخنش را با تاریخ آغاز کرد؛ نه با تاریخی دور و پیچیده، بلکه با دو مثال نزدیک و قابل فهم. نخست، انقلاب روسیه: مردمی که قیام کردند، اما کمونیستها ثمرهی آن را گرفتند و هفتاد سال مردم را به لجن کشاندند. دوم، انقلاب الجزایر: مردمی که یکونیم میلیون شهید دادند و فرانسویها را از کشور خود بیرون کردند، اما گروهی از سیاستمداران حرفهای و وابسته، ثمرهی انقلاب را بلعیدند.
این دو مثال، در آن روز و در آن صحن علوم اجتماعی، مانند آینهای در برابر جمعیت گذاشته شد. معنایش روشن بود: این میتواند سرنوشت کابل ما نیز باشد. سخن او نه تهدید بود و نه پیشگویی؛ هشدار بود. مزاری میخواست نشان دهد که پیروزی، اگر صاحب اصلی خود را نشناسد، میتواند به دست کسانی بیفتد که در لحظهی تقسیم قدرت، از خود مردم پیشی میگیرند. این، مقدمهی همان «حرف»ی بود که باید پس از آن بیان میشد.
مزاری در بیان و جمعبندی تجربههای زیستهی خود و مردمش مهارتی بینظیر داشت. اساساً نگاه سیاسی او بر پایهی همین هنر بنا شده بود: تبدیلکردن «تجربه» به «شعور» از راه سخن. او در تمام دو سال و ده ماه مقاومتی که در کابل رهبری کرد، به همین شیوه وفادار ماند. بلافاصله پس از اشاره به دو نمونه در تاریخ معاصر جهان، شاید مهمترین بخش سخنان آن روز را با کنارزدن یک پرده بر زبان آورد.
او گفت که یک ماه پیش از سقوط مزار، سیزده افسر ارتش نامه نوشته و برای همکاری اعلام آمادگی کرده بودند. گفت شورای مرکزی در بامیان جلسه کرد و برای این همکاری شرطهایی گذاشت: افسران باید تعهد بسپارند که تا ایجاد حکومت اسلامی همکاری کنند؛ تحول در مزار متوقف نماند و به سقوط کابل بینجامد و مسئلهی تجزیه مطرح نباشد. گفت هیأتی به پنجشیر فرستاده شد و با مسعود نشست. سپس افزود که «آقای مسعود از این جریان خبر نداشت، با آنکه امروز تبلیغاتی در این مورد میشود؛ شاید روزی اسناد بیرون داده شود و حقیقت برای مردم روشن گردد.»
این پردهبرداری، در آن روزها جرأت میخواست. مسعود اکنون وزیر دفاع بود و فضای کابل زیر تأثیر روایتهای تازهای قرار داشت که هر گروه میکوشید سهم خود را در سقوط رژیم بزرگتر نشان دهد. مسعود چهرهی افسانهای فتحی بود که تاریخ را رقم میزد؛ اما مزاری این را گفت، چون میدانست در میدان بیاعتمادی، یکی از پایههای اعتماد، گفتن چیزی است که بسیاری میدانند، اما کمتر کسی جرأت بیان آن را دارد. صداقت، در چنین لحظهای، خود یک نیروی سیاسی است.
مزاری از «کلید» سخن گفت. مزار را «کلید فتح افغانستان» خواند. گفت وقتی مجاهدین حزب وحدت مزار را آزاد کردند، همه هنوز در تردید بودند؛ نخستین کسی که این تحول را در بیرون انعکاس داد، حزب وحدت بود و دیگران غافلگیر شده بودند. او یادآوری کرد که حتی ربانی در مصاحبه با بیبیسی ابتدا با تردید از تحولات مزار سخن گفت و دو روز بعد آن را تأیید کرد.
این سخن، به نرمی، در برابر روایتهایی میایستاد که میخواستند فتح افغانستان را به نام خود ثبت کنند. مزاری نمیگفت شما دروغ میگویید؛ میگفت من میدانم چه اتفاق افتاده است. در فضایی که هر گروه روایت خود را میساخت، همین «میدانم» یک قدرت بود؛ قدرتی که با هیچ معاملهی پشاور خریدنی نبود.
یکی از ماندگارترین بخشهای آن سخن، جایی است که مزاری از علیجان زاهدی یاد کرد و گفت که به خاطر او سخت تحت تأثیر قرار دارد. گفت وقتی وضعیت کابل دشوار شده بود و احتمال میرفت موقعیتها از دست برود، نزد یکی از شخصیتهای عزیز رفتم و گفتم: «راهی وجود ندارد؛ حاجآقا یا خودت برو یا مرا اجازه بده که بروم کابل.» آن شخصیت ــ که همه میدانستند علیجان زاهدی است ــ پاسخ داده بود: «اگر مرا به اندازهی یک کلوخ هم برای نجات مردم مفید میدانی، بگذار روی آب باشم تا مردم ما از روی من عبور کنند.» در همان روزهایی که هنوز ترس، خطر، بدنامی و ابهام همهجا بود، گفته بود: «هر وقت گفتی، ماشین را آماده کنید؛ من میروم.»
«ارزش یک کلوخ»! این تعبیر، در آن فضا، از هر شعار و خطابهای قویتر بود. رهبری که از ارزش شخصی خود چشم میپوشد و میگوید اگر یک کلوخ هم باشم، بگذار مردم از رویم بگذرند، اعتماد میسازد. مزاری با آوردن این خاطره، فقط از زاهدی تجلیل نکرد؛ معیار گذاشت. معیار این بود که این جنبش به کسانی نیاز دارد که اگر لازم شد، خود را پلی برای عبور مردم کنند؛ نه به کسانی که تنها به دنبال کرسی و سهم میگردند. هر کس در آن جمع این سخن را میشنید، میفهمید که سخن فقط دربارهی زاهدی نیست؛ دربارهی معنای رهبری در این جنبش است.
مزاری، تا زمانی که من در آخرین روزهای حیاتش او را دیدم، از این خاطرهی خود با زاهدی به نیکی و سپاس یاد میکرد؛ هرچند از موضع زاهدی در غزنی، بهویژه از همراهینکردن او با نیروهای حزب وحدت در برابر طالبان، آزردگی داشت. میگفت: زاهدی در روز پله، با مردانگی ایستاد و من قدر آن ایستادگی را هیچوقت از یاد نمیبرم.
مزاری سپس از دو تجربهی عهدشکنی سخن گفت. از ماجرای جبلالسراج یاد کرد؛ جایی که شورای جهادی بیستنفره شکل گرفته بود، با مسعود بهحیث رئیس، نمایندهی حزب وحدت بهحیث معاون سیاسی و جنرال دوستم بهحیث مسئول نظامی. توافقنامه امضا شده بود، اما به گفتهی او، تنها ریاست شورا اعلان شد و بخشهای دیگر پنهان ماند. پس از آن نیز، برخلاف تعهد برای حرکت هماهنگ، نیروها وارد کابل شدند.
این سخن مزاری گره کوری را باز میکرد که بعدها، در بسیاری از روایتهای بیسند، بهعنوان درخواست مزاری از مسعود نقل میشد. میگفتند در معاهدهی جبلالسراج، مسعود رئیسجمهور، دوستم وزیر دفاع و مزاری صدراعظم تعیین شده بود. اما در خاطرات محقق بهروشنی آمده است، و در سخنان مزاری نیز وضاحت دارد، که بحث ریاست جمهوری، وزارت دفاع و صدارت در این معاهده وجود نداشت. یک شورای عالی تشکیل شده بود که مسعود رئیس آن بود، نمایندهی حزب وحدت ــ نه شخص مزاری ــ معاون سیاسی، و دوستم معاون نظامی آن. قرار بود این شورا جریان ورود نیروها به کابل و انتقال قدرت از حکومت داکتر نجیبالله به مجاهدین را رهبری کند. مسعود، ریاست خود را اعلان کرد و از دو معاون خود نام نبرد. مزاری این عمل را عهدشکنی میدانست و مسعود را به خاطر آن مورد ملامت و نکوهش قرار میداد.
مزاری گفت حزب وحدت در آن لحظه میتوانست دست به تعرض بزند، اما به خاطر مصالح ملت و انقلاب چنین نکرد؛ فقط گفت «از مردم خود و از مناطقی که در دست دارد دفاع میکند و هر متجاوزی را پاسخ خواهد گفت.» این جمله، خط قرمز بود: ما تعرض نمیکنیم، اما دفاع میکنیم. در آن فضای پر از سوءتفاهم و تنش، این تفکیک پیام روشنی داشت: ما نیامدهایم بحران بسازیم، اما نیامدهایم از میدان بیرون برویم.
پس از آن، از «خیال خام» سخن گفت: هر کس خیال کند که مانند روسیه و الجزایر، صاحب اصلی این انقلاب را حذف میکند، این خیالی خام بیش نیست. این واژهها نه از سر خشم، بلکه از سر اطمینان گفته میشدند. کسی که میگوید مرا نمیتوان حذف کرد و این را نه از روی غرور، بلکه از روی شناخت جایگاه مردم خود میگوید، ثباتی دارد که با هیچ سلاحی خریدنی نیست. کابل آن روز به همین ثبات نیاز داشت.
***
آنچه مزاری در صحن علوم اجتماعی انجام داد، فراتر از یک سخنرانی بود. وقتی آن سخنان را در کنار پیشزمینهی روزهای قبل میخوانم ــ با آگاهی از رأیگیریای که در غیاب او انجام شده بود، با دانستن توافقی که با دولت مجددی در هوا مانده بود و با شناخت بازی پشاور و جبلالسراج ــ میبینم که او عملاً بحران را مدیریت کرد.
نخست، با آوردن تجربهی روسیه و الجزایر، تهدید مشترکی را تعریف کرد: تهدید حذف صاحب اصلی انقلاب. دوم، با پردهبرداری از نقش حزب وحدت در سقوط مزار و کابل، اعتبار ساخت. سوم، با تجلیل از زاهدی، معیار رهبری را نشان داد. چهارم، خط قرمز دفاع و عدم تعرض را روشن کرد. و پنجم، مردم عادی را مخاطب اصلی قرار داد؛ همان مردمی که پشتوانهی واقعی جنبش بودند.
در «بازیهای گرسنگی»، آن لحظهای که کتنیس تیر خود را نه به سوی هدفی که بازیسازان تعیین کردهاند، بلکه به سوی چشم دوربینها نشانه میگیرد، از سر دیوانگی نیست؛ از سر فهم جای واقعی بازی است. مزاری در بیستویکم ثور، با آن «حرف»، کاری شبیه همین کرد. نشان داد که بازی واقعی فقط در پشاور، گورنرهاوس، جبلالسراج یا رادیوهای خارجی جریان ندارد؛ بازی اصلی اینجاست، در «داخل»، در میان مردمی که آمدهاند بشنوند، بفهمند و بدانند چه جایگاهی در این میدان دارند.
مزاری آن روز، در صحن علوم اجتماعی، در دامنهی کوه افشار، با همان چپن هزارگی روی شانه و نگاه نافذ، به مردم خود گفت: من میدانم چه اتفاق افتاده است؛ میدانم چه در راه است؛ میدانم خطر کجاست؛ و من اینجا هستم.
همین «اینجا هستم»، بزرگترین حرف آن روز بود. نه وعده بود، نه برنامهی مفصل، نه نمایش قدرت؛ حضور بود… و در میدانی که همه نگران غیبت و حذف بودند، حضور، خود ثبات بود. همین حضور، پایهی اعتماد بود.
اما سخنان آن روز، تنها نخستین بخش «حرف در داخل» بود. داستان در درون ساختمان ادامه داشت؛ در همان اتاق بزرگی که جلسهی رهبران تشکیل میشد. رأیگیریای که در غیاب او انجام شده بود، توافق نیمهتمام با دولت مجددی، سیاستی که باید دربارهی دولت موقت و جنبش دوستم روشن میشد، و حرفهایی که مزاری باید نه برای مردم و نه برای دوربین، بلکه برای رهبرانی میگفت که میبایست میفهمیدند این جنبش کیست، چه میخواهد و به کجا میرود.
از آن «حرفهای داخل»، از نخستین تصمیمهای مزاری دربارهی دولت مجددی، جنبش دوستم و آزمونهای اعتماد در درون رهبری حزب وحدت، در یادداشتهای بعدی به تفصیل خواهم گفت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه